سوال های مرتبط

مامان رها😍✨ مامان رها😍✨ ۵ ماهگی
پارت چهار
همون که بی حس شدم همه دردام رفت و یه لرز خیلی بدی اومد سراغم یه پرستاره مهربونم پیشم بود همش باهام صحبت میکرد پرده رو کشیدن و شروع کردم ومن قشنگ حس میکردم همه کاراشونو ساعت ده وده دقیقه دخترم به دنیا اومد و اولش گریه نمیکرد من همش میپرسیدم چرا گریه نمیکنه چرا نشونم نمیدین میگفتنگران نباش مدفوع و خورده داریم ساکشن میکنیمش تا اونا کارشونو انجام بدن من مردم و زنده شدم تا اوردن نشونم دادن صورتشو چسبوندن به صورتم بهترین حس دنیا بود توصیف نشدنی🥺دخترمو بردن ریکاوری منم بخیه هامو زدن و فرستادنم ریکاوری که یدفعه دیدم ماماهمراهم منتظر مونده تامن زایمان کنم وقتی دیدمش کلی خوشحال شدم واقعا مامای خیلی خوبی بود دخترمو گذاشت بغلم سینمو دراوردم گذاشت دهن دخترم و گفت دلم نیومد ولت کنم برم دوست داشتم ببینم دخترتو بعد برم بعدشم ازما فیلم و عکس گرفت و رفت به خانوادم نشون بده منم ساعت دوازده رفتم بخش و بعدشم دخترمو اوردن خیلی حس نابی بود انشالله روزی همه چشم انتظارا
مامان پسمل‌کوچولو👼🏻 مامان پسمل‌کوچولو👼🏻 ۸ ماهگی
تجربه ی من از زایمان طبیعی پارت هشت😇
شکمم خالی شد و اون احساس زور از رو واژنم برداشته شد وراحت شدم
یه کاور پهن کردن رو سینم به محض اینکه بچه اومد خوابوندن رو سینم
بهترین  حس دنیا بود ❤یکم صورتشو تمیز کردن و چسبوندن ب صورتم
گرمای پوستشو حس میکردم و اروم گرفتیم جفتمون 👼💕
و پسرم ۲۷ آذر ساعت ۱۹:۳۰ ب دنیا اومد قربونش برم😌❤
دیگ بچرو بردن و دکترم شروع کرد بخیه زدن ک اصلا هیچی حس نمیکردم
کامل واژنم بی حس بود ! بعد پسر کوچولومو آوردن و وزنش ۳۵۰۰ بود ک دکترمم تعجب کرد و گفت اگ بیشتر میموند ب ۴ کیلو میرسید و زایمانت خیلی سخت میشد بعد از یکی دوساعت  پسرمو لباس پوشیده لای پتو آوردن و خودشون کمک کردن و همونجا یکم شیر دادم بهش ...بعد از زایمان انگار یهو شیر جوشید از سینه هام چون قبلش هیچی نمیومد...بعد بردنم بخش و مامانم و شوهرم اومدن پیشم
فقط اینو میدونم ک ما زنا خیلی قوی هستیم و از عهده هرچیزی برمیایم❤و اینگونه میشود  ک بهشت زیر پای مادران است و بس👌💎
مامان شاهان مامان شاهان روزهای ابتدایی تولد
سلام دوستان
#تجربهـسزارین
#پارتـ۱

شب قبل یه سیخ جوجه خالی خوردم و چند ساعت قبل هم گوشت کبابی و ناشتا موندم تا صبح
کل شب خوابم نبرد از استرس
۷ و نیم تو بیمارستان بودم کارامو انجام دادن متاسفانع سوند ک برام گذاشتن ب شدت دردم اومد
تو اتاق عمل یهو حالت تهوع و حس خفگی بهم دست داد ک سریع یه امپول تو سرمم زدن اوکی شدم
یهو صدا گریع بچو شنیدم گریم گرفت و از خدا خواستم ب همه چشم انتظارا بچه سالم بدع و خیلی زود طعم خالع شدن رو بچشم چون خواهرم دوبار زایمان کردع و بچه هاش فوت شدن


بچه رو نشون ندادن فقط از یه پرستارا شنیدم ک گف چقدر سرش مو دارع ب شدت میلرزیدم و سردم بود کلی وقت صدا گریه اش میومد و بعد بردنش منم نای حرف زدن نداشتم.بخیه زدن تموم شد منتقل شدم ریکاوری اونجا پتو انداختن دستگاه گرمکن روشن کردن
از ریکاوری ک درومدم بی حسی داشتم هنوز انقدر رحممو فشار دادن ک خدا میدونع چقدر اشک ریختم
رسیدم ب بخش بچمو گذاشتن کنار صورتم یه نفس راحت کشیدم علتشو میگم پارت بعدی
مامان کوهیار👑💙 مامان کوهیار👑💙 ۷ ماهگی
ادامه پارت ۴
باز خداروشکر خیلی این زور دادنه طول نکشید
دکتر اومد بالا سرم و وسایلای بخیه و بچه رو هم اوردن. دکتر گفت چن تا زور محکم ب معقدت بزنی جوری ک یبوستی میخای مدفوع کنی ...پسرت بغلته
منم هرچی توان داشتم زور زدم خداروشکر بعد س تا زور محکم پسرم ساعت۱۸:۴۵دقیقه ب دنیا اومد.. باورم نمیشد هیچ دردی ندارم خیلی تعجب کردم از دکترم میپرسیدم دردام کو
قسمت جذابش همین بود ک بعد ب دنیا اومدن هیچ دردی داشتم.پسرمو خاستن بزارن بغلم ک فهمیدن یکم نفسش خرابه و بردنش یکم بهش اکسیژن زدن.دکتر شروع کرد ب دوختن نیم ساعت طول کشید و اصلا هم درد نداشت من نفهمیدم این نیم ساعت چجوری گذشت چون فکرم پیش پسرم بود نگرانش بودم . بخیه دکتر ک تموم شد پسرم حالش بهتر شد و اوردن دادن بغلم ک شیرش بدم همون لحظه ام همسرم و مادرمو گذاشتن بیان داخل البته ک طی زایمان همسرم کلا پیشم بود این خیلی بهم کمک کرد ب روند زایمان.چون تو زایمان طبیعی ارامش اولویته منم با وجود همسرم این ارامشو ب دست اوردم😁ولی از ی جایی ب بعد همسرم نتونست تحمل کنه و اتاق زایمان رو ترک کرد (اخراش بود البته)اره خلاصه ماام از اتاق زایمان رفتیم تو بخش و مادرم شبو موند پیشم تا اینکه فردا صبح شد و گفتن ک مرخصی
همسرم رفت کارای ترخیصو انجام داد و ساعت شد۱۲ظهرو ما مرخص شدیم.کلام اخر:
مامان الآرا مامان الآرا ۸ ماهگی
مامان مرسانا 👼 مامان مرسانا 👼 ۸ ماهگی
تجربه زایمانم پارت آخر
شوهرم صورتمو بوسید و گفت نترس عزیزم چیزی نیست و رفتیم اتاق عمل ۳ تا مرد بود و ۳ تا خانوم اول یه سرم وصل کردن و یه امپول داخلش زدن بعد هم گفتن بشین و اصلا تکون نخور و امپول بی حسی رو میخواستن تزریق کنن و ته دلم خالی شده بود از ترس یه نفس عمیق کشیدم و چشامو بستم و یه ثانیه هم نشد وقتی زد پاهام داشت داغ میومد و حس کردم پا ندارم و ب پاهام دست زدن گفتن حس میکنی چیزی گفتم ن و شروع کردن به برش زدن خیلی نگذشت ک صدای مرسانامو شنیدم و اشکام خود ب خود سرازیر شد خیلی حس خوبی بود اون لحظه انگار دنیارو بهم دادن وقتی صدای بچمو شنیدم همه چی انگار تموم شد و منم از نو متولد شدم بعد چند دیقه اوردن بچمو رو صورتم ای خدا اون لحظه هر وقت یادم میاد گریم میگیره بهترین حس دنیا بود 🥺کاش دوباره برگردم اون لحظه مرسانا وقتی صورتش ب صورتم خورد گریش اروم شد و چند دیقه همونطوری رو صورتم گرفتن و حس میکردم زمان و ساعت ایستاده و ساعت ۱۲ و ۱۰ دیقه بهترین زمان عمرم شد بعدش هم ک بچرو بردن و منم بردن تو ی اتاق دیگ خیلی سرد بود تمام بدنم میلرزید و سرم وصل کرده بودن یک ساعت اونجا بودم تقریبا و وقتی بردنم بیرون شوهرم اومد سمتم از نگرانی رنگش پریده بود و حالمو پرسید گفتم خوبم و اروم شد خلاصه رفتیم اتاق بخش و ی شب بستری موندم و اولین بار ک میخواستم بلند شم خیلی سخت بود و از درد داشتم میمردم واقعا سخت بود ولی ب دخترم ک نگاه میکردم اروم میشدم و میارزید واقعا😊
مامان احمد🐣 مامان احمد🐣 ۴ ماهگی
تجربه زایمانم اومدم بگم دخترا 🙂( پارت ۱)
سه شنبه ۸ اردیبهشت نوبت سزارین داشتم از بجنورد باید میرفتم گنبد برا سزارین حدودا ۴ ساعت فاصله داشتیم صبح ساعت ۷ حرکت کردیم ساعت ۱۰ رسیدیم گنبد رفتم مطب دکترم برا چکاپ سونوگرافی و آزمایشامو چک کرد نامه سزارینمو داد رفتم بیمارستان بسکی بستری شدم ساعت ۱۲ سرم زدن تا ساعت ۳ ک دکترم اومد و گفتن بریم اتاق عمل از وقتی رو ویلچر نشستم تا وقتی ک رفتم تو اتاق عمل بغض گلومو گرفته بود و ته دلم یه خوشحالی عجیب داشتم پرستار اتاق عمل وقتی دید اشک از چشمام میاد دلداریم داد پرسنل اتاق عمل همه خیلی مهربون بودن دلگرمی دادن بهم هواسمو پرت کردن .
استرس بیحسی و شوند رو داشتم ک واقعا خیلی راحت بود بیحسی مثل نیش یه زنبور بود سوند هم بعد بیحسی گذاشتن ک دردش خیلی کم بود ده دقیقه ای گذشت که احساس یه فشار داشتم تو شکمم پرستار گفت آروم باش دارن بچه رو در میارن چند ثانیه بعد صدای گریه بگم اومد آوردن بهم نشون دادن و بردنش خیلی حس خوبی بود هنوزم یادم میاد از خوشحالی گریم می‌گیره بعدش خوابم گرفته بود پرستار میزد تو صورتم میگفت بیدار باش فشارم یکم رفته بود بالا ک با دارو اومد پایین حدود یه ساعتی تو ریکاوری بودم پرستار بگم و آورد شیر داد بهش تماس پوست ب پوست توی ریکاوری بود بهترین حس و داشتم بعد یه ساعت رفتم بخش
مامان آیلا و بردیا❤️ مامان آیلا و بردیا❤️ ۹ ماهگی
ادامه تجربه زایمان
ی دفعه احساس کردم پوست شکمم رو میکشن گفتم بی حس نشده گفتن بی حسه ولی احساس کشیدگی و اینا داری فقط درد نداری چن دقیقه بعد احساس تهوع داشتم ک گفتم بهم دارو زدن چن دقیقه بعد صدای گریه بچه م اومد بهم گفتن مبارکه و.. عمل تموم شد از این تخت انتقالم دادن ب ی تخت دیگه ک برم بخش خیلی لرز داشتم برام بخاری برقی گذاشتن بالا سرم بچه م رو نشونم دادن ک گفتن ی ساعت میبرن دستگاه ک تنفسش بهتر بشه از مدفوعش هم خورده بود ک کاری کردن بالا آورد
بردنم بخش ی ساعت بعد دخترم رو دادن شب اول خیلی درد داشتم مثل زایمان طبیعی بعد چن ساعت بهتر شدم گفتن تا ۱۲ ساعت ن تکون بخور ن چیزی بخور بعد ۱۲ ساعت مایعات خوردم و پاشدم راه رفتم موقع کشیدن سوند باز نفس عمیق زیاد درد نداره
سعی کردم کامل توضیح بدم ک سوالات بعضی از عزیزان برطرف بشه حقیقتا من خودم خیلی از اینارو نمیدونستم
امیدوارم راحت زایمان کنین و ب سلامت نی نی هاتون رو بغل کنین
سوالی بود در خدمتم
مامان حلما🩷 مامان حلما🩷 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی
پارت ۵
ساعت ۶اومد مسکن زد من دردا و انقباض هارو حس میکردم اما کمتر و قابل تحمل بود. از ساعت شیش نیم حس مدفوع داشتم و هرچی زور میزدم هیچی نبود ماما رو صدا مردم و بهش گفتم گفت طبیعیه دکتذم اومد بالا سرم یهو پرستارا و ماما هارو صدا زد و گفت بچه داره میاد و زور بزن من باورم نمیشد میگفتم دکتر دروغ میگی میگفت بخدا داره میاد زور بزن خلاصه اتاقم شلوغ شد و هی گفتن زور بزنم و منم زور میزدم چندتا زور که زدم گفت سر بچه اومد بعد از چند ثانیه گذاشتنش رو شکمم و صدای گریه اش ب گوشم رسید ساعت ده دقیقه به هفت بود که بهترین نعمت خدا رو حس کردم و بهترین حال دنیا رو داشتم و به محض اینکه بچمو کذاشتن رو شکمم ازکل دردا و سختی های قبلش فراموش کردم و با دخترم کلی صحبت کردم و دخترمو بردن ک لباس بپوشن و منم گفتن سرفه کنم ک جفتم بیاد دو سه تا سرفه کردم جفتمم اومد یه حس خالی شدن و سبک شدن بهم دست داد یه اخیش از ته دل گفتم و دکتر بی حسی زد و بخیه زد بعدش دخترمو اوردن پیشم و بهم گفتن شیر بدم و بعد از شیر دادن و توضیحات دکتر و پرستارا ساعت نه بردنم بخش و تا رپز بعد بودیم روز بعد ساعت چهار عصر مرخص شدیم و حال جفتمون خوب بود
بماند ب یادگار از تاریخ تولد دخترم۰۵/۰۶/۰۲
انشالله هرکی چشم انتظاره دامنش سبز بشه ❤❤