سوال های مرتبط

مامان رها😍✨ مامان رها😍✨ ۴ ماهگی
پارت چهار
همون که بی حس شدم همه دردام رفت و یه لرز خیلی بدی اومد سراغم یه پرستاره مهربونم پیشم بود همش باهام صحبت میکرد پرده رو کشیدن و شروع کردم ومن قشنگ حس میکردم همه کاراشونو ساعت ده وده دقیقه دخترم به دنیا اومد و اولش گریه نمیکرد من همش میپرسیدم چرا گریه نمیکنه چرا نشونم نمیدین میگفتنگران نباش مدفوع و خورده داریم ساکشن میکنیمش تا اونا کارشونو انجام بدن من مردم و زنده شدم تا اوردن نشونم دادن صورتشو چسبوندن به صورتم بهترین حس دنیا بود توصیف نشدنی🥺دخترمو بردن ریکاوری منم بخیه هامو زدن و فرستادنم ریکاوری که یدفعه دیدم ماماهمراهم منتظر مونده تامن زایمان کنم وقتی دیدمش کلی خوشحال شدم واقعا مامای خیلی خوبی بود دخترمو گذاشت بغلم سینمو دراوردم گذاشت دهن دخترم و گفت دلم نیومد ولت کنم برم دوست داشتم ببینم دخترتو بعد برم بعدشم ازما فیلم و عکس گرفت و رفت به خانوادم نشون بده منم ساعت دوازده رفتم بخش و بعدشم دخترمو اوردن خیلی حس نابی بود انشالله روزی همه چشم انتظارا
مامان پسمل‌کوچولو👼🏻 مامان پسمل‌کوچولو👼🏻 ۷ ماهگی
تجربه ی من از زایمان طبیعی پارت هشت😇
شکمم خالی شد و اون احساس زور از رو واژنم برداشته شد وراحت شدم
یه کاور پهن کردن رو سینم به محض اینکه بچه اومد خوابوندن رو سینم
بهترین  حس دنیا بود ❤یکم صورتشو تمیز کردن و چسبوندن ب صورتم
گرمای پوستشو حس میکردم و اروم گرفتیم جفتمون 👼💕
و پسرم ۲۷ آذر ساعت ۱۹:۳۰ ب دنیا اومد قربونش برم😌❤
دیگ بچرو بردن و دکترم شروع کرد بخیه زدن ک اصلا هیچی حس نمیکردم
کامل واژنم بی حس بود ! بعد پسر کوچولومو آوردن و وزنش ۳۵۰۰ بود ک دکترمم تعجب کرد و گفت اگ بیشتر میموند ب ۴ کیلو میرسید و زایمانت خیلی سخت میشد بعد از یکی دوساعت  پسرمو لباس پوشیده لای پتو آوردن و خودشون کمک کردن و همونجا یکم شیر دادم بهش ...بعد از زایمان انگار یهو شیر جوشید از سینه هام چون قبلش هیچی نمیومد...بعد بردنم بخش و مامانم و شوهرم اومدن پیشم
فقط اینو میدونم ک ما زنا خیلی قوی هستیم و از عهده هرچیزی برمیایم❤و اینگونه میشود  ک بهشت زیر پای مادران است و بس👌💎
مامان کوهیار👑💙 مامان کوهیار👑💙 ۵ ماهگی
ادامه پارت ۴
باز خداروشکر خیلی این زور دادنه طول نکشید
دکتر اومد بالا سرم و وسایلای بخیه و بچه رو هم اوردن. دکتر گفت چن تا زور محکم ب معقدت بزنی جوری ک یبوستی میخای مدفوع کنی ...پسرت بغلته
منم هرچی توان داشتم زور زدم خداروشکر بعد س تا زور محکم پسرم ساعت۱۸:۴۵دقیقه ب دنیا اومد.. باورم نمیشد هیچ دردی ندارم خیلی تعجب کردم از دکترم میپرسیدم دردام کو
قسمت جذابش همین بود ک بعد ب دنیا اومدن هیچ دردی داشتم.پسرمو خاستن بزارن بغلم ک فهمیدن یکم نفسش خرابه و بردنش یکم بهش اکسیژن زدن.دکتر شروع کرد ب دوختن نیم ساعت طول کشید و اصلا هم درد نداشت من نفهمیدم این نیم ساعت چجوری گذشت چون فکرم پیش پسرم بود نگرانش بودم . بخیه دکتر ک تموم شد پسرم حالش بهتر شد و اوردن دادن بغلم ک شیرش بدم همون لحظه ام همسرم و مادرمو گذاشتن بیان داخل البته ک طی زایمان همسرم کلا پیشم بود این خیلی بهم کمک کرد ب روند زایمان.چون تو زایمان طبیعی ارامش اولویته منم با وجود همسرم این ارامشو ب دست اوردم😁ولی از ی جایی ب بعد همسرم نتونست تحمل کنه و اتاق زایمان رو ترک کرد (اخراش بود البته)اره خلاصه ماام از اتاق زایمان رفتیم تو بخش و مادرم شبو موند پیشم تا اینکه فردا صبح شد و گفتن ک مرخصی
همسرم رفت کارای ترخیصو انجام داد و ساعت شد۱۲ظهرو ما مرخص شدیم.کلام اخر:
مامان الآرا مامان الآرا ۶ ماهگی
مامان مرسانا 👼 مامان مرسانا 👼 ۶ ماهگی
تجربه زایمانم پارت آخر
شوهرم صورتمو بوسید و گفت نترس عزیزم چیزی نیست و رفتیم اتاق عمل ۳ تا مرد بود و ۳ تا خانوم اول یه سرم وصل کردن و یه امپول داخلش زدن بعد هم گفتن بشین و اصلا تکون نخور و امپول بی حسی رو میخواستن تزریق کنن و ته دلم خالی شده بود از ترس یه نفس عمیق کشیدم و چشامو بستم و یه ثانیه هم نشد وقتی زد پاهام داشت داغ میومد و حس کردم پا ندارم و ب پاهام دست زدن گفتن حس میکنی چیزی گفتم ن و شروع کردن به برش زدن خیلی نگذشت ک صدای مرسانامو شنیدم و اشکام خود ب خود سرازیر شد خیلی حس خوبی بود اون لحظه انگار دنیارو بهم دادن وقتی صدای بچمو شنیدم همه چی انگار تموم شد و منم از نو متولد شدم بعد چند دیقه اوردن بچمو رو صورتم ای خدا اون لحظه هر وقت یادم میاد گریم میگیره بهترین حس دنیا بود 🥺کاش دوباره برگردم اون لحظه مرسانا وقتی صورتش ب صورتم خورد گریش اروم شد و چند دیقه همونطوری رو صورتم گرفتن و حس میکردم زمان و ساعت ایستاده و ساعت ۱۲ و ۱۰ دیقه بهترین زمان عمرم شد بعدش هم ک بچرو بردن و منم بردن تو ی اتاق دیگ خیلی سرد بود تمام بدنم میلرزید و سرم وصل کرده بودن یک ساعت اونجا بودم تقریبا و وقتی بردنم بیرون شوهرم اومد سمتم از نگرانی رنگش پریده بود و حالمو پرسید گفتم خوبم و اروم شد خلاصه رفتیم اتاق بخش و ی شب بستری موندم و اولین بار ک میخواستم بلند شم خیلی سخت بود و از درد داشتم میمردم واقعا سخت بود ولی ب دخترم ک نگاه میکردم اروم میشدم و میارزید واقعا😊
مامان احمد🐣 مامان احمد🐣 ۲ ماهگی
تجربه زایمانم اومدم بگم دخترا 🙂( پارت ۱)
سه شنبه ۸ اردیبهشت نوبت سزارین داشتم از بجنورد باید میرفتم گنبد برا سزارین حدودا ۴ ساعت فاصله داشتیم صبح ساعت ۷ حرکت کردیم ساعت ۱۰ رسیدیم گنبد رفتم مطب دکترم برا چکاپ سونوگرافی و آزمایشامو چک کرد نامه سزارینمو داد رفتم بیمارستان بسکی بستری شدم ساعت ۱۲ سرم زدن تا ساعت ۳ ک دکترم اومد و گفتن بریم اتاق عمل از وقتی رو ویلچر نشستم تا وقتی ک رفتم تو اتاق عمل بغض گلومو گرفته بود و ته دلم یه خوشحالی عجیب داشتم پرستار اتاق عمل وقتی دید اشک از چشمام میاد دلداریم داد پرسنل اتاق عمل همه خیلی مهربون بودن دلگرمی دادن بهم هواسمو پرت کردن .
استرس بیحسی و شوند رو داشتم ک واقعا خیلی راحت بود بیحسی مثل نیش یه زنبور بود سوند هم بعد بیحسی گذاشتن ک دردش خیلی کم بود ده دقیقه ای گذشت که احساس یه فشار داشتم تو شکمم پرستار گفت آروم باش دارن بچه رو در میارن چند ثانیه بعد صدای گریه بگم اومد آوردن بهم نشون دادن و بردنش خیلی حس خوبی بود هنوزم یادم میاد از خوشحالی گریم می‌گیره بعدش خوابم گرفته بود پرستار میزد تو صورتم میگفت بیدار باش فشارم یکم رفته بود بالا ک با دارو اومد پایین حدود یه ساعتی تو ریکاوری بودم پرستار بگم و آورد شیر داد بهش تماس پوست ب پوست توی ریکاوری بود بهترین حس و داشتم بعد یه ساعت رفتم بخش
مامان آیلا و بردیا❤️ مامان آیلا و بردیا❤️ ۷ ماهگی
ادامه تجربه زایمان
ی دفعه احساس کردم پوست شکمم رو میکشن گفتم بی حس نشده گفتن بی حسه ولی احساس کشیدگی و اینا داری فقط درد نداری چن دقیقه بعد احساس تهوع داشتم ک گفتم بهم دارو زدن چن دقیقه بعد صدای گریه بچه م اومد بهم گفتن مبارکه و.. عمل تموم شد از این تخت انتقالم دادن ب ی تخت دیگه ک برم بخش خیلی لرز داشتم برام بخاری برقی گذاشتن بالا سرم بچه م رو نشونم دادن ک گفتن ی ساعت میبرن دستگاه ک تنفسش بهتر بشه از مدفوعش هم خورده بود ک کاری کردن بالا آورد
بردنم بخش ی ساعت بعد دخترم رو دادن شب اول خیلی درد داشتم مثل زایمان طبیعی بعد چن ساعت بهتر شدم گفتن تا ۱۲ ساعت ن تکون بخور ن چیزی بخور بعد ۱۲ ساعت مایعات خوردم و پاشدم راه رفتم موقع کشیدن سوند باز نفس عمیق زیاد درد نداره
سعی کردم کامل توضیح بدم ک سوالات بعضی از عزیزان برطرف بشه حقیقتا من خودم خیلی از اینارو نمیدونستم
امیدوارم راحت زایمان کنین و ب سلامت نی نی هاتون رو بغل کنین
سوالی بود در خدمتم
مامان گیلاس شیرینم 💕 مامان گیلاس شیرینم 💕 ۴ ماهگی
پارت سه
بعد پنج دقیقه شاید هم کمتر از اینکه تیغ رو کشید صدای گریه دخترکم اومد من که از اول گریه میکردم ولی با صدای عشقم دیگه گریم بیشتر هم شد کلا نمیشه حس اون لحظه رو بیان کرد مغزم کامل خالی بود فقط تا آخر عمل گریه میکردم دخترم و بردن تمیز کردن منم سرمو بلند کرده بودم نگاه میکردم هیچکسم نگفت سرتو تکون نده😑بعدم آوردنش بویش کردم و بردنش دیگه بعد اون خیلی طول کشید تا بخیه زدن و بزنم تو ریکاوری تقریبا ساعت دو بود همش حس خواب داشتم کم کم می‌تونستم پاهامو تکون بدم بعد بیست دقیقه سردم شد که پتو انداختن روم بعد بردنم تو اتاق خودم (من اتاق خصوصی گرفتم که واقعاً خیلی تصمیم خوبی بود با اون شرایط پیش چند نفر دیگه بودن خیلی سخته) دخترمو هنوز نیاورده بودم حتی همراهی هام ببینن منم نگرانش بودم رفتم تو اتاق دیگه آوردنش 😍 منم درد هام کم کم شروع می‌شد ولی اونقدر زیاد نبود کلا تو هشت ساعتی که نباید بلند میشدم شش تا شیاف زدم به آمپول های مسکن هم حساسیت دارم نمیزدن بهم چون اهل جیغ و داد نیستم فقط ناله میکردم ولی صدای اتاق های بغلی نیومد خیلی جیغ میزدن البته من از همه لاغر تر بودم و این خودش خیلی بهم کمک کرد
مامان 💚ال آی💚 مامان 💚ال آی💚 ۱۲ ماهگی
#زایمان_طبیعی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۴
خلاصه رفتیم که بریم رو تخت زایمان و من که دراز کشیدم دکتر بخش هم اومد و بهم گفتن که هر وقت حس زور داشتم زور بدم و تنفس هم انجام بدم
و من بعد از سه تا زور محکم دیگه داشتم میمردم که برش پرینه انجام دادن برام و بعد برش هم یدونه زور محکم دادم و دخترم بدنیا اومد و گذاشتنش رو شکمم همینکه بچه در اومد کل دردای من رفت و دیگه هیچ دردی نداشتم بعد از اونم جفت رو در آوردن که اونم اصلا درد نداشت بعد از بریدن بندناف دخترمو گذاشتن رو سینه ام همون لحظه شروع کرد شیر خوردن بعد اونم بردن لباساشو بپوشون و بخیه منم شروع شد کل پروسه بخیه هم نیم ساعت اینا کشید زیاد هم درد نداشت یه سوزش ریزی داشت کل زایمان من چهارساعت طول کشید ساعت ده صبح آمپول تزریق شد ساعت یک و نیم رفتم رو تخت زایمان و ساعت دو ظهر دخترم بدنیا اومد و زندگی من سرشار از عشق شد اون لحظه که آدم بچه اشو میبینه کل درداش یادش میره
اگه بخوام از زایمان طبیعی بگم من خیلی راضی ام که رفتم طبیعی و همون روز یه ساعت بعد زایمان من سرپا بودم و چون موقعیت زندگیم یجوری شد مجبور شدم خودم پاشم کارامو انجام بدم برام خیلی خوب شد اینم از تجربه من🥲❤️
مامان مموش مامان مموش ۳ ماهگی
خب رسیدم پارت دوم
دیگه صدای نی نی رو شنیدم دورش بگردم قلب مادر بهم نشونش دادن و بردنش من این وسطا احساس مردم نفسم نمیاد انثگقدر سخت نفس می‌کشیدم نمیتونستم حرف بزنم با ناله بهشون گفتم نفسم نمیاد. اونا گفتن عادیه ولی من داشتم خفه میشدم آنقدر سخت نفس می‌کشیدم ک ب این وسایل اتاق عمل چنگ میزدم و ناله میکردم ک دارم میمیرم خلاصه اومدن اکسیژن گذاشتن و دارو زدن بهتر شدم ، دکتر هم داشت بخیه میزد ، کل عمل ۳۰ دقیقه طول کشید منو بردن ریکاوری درد نداشتم گیج بودم همش ، کل ماساژا هم تو بی حسی انجام دادن ک هیچی نفهمیدم ، بعد اومدن پمپ درد رو بهم وصل کردن و بعد ی ساعت ریکاوری منتقلم کردن بخش، آخ چقدر دلم میخواست واکنش همسرمُ ببینم وقتی نینی رو میبینه ولی نشد 🫠 خلاصه رفتیم بخش همه چی اوکی بود بعد چند ساعتی فک کنم اومدن سوند رو در اووردن ی کوچولو سوزش داشت فقط اذیت کننده نبود خیلی ، من تو این تایم سرمُ تکون ندادم و بعد ک گفتن میتونی چیزی بخوریم من چایی نبات خوردم فقط،