۵ پاسخ

من فکر میکردم فقط خودم اینطوری ام و عذاب وجدان دارم🥲

گلم منم اصلا تو شکمم بود حس خاصی نداشتم باهاش خیلی وقتا از رو ناچاری حرف میزدم و قصه میخوندم شبا چون میگن بچه هر جوری که باهاش رفتار کنی بعد بدنیا اومدن عادت کرده منم حالا شبا میبینم قصه میگم کاملا گوش میده با دقت خیره میشه بهم🥰😍اما جوووونم میره حالا براش طوری که همسرم میخواد بغلش کنه بشورتش یا باهاش حرف بزنه حرص میخورم میگم بزار خودم کاراشو انجام بدم با یه انرژی خاصی صبح‌ها از خواب بیدار میشم اصلا شبا احساس خستگی نمیکنم با حس و حال خوبی بیدار میشم بهش شیر میدم نمیدونم شاید دختر هست اینجوری شدم
آخه عاشق دختر هستم و خداروشکر میکنم قاب زندگیم ۴نفره هست و مادر یه دختر و پسر هستم🥰😍

من تا یکسال بعد اومدنش هم حالم خوب نبود اصلا ب هیچ وجه و تازه بعد سه سالگی باهاش حرف زدم و ارتباط گرفتم متاسفانه ولی ب کسی چیزی نگفتم و همه کاراشم بهترین نوع انجام میدادم اما اون حسو من متوجه نشدم

طبیعیه
منم نمی‌تونم 🫠
حتی با اینکه بچه دومه نمی‌تونم با موجودی که هنوز ندیدمش و باهاش حرف بزنم و گرم بگیرم...😅

وقتی اومد میبینمت چطوری نگرانش باشی و بمیری براش

سوال های مرتبط