#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#part_28



داشتم کم کم خجالت می‌کشیدم.
البته کسی اینجا نبود که از شرم حضورش خجول بشم‌.

شاید عمدا داشت اینجوری صدا در می آورد که به گوش من برسه.
کلافه روی تخت نشستم و زانو بغل گرفتم که برای بار هزارم امواج صداش به اتاقم رسید:
- دارم دیوونه میشم،...از دیشب دارم براش له له میزدم.

خیلی بزرگ بود؟ منظورش از خیلی چقدر بود؟
من چرا داشتم تصورش میکردم؟ از ناپاکی ذهنم احساس گناه کردم ...اما آخه اشکالش چی بود؟ چاووش شوهر منم بود.

نفسم تنگ شد.
نباید آرزو میکردم کاش من به جای زیور بودم اما انگار ویارم بهم غلبه کرده بود.
این بار صدای زیور نازک تر شد:

- بگو فقط منو میخوای ...بگو اون دختره پنجاه کیلویی نمیتونه مثل من راضیت کنه!

منظور جواب چاووش بودم.
مشخصا که جوابش همین بود ...اما انگار قصد به زبون آوردن نداشت و صدایی ازش نیومد ...

فقط چند ثانیه بعد دیگه صدای قیژ قیژ تخت و زیور متوقف شد که بالاخره نفس راحت کشیدم.
وای که من جای اون از نفس افتادم و ضعف کردم.

برای رفع این حال نزار پایین رفتم و شکلاتی دهنم گذاشتم که صدای پایی از پله ها توی تاریکی متوقفم کرد.

لپام پر از شکلات بود و بدنم سرد ...
نگاهم دقیق شد که با دیدن چاووش و سیگار گوشه لبش، نفسم رفت.

- تو چرا بیداری هنوز؟
.-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک

۴ پاسخ

چرا ۲۶ ۲۷ رو مزاشتی🙄🙄🙄😒😒😒😒مهمترین قسمت😂

۲۷ نیست؟؟

دلم خاست😂😂

ای بابا حال مامانو رو خراب کردی 🔞💦😂

سوال های مرتبط

مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت125



نفس گرفتم و به صندلی تکیه‌ زدم که چاووش خان دوباره از اینه نگاهم کرد.

اما زیور از این‌نگاه خرسند نشد که توجه شوهرش رو به خودش جلب کرد:

- مسکن نداری توی ماشین؟

سوالش باعث تعجب چاووش شد که پرسشگر نگاهش کرد.

- مسکن واسه چی؟

زیور صندلیش رو ذره ای تخت کرد و دستی به کمرش‌ کشید و نالید:

- واسه چی نداره عزیزم، انقدر که شب ها وحشی میشی واسه من کمر نمیزاری!

خجالت زده آب دهن فرو بردم.
وای از حرف هاش ...کاش زمین دهن باز می‌کرد منو می‌بلعید.
چاووش خان انگار حیا بیشتری داشت که سر بسته جواب داد:

- نه ندارم!

زیور قرار نبود از ناز اومدن دست برداره که پاهاش رو از توی کفش در اورد و چرخید و روی رون های چاووش گذاشت.

- اینجوری راحت ترم.

به گوشه‌ای از صندلی پناه گرفتم و سرم رو به شیشه تکیه زدم.
دروغ چرا، حسودیم شده بود.
لب هام رو بی اختیار جوییدم که دست چاووش خان روی پاهاش زیور نشست.

آروم طوری که انگار می‌خواست من نشنوم پچ زد:

- ببرش پایین تر، گذاشتی روش!

خودم رو به نشنیدن زدم که خنده زیور بلند شد.

- خودم میدونم کجا گذاشتم.

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت101



به لبخند بهش خیره شدم.
من هنوز نتونسته بودم این آدم رو بشناسم.
هر روز وجه جدید از خودش بهم نشون میداد و این باعث میشد ندونم باید چه واکنشی در برابرش داشته باشم.

آروم خم شدمو طی تصمیم ناگهانی آروم روی پیشونیش بـ.....وسـ.....ه زدم که چشم هاش بی هوا باز شد.

تند فاصله گرفتم و با تته پته لب زدم:

- ب ...بخشید ...فکر کردم خوابی!

اخمش پر رنگ شد و زیر لب زمزمه کرد:

- حواست به رفتارت باشه؛ شانس اوردی زیور اینجا نبود.

تند سر تکون دادم و خواستم فاصله بگیرم که صدای در عمارت پیچید.
انگار دایه و زیور برگشته بودن.

فاصله‌م رو با چاووش خان حفظ کردم که زیور داخل اومد و چشم های چاووش روش چرخید.

- با این وضع رفتی بیرون؟ خبر ندادی بیام دنبالت که اینجوری نچرخی؟

انگار چاووش سر ظاهر زیور عصبی شد اما زیور لبخندش کش اومد.

- حالا چرا داد میزنی؟ باز دوباره سرت درد می‌کنه خلقت عوض شده؟

چاووش دستی به پیشونیش کشید.
هرچند من چاووش خان رو نمی‌شناختم اما زیور میتونست از خلق و خوش هم تشخیص بده که سرش درد می‌کنه.

- بلند شو بریم بالا درمونت دست خودمه!
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت146



حرفم رو از چشم هام خوند.
خوندن حرف های توی سر کوچیک من برای چاووش خانی که مو رو از ماست بیرون می کشید، کار سختی نبود و همین باعث خجالتم می‌شد.

- که این طور ...میرم برات شکلات بگیرم!

کتش رو از روی دسته مبل چنگ زد که آستینش رو گرفتم.
- نه ...نه ...نیازی به زحمت نیست؛ نمیخوام دیگه!

ابروهاش در هم تنیده شد و صدای بمش رو به رخ کشید:
- مسخره کردی؟

سرم رو تند تند به نشونه نفی تکون دادم که سوئچش رو چنگ زد و بی امان از درب خونه بیرون رفت.
حموم زیور همیشه طول می‌کشید و خیالم راحت بود که تا برگشتن چاووش خان قرار نیست بیرون بیاد.

موهای گیس شدم رو باز کردم که امواجش روی شونه هام رقصید و همزمان کلید توی درب چرخید.
برگشتنش انقدر طور نکشید که با پلاستیکی پر از خوراکی وارد شد.

چشم هام برق زد و همزمان بوی شامپو توی خونه پیچید.
سر چرخوندم و با دیدن زیور که حو.له‌ای دورش پیچیده بود نگاهم رو خجول پایین انداختم.
اون به چاووش خان محرم بود و من زن بودم پس دلیلی نداشت حجاب بگیره و بی پروا قدم گذاشت.
- وای کاش از خدا چیز دیگه ای میخواستم ...شکلات ...از کجا ذهنمو خوندی؟

پلاستیک خوراکی هارو از دست چاووش خان گرفت و نگاهم هاج و واج شد.
ولی اونا مال من بود ...
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت158


لرزش صدای مشهود تر شد که لب باز کردم.

- چشم!

اگر خواسته اون چنین چیزی بود من موظف بودم اجرا کنم.
وظیفه داشتم احساساتم رو نادیده بگیرم و سر سنگین تر باشم.

قدمی فاصله گرفتم که زیر لب زمزمه کرد:

- کاش انقدر مظلوم نبودی!

من مظلوم به نظر میرسیدم؟
شاید از نظر بقیه اینطور بودم و فقط خودم متوجه‌ش نمی‌شدم.
آروم و قدم به قدم عقب رفتم که از جاش بلند شد و سمت اتاق خواب رفت‌.

الان جایز بود من اونجا برم؟ اونم وقتی گفته بود ازش دوری کنم؟
لب هام رو با آب تر کردم و نزدیک اتاق رفتم‌.
مردد جلوی درب ایستادم که از اتاق صدای زیور اومد:

- ب.غلم نکن چاووش، امشب ازت شکارم!

پس چاووش خان برای همین اینجوری کرد.
اون من دو تهدیدی برای زندگی و عشقش با زیور میدید و من بهش حق میدادم.
حالا فرصت دلجویی پیدا کرده بود و من به خودم اجازه نمی‌دم بعد از اون قولی که دادم اینجوری وارد بشم.

لب گزیده از درب فاصله گرفتم و با وجود سرمای هوا، توی سالن روی مبل دراز کشیدم.

بازو های عریانم باعث میشد دلم بخواد توی اتاق برگردم و زیر قولم بزنم که غیبت طولانی مدتم باعث پژواک صدای چاووش خان شد:

- واس چی اینجا خوابی؟ برو کنار بخاری ...خط و خش روت بیوفته باس جواب دایه رو بدم!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک #چَنگم_نَزن_وحشی
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت136


وای که من حتی یک قدم دیگه طاقت نداشتم و بی اون که جونی توی پاهام باشی روی یکی از صندلی های وسط پاساژ نشستم.
- من ...من میتونم اینجا بشینم؟

اخمی که از روی چهره چاووش خان به ندرت کنار می رفت، حالا بیشتر نمایان شد و رو به زیور کرد.
- غذا بخوریم بلد ...

میدونستم به خاطر من داره میگه که لبخند بی‌جونی زدم و زیور مظلوم به چاووش خان خبره شد:
- هوس پیتزا کردم.

این چیزی که اون میگفت رو من تا حالا فقط اسمش رو شنیده بودم اما نخورده بودم.
اونم یک بار از زبون کیارش که دیر وقت برگشت عمارت و گفت توی شهر از اینا خورده.

ناچار از روی صندلی دوباره بلند شدم و با دست هایی که میلرزید نرده پله هارو گرفتم و همراهش پایین رفتم.

رستوران توی خود پاساژ بود که زیور و چاووش خان کنار هم درست رو به روشون.
روی غذایی زیر بینیم میپیچید که اصلا برام آشنا نبود و یه پسر جوونی برامون لیست غذا هارو اورد.
زیور بدون این که به کاغذ نگاه کنه لب زد:
- من رژیم دارم ...یه پیتزا سبزیجات.

چاووش سوالی با من‌ نگاه کرد و پرسید:
- تو چی میخوری؟

نگاهی به لیست انداختم.
من اصلا سواد نداشتم که این کلمات غیر آشنا رو بخونم و آروم طوری که کسی نشنوه پرسیدم:
- اینجا پلو ندارن؟
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#part_8


تند سر تکون دادم و خودم رو به اتاق رسوندم که لباس گرم بپوشم.
قبل از این که منتظرش بزارم، سمت حیاط پا تند کردم که زیور از پشت سرم ظاهر شد.

- منم میام!

من که حرفی نداشتم بزنم.
بالاخره اون زنش بود و منم مزاحمی وسط زندگیشون.
صندلی جلو جا گرفت که اجبارا عقب نشستم و نگاه متعجب چاووش روی زیور چرخید.

- تو واس چی اومدی؟

صندلی عقب معذب نشستم که زیور دست به سینه حق به جانب شد.

- چیه نکنه انتظار داشتی بزارم تنها باهات این ور اون ور بیاد؟

بی رو دربایستی جلو چشمم راجبم حرف میزد و من آدمی نبودم که مقابل به مثل کنم.

- شروع نکن زیور ...برو خونه تا برگردم!

انگار اون زن لجباز تر از این حرف ها بود.

- به یه شرط میرم؛ شب بیای پیش من ...

چاووش که انگار دنبال راهی برای فرار بود، فقط تایید کرد تا بالاخره زیور رضایت داد پیاده بشه.

با راه افتادن ماشین، توی جام راحت تر نشستم که از آیینه بهم خیره شد.

- بیا بشین جلو، راننده شخصی که نگرفتی!

گوشه ای ایستاد تا ناچار جلو نشستم و خودش صندلی رو برام خم کرد تا بتونم لم بدم.

- چقدر تا شهر راهه؟

به ساعت نگاه انداخت.

- دو ساعت!

ابرو هام بالا پرید و کفش هام رو در آوردم.

- سونوگرافی درد داره؟

پوزخند گوشه لبش نشست.

- چیه؟ میترسی؟
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#part_20



دایه کمک کرد لباس در بیارم و از عرق سردی که کرده بودم کل لباس هام رو بیرون کشید که به لباس زیرم رسید.

- درش بیاد مادر ...از کی خجالت میکشی؟ چاووش که شوهرته ...درش بیاد اینو تنت کنم.

لباس سفیدم رو از تن بیرون کشید که با لباس زیر وسط پذیرایی روی مبل رها شدم.
نگاه چاووش روی چیم بود که اینجوری چشم بهم دوخت ...

خجول سر پایین انداختم که صدایی از بیرون عمارت دایه رو صدا زد و دست از لباس تن کردنم کشید.

- الان میام ...چاووش مادر، لباس این بچه رو تنه‌ش کن تا برگردم.

زیور اخمش پر رنگ شد و خودش جلو اومد.

- مگه بچه‌ست که یکی دیکه لباس تنش کنه؟ خودش میپوشه دیگه دایه ...چرا انقدر لوسش میکنید.

دایه سمت درب رفت و لباس رو دست چاووش سپرد.
جلوی زیور جایز نبود اون بخواد کمکم کنه و قبل از این که کاری کنه، جلوش رو گرفتم.

- خودم میپوشم، نیاز نیست زحمت بکشی.

اخمش پر رنگ شد و یقه لباسم رو بالای سلم تنظیم کرد.

- لازم نکرده، بپوش!
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت134


اضطراب به جونم افتاد.
با احتیاط عقب رفتم که چاووش پشت سرم ایستاد و مانع شد.
- کجا؟

با چشم به خانم فروشنده اشاره کردم.
- اون خانمه دعوام کرد!

اخمش پر رنگ زد و صداش رو طوری بالا برد که با گوش فروشنده برسه:
- غلط کرده! هرچی میخوای بردار ...

زیور ابرویی بالا انداخت و رو به چاووش چشم توی حدقه چرخوند.
- میشه شلوغش نکنی؟ بیا اتاق پرو ببین کدومش بهم میاد.

سمت اتاقک کوچیکی راه افتاد که با فاصله کم روی صندلی جا گرفتم و چاووش منتظر به درب اتاقک چشم دوخت.
زیور با تاخیر یکی یکی لباس هارو تن کرد تا به آخری رسید:
- این قشنگه؟

اخم های چاووش خان غلیظ تر شد.
- که کجا بپوشی؟

سر پایین انداختم اما با گرفتن نگاهم‌ نمیتونستم مانع شنیدن گوش هام بشم.
- واسه خودت میخوام بپوشم، تو خوشت نمیاد؟

اون برای همه غیرتی میشد الخصوص همسری که عا.شقش بود.
- خوبیت نداره تو عمارت با اینا بگردی! یه چیز درست درمون بردار.

خسته از انتظار خمیازه ای کشیدم و سرم رو به دیوار کنارم تکیه زدم.
احساس ضعف داشتم و خجالت می‌کشیدم چیزی بگم که صدای زیور پیچید:
- بیا تو ب/.ند لباسم رو ببند!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
@تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت151

زیور شاید زن شجاعی بود اما نمیتونست روی حرف چاووش خان حرفی بزنه مخصوصا اگر اینجوری با تحکم باهاش صحبت می‌کرد.
- هوف باشه ...

چاووش خان با با اشاره سرش به اتاق، لب زد:
- برو جاتو پهن کن!

تنهاشون گذاشتم و سمت اتاق رفتم.
اینجا یک تخت دو نفره بود و یک بخاری که جای من درست کنار همون بخاری و کنار تخت بود.

از توی کمد تشکی بیرون آوردم و جام رو انداختم که چاووش خان داخل اتاق اومد و کتش رو روی تخت انداخت.
- من و زیور یه پتو بسمونه، اینو بنداز روت یخ نزنی!

پتویی نرم رو دستم سپرد که لبخندم کش اومد.
- ممنون.

خوشحالیم زیاد دوام نیاورد وقتی به خودم اومدم که قراره اون ها از یک پتو مشترک استفاده کنن و فاصلشون کمتر میشه.
هرچند اگر اینجا‌ نمیخوابیدم این نزدیکی خیلی بیشتر بود.

هرچند بعدی نبود که زیور مراعات حضور منو نکنه.
- شام بخور بعد بخواب!

حرف چاووش خان باعث شد سر تکون بدم و لب بزنم:
- شکلات خوردم، دیگه سیرم ...شما راحت باشید.

سر جام توی تشکی که هنوز سرد بود جا گرفتم.
نفس تنگی باعث شد بافتم رو در بیارم و با لباس بی آستینی زیر پتو بخزم که زیور هم داخل اومد.
- یکم دیگه روت باز بشه کلا همه لباس هاتو در میاری ...
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک #
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت148


من داشتم خیلی عادی شکلات می‌خوردم اما به نظر می اومد چاووش خان برداشت دیگه ای از رفتار من کرده.
- مگه مرد ها هم ویار میکنن؟

دستی به صورتش کشید و پوست گُر گرفتش رو لمس کرد.
- د وقتی زنشون اینجوری جلوشون شکلات میخوره و نا.ز و عش.وه میاد، ویار که هیچی ...دو شکمم میزان!

بی اختیار نخودی خندیدم و دست جلوی دهنم گرفتم.

- چجوری می‌زان؟ از کجا؟

یقه پیراهنش رو باز کرد.
هوا به این سردی چاووش خان گرما گرماش کرده بود.

- مزه نریز بچه، بلند شو از روی زمین تا سرما نخوردی.

پس اون فقط نگران سرما نخوردن زیور نبود، گاها نگران منم میشد.
از روی زمین بلند شدم و لی.سی به لب های شکلاتیم زدم و روسریم رو دور از چشم زیور باز کردم.

شکلاتم رو سمت چاووش خان گرفتم.
شاید اون دهنی منو دوست نداشت بخوره اما خب آدمی که ویار داشت این چیزا حالیش نمیشد.
گاز زد ...درست به همون نقطه ای که من مکی.ده بودم.

- وای دهنی بود ...خدا مرگم، ببخشید ...

شکلات رو توی دهنش به بازی گرفت و پوزخند زد:

- من تا حلقتو بو.س.ی.دم، الان از چی اینجوری سرخ شدی؟

لب هام رو داخل دهنم کشیدم و با صدای آرومم سمتش خم شدم و پچ زدم:

- آخه اینجوری شکلاته مزه منو میداد!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#پارت58


سیبک گلوش بالا پایین شد.
بدنش گر گرفت ...شاید داشت اون هم بهم نیاز پیدا می‌کرد اما در نهایت یک اشتباه من کافی بود تا برگرده به اتاق زیور و اونجا نیازش رو برطرف کنه.

- هوففف ...داری صبر بد آدمی رو می‌سنجی!

میترسیدم ادامه بدم و ترکم کنه که آروم خودم رو به تنش نزدیک کردم

- دختر خوبی باش!
نزار از بغل کردنت پشیمون بشم.

اخطار آخر رو داد که تسلیم شدم و آروم گرفتم ...

***

کنارم نبود ...
انگار همون دیشب بعد از خوابیدنم رفته بود.
وای که چه حس غریبی اومد سراغم.

دایه داخل اتاق اومد که زیر پتو قایم شدم.

- پاشو دختر، لنگ ظهره ...

صبح چرا بیدارم نکردن؟
چشم مالیدم که متوجه رو کنار زد و نگاهش به تن نیمه‌ برهنه نشستم

- خدا مرگم اینجوری خوابیدی؟

خجول سر پایین انداختم و آروم پچ زدم:

- به زیور نگید، دیشب چاووش اومد اتاقم.

دست جلوی دهنش گرفت و باز نگاهش رو کبودیم نشست.

- پس دختره درست خیال کرده بود، اینا کار چاووش بوده!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#part_34


به نظر زیور اصلا حال مساعدی نداشت.
مخصوصا حالا که چاووش با من کار داشت.
آروم قدم هام رو بالا رفتم و پشت سرش حرکت کردم که وارد اتاق خودش و زیور شد.

- چیکارم داشتی؟

درب کمرش رو باز کرد و پیراهنی بیرون کشید که منتظر نگاهش کردم.

- کاریت نداشتم، خوش ندارم با زیور بحث کنی!

نفسم رو کلافه بیرون دادم.
چرا منو مقصر میدونست؟
من که حرفی نزده بودم؟

- آخه من که بحثی نکردم!

چشم هاش رو ریز کرد که نگاهم روی پیراهن دستش خشک موند.

- میشه یکی از این لباس هات رو بدی من؟ اون لباسی که بهم دادی رو زیور برد ...

جلو رفتم که التماس رو از چشم هام بخونه که در نهایت پیراهنش رو سمتم گرفت.

- میخوای چیکار؟ اندازت نمیشه!

قد بلندی کردم و کنار گوشش پچ زدم:

- میخوام بوش کنم، آخه خودت رو که نمیتونم بو بکشم! بعدشم دیشب زیور پیراهنت رو پوشیده بود.

خنده‌ش تو گلو شد که پیراهن رو از دستش گرفتم‌

- الان خودتو با زیور مقایسه کردی؟ اون قدش بلنده ...تو کلا نیم وجبی!

آب تو دهنم رو فرو بردم و صورتم رو به عضلات سی نه‌ش نزدیک کردم.

- پس باید قد بلندی ‌کنم تا چشمت منو ببینه!
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت78


سرش رو بالا اورد و به شکمم نگاه انداخت.

- بلایی که سر بچه نیاوردی؟

سرم رو به نشونه نفی تکون دادم.

- نه نه ... چاووش خان حواسش بهم بود، خیلی آروم کارش کرد

انگار بیش از حد داشتم بی حیایی میکردم که دایه سرخ شد و ضربه ای توی صورت خودش زد.

- اینارو به کسی دیگه ای نگیا! حواست جلو زیور جمع باشه.

تند سر تکون دادم و انگشت هام رو به بازی گرفتم و لب گزیدم.

- نه نمیگم!

پشت سرش از اتاق بیرون رفتم که اشاره کرد.

- آروم قدم بردار، عین آهو این ور اون ور میپری یه بلایی سر اون بچه میاری.

قدم هام رو آروم کردم و از پنجره به چاووش که داشت سیگار میکشید خیره شدم.

- ميگما ...دایه! زیور هم همیشه دردش میگیره؟

چشم توی حدقه چرخوند و روسریش رو محکم کرد.

- اگر دردش می‌گرفت که انقدر خاطر چاووش رو نمیخواست!

سر تکون دادم و سمت حیاط رفتم که چاووش سیگارش رو زیر پا له کرد.

- با موی خیس هوا به این سردی اومدی بیرون که چیکار کنی؟ برو تو ببینم!

این پا اون پا کردم و جلو رفتم.

- تو درد نداری؟

از سوالم تعجب کرد و مشکوک با قد بلند نگاهی به پایین انداخت.

- واس چی باس درد داشته باشم؟

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#part_31



سرش نزدیک اومد و جایی کنار گوشم نفس کشید.

- ازین عطرت به زیور بده بزنه!

متعجب سر چرخوندم.
میخواست عطر تن منو روی بدن زیور داشته باشه؟!

- من که عطر نزدم؛ بوی بدن خودمه ...

نفسش عمیق تر شد.
از بوی من واقعا خوشش اومده بود و نفس های داغش داشت تنم رو سست میکرد.

- شاید حامله ای بوی بچه میدی!

چه ربطی داشت؟
بچه توم بود ...خودش رو که بهم نمالیده بود بوی بچه بگیرم.

- من همیشه همین بو رو میدم؛ به خاطر حاملگیم نیست.

چشم هاش بسته شد که دستم روی بازوش نشست.

- میخوای بیشتر بو کنی؟

داشتم سعی می‌کردم اونو به خودم نزدیک کنم.
اگر زیور سر می‌رسید چی؟
اگر میفهمید چاووش بعد از رابطه با اون اومده داره بدن منو بو میکنه چی؟

لحظه ای عقب کشید و گلو رو صاف کرد.

- نه برو بخواب ...

اونم مثل من ترسیده بود کنترل اوضاع از دستش خارج بشه.

- خوابم نمیبره تنهایی، فکر کردم تو میای پیشم ...دایه نیومد کنارم بخوابه!

سیبک گلوش بالا پایین شد.
حرارت بدنش داشت منو ذوب میکرد و این باعث میشد همینجا تسلیم بشم.
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک