سلام خانما لطفا ی نظر ب مشکل من میدین
من خونه خودم ی شهر دیگه هست مامانمینا هم ی شهر دیگه بعد خانواده شوهرم تو یکی از روستاهای شهری ک مامانمینا هستن میشن ک یساعت فاصله داره
من هفته بعد زایمانمه و مادرشوهرم گیر داده ک روز دهم حتما باید بیای خونه ما جشن میخوایم بگیریم من اصلا دوس ندارم بچه رو تا قبل چهل روزگیش مهمونی ببرم اونم مهمونی ب اون پر جمعیتی ک معلوم نیست کی ویروس داره ک نه و اون صدای بلند جشن و پایکوبی
چند هفته پیش ب من گفت باید بیاین من بهش گفتم نمیایم تا چهل روزگیش هر جشنی هم میگیری بمونه بعد چهل ولی الان زنگ زده ب شوهرم و کلی بحث و اینا ک حتما باید روز ده اینجا باشین من از الان مهمونامو هم دعوت کردم ینی اصلا ب حرف من ک گفتم نمیایم هیچ اهمیتی نداده از طرفی هم من و همسرم بعد از سه سال اقدام بچه دار شدیم خیلی چشم انتظار این بچه بودم و تو سه ماهگیش مجبور شدم از جنینم ازمایش خیلی سختی بگیرن و همه اینا باعث شده خیلی بیشتر حساس باشم روی بچم
حالا ب نظر شما من چیکار کنم این مهمونیرو؟؟؟
اینم بگم ک تو طول بارداریم خانواده همسرم هیچ نوع رسیدگی ب من انجام ندادن حتی من این سه ماه اخر از همسرم دور بودم فقط یبار اومدن دیدن من بد الان از من انتظار دارن با همه این چیزا برم اونجا

خانما اصلا نمیدونم چیکار کنم شما ی نظر ب من بدین لطفا🥺

۷ پاسخ

به نظرم حق با توعه
منم هیچ مراسمی براش نگرفتم باید ۴۰ بگذره بعد بچه کمی ایمن بشه
توام با همسرت حرف بزن قانع کن ک جون بچه مهمتر از هزار تا مهمونی و این حرفاس

با همسرت صحبت کن ببین چی میگه،و تو بنظرم چیزی نگو همسرت بهشون بگه نمیتونم بچمو بیارم تو شلوغی ان شالله مراسم باشه برا چهل روزگی بچه ،همسرت باهاشون حرف بزنه خیلی بهتره

نمدونم اگر میتونی نری و همسرت همراهه بهانه بیار که خودت اذیتی نمیتونی جا به جا بشی

بگو اصلا دور از جون یه جوری شد بچه دنیا اومد رفت تو دستگاه وبستری شد اون موقع میخای چیکار کنی
به شوهرت بگو چهل روزگی بچت جشن رو بگیرن

به نظر من اصلان از الان استرس این موضوع رو نداشته باش ان شالله بعد بدنیا شاهان کوچولو همه چی درست میشه بچه که بیاد هرچی تو حکم کنی همون میشه شوهرت حتی بدون اینکه تو بهش بگی زنگ میزنه مهمونی رو کنسل میکنه

ب نظرم باهاش حرف بزن منطقی بگو ک جشنتو نگه دار چهل روزگیش هم من از بعد زایمان ب خودم بیام هم بچم جون بگیره ده روزگی ما راضی نیستیم ویروس زیاده بدن بچه مقاوم نیس بگو اگه ب خاطر نوت جشن میگیری دوسش داری بزار بعد چهل روزگیش

بنظر منم اصلا مناسب نیست نوزاد چند روزه تو جمع ببری و جشن و.... من امروز بعد 45 روز رفتم بیرون بچم خیلی اذیت شد

سوال های مرتبط

مامان پسر طلا مامان پسر طلا ۲ ماهگی
خیلی بده ک. آدم ب مادرش هم نتونه اعتماد کنه از بس دهن لقه.. اه.. من ی شهر دیگم برا زایمانم قراره با خواهر مجردم بیان اینجا ی هفته... منم سزارینی هستم و ی پسر چهارساله دارم ک وقتی تو خونه مهمون داشته باشیم اصلا حرف گوش نمیده غذا نمیخوره و نمیخابه و من اتاق خاب ندارم... خونه ویلایی هست که بیشترش رفته برا حیات.. خلاصه من تاریخ سزارین رو ب هیچکس نگفتم... ب مادرمم نگفتم... فقط گفتم آماده باش هر وقت وقتش بود میایم دنبال تو و آبجی.. تو شهری ک من هستم همه فک و فامیلای مامانم هستن ک من باهاشون هیچ رفت و آمدی ندارم... حالا مادر دهن لق من خودش نشسته حساب کتاب کرده ب همه گفته یا این هفته یا هفته بعد بچه ب دنیا میاد میام فلان شهر... قصدش اینه وقتی اینجاست همش فک و فامیلاشون بیان بشین و هر و کر کنن منم عصابم نمی‌کشه و اصلانم دوس ندارم بیان ازبس خبر چین و حسودن.. حالا الان خالم زنگ زده دقیق وقتت کیه کی میری گفتم. معلوم نیست... بعد گفت ک کلا خانوادگی ابله مرغون گرفتن... من بچه ام ان شاء الله جمعه ب دنیا میاد.. همه ترسم اینه مادر دهن لق م حتما ب خواهرش خبر میده تا رسید این شهر بیاد ببینتش.. من هم از ابله مرغون نگرانم.. هم از اومدنشون... هم از اینکه جا ندارم و سزارینم و حوصله مهمون ندارم... بشدت عصبیم
مامان هدیه ائمه مامان هدیه ائمه ۱۵ ماهگی
ادامه ماجرای داستان بارداری من پارت ۳
......
دوستان اگه میخواید بگید بقیش رو بزارم
جواب آزمایش ی ماه طول می‌کشید تو این یک ماه هر روز گریه میگردم از بس استرس داشتم
همسرم همش بهم میگ فدا سرت مگ من بچه میخام
من تو رو بخاطر بچه نگرفتم
با اینکه همه بهم میگفتن ک همسرم بچه دوست داره ولی اون اصلا نشون نمی‌داد
تو این مدت ک جواب آزمایش باید می اومد هر هفته من سونو میدادم
همش استرس داشتم خدایی نکرده اتفاقی بیفته
کلا دختر استرسی هستم
گذشت و یک ماه تموم شد و روز جواب گرفتن رسید
هر روز زنگ میزدم آزمایشگاه ولی میگفتن فقط حضوری تا رسیدیم ب جواب آزمایش سکته کردم
ک خدا رو شکر مشکلی نبود و گفتن بچه سالمه
اون روز انگار دنیا رو بهم داده بودن
ولی هنوز ماجرا تموم نشده و اصل ماجرا تازه شروع شده
جواب رو گرفتیم و بر گشتیم ابادان
و خبر رو ب خانوادم دادم
خانوادم هم دعوا ک چرا باردار شدی چرا حواست نبود و.....
الان شوهرت کار نداره
هنوز زندگیت معلوم نیست .......
خلاصه خودتون بهتر میدونید دیگ خانواده ها چجورن
منم فقط گرفته بودم ب گریه کلا افسرده شده بودم
چون واقعا ن بیمه داشتیم ن هزینه دوا دکتر
اصلا مونده بودم چیکار کنم چشم باز کردم دیدم ازدواج کردم بعدش دیدم باردارم شوکه شده بودم
سپردم ب بالایی و دیگ میدونستم قراره از این ب بعد همش سختی بیاد سراغم
......
مامان رایان 💙 مامان رایان 💙 ۳ ماهگی
مامان سید ائلشن مامان سید ائلشن ۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین قسمت ۴

من از استرس و صداهایی ک از هر اتاقی میومد و ناله میکردن برای زایمان طبیعی (واقعا صداهای خیلی وحشتناکی بود ، اونایی ک طبیعی هستن چجوری تحمل کردین؟) دسشوییم گرف و سرم رو مامان گرفت دستش ک بریم سرویس دیدیم از قسمت بالایی سرم ریخت بی ون و فهمیدیم آمپول زدن چون قبلی اونطوری نبود منم واس زایمان نرفته بودم ، مامانم از ی پرستار با هزار نواهش و التماس ک بخدا ب مسی نمیگیم بخدا بین خودمون می مونه از شرمندگیت درمیایم توروخدا بگو ب این آمپول فشار زدن یا نه چون هنوز دخترم ۳۵ هفته و ۴ روزش هس بچش دو دور بند ناف داره ما فقط تحت نظر باید بمونیم ، گف آره آمپول فشار زدن ک طبیعی زایمان کنه اگ نمیخاین پس اصلا نزارید سرم بره بهش ، بعدش زنگ زدم ب همسرم ک تو سالن بود گفتم و اونم دیوونه شد و گف حق ندارن اینجا با هزارتا نقشه تو رو طبیعی ببرن
این حرفا و اتفاقا از ساعت ۵ عصر تااااااا ۱۲ شب اینا بود
بعدش همسرم صداشو بلند کرد تو سالن و هزار تا حرف و دعوا رو سر پرستار ا ک من مرخص میکنم خانومم رو ، گفتن باید تا صبح منتظر باشین شب هیچ بیمارستانی ب هیچ وجه مرخصی نداره امور مالی نیست و فلان ، این وسط من ب دکترم زنگ زدم ک اینا طبیعی میارن من نمیخوام شما گفتین الان نارس هس بچت وقت زایمانت نیس برو تحت نظر باش ولی اینا آمپول فشار زدن و از پایین تا ۴ فینگر بازم کردن
گف بیا بیمارستان خودمون منم بیام فقط تنها چارش الان اینه ک همسرت بیاد از این یکی بیمارستان برگه بستری ببره بده بهشون اونوق میزارن
ب همسرم گفتم ، اونم با داد و دعوا به مسئول ا گف من خانومم رو از اینجا میبرم ببینم کی میتونه جلوم رو بگیره

ادامه در بعدی