تجربه زایمان سزارین قسمت ۴

من از استرس و صداهایی ک از هر اتاقی میومد و ناله میکردن برای زایمان طبیعی (واقعا صداهای خیلی وحشتناکی بود ، اونایی ک طبیعی هستن چجوری تحمل کردین؟) دسشوییم گرف و سرم رو مامان گرفت دستش ک بریم سرویس دیدیم از قسمت بالایی سرم ریخت بی ون و فهمیدیم آمپول زدن چون قبلی اونطوری نبود منم واس زایمان نرفته بودم ، مامانم از ی پرستار با هزار نواهش و التماس ک بخدا ب مسی نمیگیم بخدا بین خودمون می مونه از شرمندگیت درمیایم توروخدا بگو ب این آمپول فشار زدن یا نه چون هنوز دخترم ۳۵ هفته و ۴ روزش هس بچش دو دور بند ناف داره ما فقط تحت نظر باید بمونیم ، گف آره آمپول فشار زدن ک طبیعی زایمان کنه اگ نمیخاین پس اصلا نزارید سرم بره بهش ، بعدش زنگ زدم ب همسرم ک تو سالن بود گفتم و اونم دیوونه شد و گف حق ندارن اینجا با هزارتا نقشه تو رو طبیعی ببرن
این حرفا و اتفاقا از ساعت ۵ عصر تااااااا ۱۲ شب اینا بود
بعدش همسرم صداشو بلند کرد تو سالن و هزار تا حرف و دعوا رو سر پرستار ا ک من مرخص میکنم خانومم رو ، گفتن باید تا صبح منتظر باشین شب هیچ بیمارستانی ب هیچ وجه مرخصی نداره امور مالی نیست و فلان ، این وسط من ب دکترم زنگ زدم ک اینا طبیعی میارن من نمیخوام شما گفتین الان نارس هس بچت وقت زایمانت نیس برو تحت نظر باش ولی اینا آمپول فشار زدن و از پایین تا ۴ فینگر بازم کردن
گف بیا بیمارستان خودمون منم بیام فقط تنها چارش الان اینه ک همسرت بیاد از این یکی بیمارستان برگه بستری ببره بده بهشون اونوق میزارن
ب همسرم گفتم ، اونم با داد و دعوا به مسئول ا گف من خانومم رو از اینجا میبرم ببینم کی میتونه جلوم رو بگیره

ادامه در بعدی

۳ پاسخ

کدوم بیمارستان اونجوری رفتار می‌کرد ؟؟

پس بقیه اش😐

چرا ب زور‌میخواستن اونجا ۳۵ هفته زایمان کنی؟ 😐

سوال های مرتبط

مامان سید ائلشن مامان سید ائلشن ۵ ماهگی
گف بیمارستان خصوصی از ساعت ۷ ب بعد سونو نداره زود برو دولتی تحت نظر بمون ک اونجا سونو شبانه روزی هس
دو روز هر ۴ ساعت سونو انجام بدن اگ نیاز ب زایمان بود بیا بیمارستان خودمون و زایمان کن و اگ نیاز نبود مرخص میشی
همسرم گاز ماشینو گرفت و رفتیم دولتی
تو مسیر ، مامانم من همسرم فقط اشک میریختیم ، رسیدیم بیمارستان و شرایطو گفتم عوضیااااااا منو بردن بلوک زایمان و سرم وصل کردن
دستگاه سونو آوردن و ان اس تی وصل کردن
ی نفر اومد گف از پایین معاینه میکنم پاهاتو باز کن ، گفتم من بسته ام اصلا رحمم باز نشده فقط بچه تکون نمیخوره ، وحشی گف گفتم پاهاتو باز کن خانوم اینجا ماییم ک تشخیص میدیم ن تو
گفتم من برا معاینه و زایمان نیومدم من سزارینم سزارین نیاز ب معاینه نداره
داد زد گفتم پاهاتو باز کن مسئولیت با ماس
من میدونستم بسته ام خودشم دید ولی یجوری معاینه کرد دادم رف هوا گف ی فینگر شد
گفتم بیشور تو دکتری ؟ من میگم سزارینم
گف تو با پای خودت اومدی دولتی و قانون هم اینو میگه ک بچه اول باید طبیعی باشه و علاوه بر این سزارین تو دولتی قدغنه تو طبیعی هستی ، دو سه نفر هم داشتن داد میزدن داااااااااد میگم ا زایمانشون طبیعی بود وحشتناک صدا میدادن جوری ک اصلا ب صدای انسان شبیه نبود کلا
منو خوف ورداشت و داد زدم گفتم من نیومدم ک زایمان کنم من اومدم تحت نظر باشم میفهمین
ی سرم اوردن و اون سرمی ک بهم وصل بود هنوز بیشتر از نصفش مونده بود اونو انداختن دور و سرم جدید رو وصل کردن ولی بازش نکردن ک بره تو رگ

ادامه در بعدی
هفته ۳۵ و ۴ روز
مامان سلنا مامان سلنا روزهای ابتدایی تولد
# زایمان
خانوما خلاصه میگم چون وقت ندارم نینی بیدار میشه
من ۳۹ هفته و پنج روزم بود ک شبش خونه بابام بودم داشتم اماده میشدم برم خونه خودم چون نزدیک بودیم پیاده ب همسرم گفتم بیاد دنبالم کمی پیاده روی کنم یهو دیدم یه چیزی ازم ریخت فهمیدم کیسه آبه چون داغ بود زیاد بود ب مامانم گفتم اونم گفت باید بریم بیمارستان اولش گفتم ن فردا میرم. چون میخاستم فردا برم زایشگاه و بیمارستان برای چک کردن نینی دیگه ب همسرم زنگ زدم گفتم ماشین بیاره ک بریم بیمارستان ب مادرت اینا چیزی نگو فعلا وسایلام رو چون قبلا خونه مامانم اورده بودم ک بعد زایمان اینجا میموندم برداشتم منو مامان. همسرم رفتیم بیمارستان اونجا ک رفتم ماما اومد معاینه کرد گفت یه سانتی و چون کیسه اب ترکیده درد نداری باید بستری شی بعد دکتر اومد معاینه گفت نینی مدفوع کرده باید سریع عمل کنی منو میگی وا رفتم از یه طرف استرس ک مبادا برا نینی اتفاقی بیفته از یه طرف فکر میکردم زایمانم طبیعی میشه و هیچ مطالعه وتجربه ای از سزارین نداشتم دکتر گفت چون این بیمارستان کوچیکه و ما امکانات نداریم باید بری شهر یه نامه فوری هم داد ک عمل کنم خیلی سریع راه چهل دقیقه رو تو بیست دقیقه رفتیم تو راه مامانم ب بابام زنگید ک بیاد و همسرم ب مادرشوهرم اینا هرچی گفتم زنگ نزنن ولی زنگ زدن دیگه رفتیم اونجا قسمت زایشگاه
ادامه پایین میذارم
مامان لنا خانوم 🩷✨ مامان لنا خانوم 🩷✨ ۸ ماهگی
تجربه سزارین من:

خبببب من ۳۷ هفته و ۳ روز ب خاطر دردایی ک داشتم قبلش و تهدید ب زایمان زودرس بودم زایمان کردم
۳۶ هفته و ۴ روز دردم گرفت ک رفتم بیمارستان دولتی نزدیک ان اس تی دادم گفتن ک درد رو نشون داده و ضربان قلب بچه خوب نیست
معاینم کردن ی فینگر (۱سانت) بودم ک گفتن بستریت می‌کنیم و بهت آمپول فشار میزنیم تا زایمان کنی
ولی بچه ممکنه بره دستگاه و اینجا nicu پره و از این حرفاااا
دردای من انقباض بود
ینی ی نقطه از شکمم مخصوصا دور ناف با حرکت بچه ک سفت می‌شد درد شدید میگرفت و این دردا شده بود هر ۷ دیقه ی بار
ب دکترم زنگ زدم گفتن ک برو بیمارستانی ک من هستم خودم میام بالاسرت ببینیم وضعیت چیه
اینقددددد استرس داشتم خصوصا ک همسرمم نبود
خلاصه ب بیمارستان دولتی ب‌زوررررر رضایت شخصی دادم و اومدم بیرون
فقط اومدم خونه لباس عوض کردم پروندمو‌برداشتم و رفتم بیمارستان خصوصی ک دکترم هست
رفتم اول ان‌ اس تی گرفتن و درد و انقباض رو‌ نشون میداد
همچنین ضربان قلب بچه خوب نبود ب دکترم گفتن
ک دکترم گفت باید بستری شم
بستریم کردن و سولفات و بتامتازون(آمپول ریه) بهم تزریق کردن
و مراقبتا شروع شد ولی همچنان درد داشتم
بدیش این بود ک تو زایشگاه بستریم کردن و اجازه داشتن گوشی و همراه رو نداشتم و این خیلی سختترش می‌کرد ….
مامان بَبی مامان بَبی روزهای ابتدایی تولد
#زایمان طبیعی#پارت ۳
بعد گفتم واقعا اذیتم نمیشه بستریم کنید؟ گف ک بزار مجدد ب دکتر زنگ بزنم ببینم چی میگ. دکترهم گفته بود ک مجدد دقیق معاینش کن ببین چن سانته. اومد دقیقتر معاینه کنه ک یهو زد کیسه آبمو ترکوند☹️😂 و اونجا بود ک گف قسمت نیست برگردی بیا ک بستریت کنیم.
خلاصه من با ۲ سانت بستری شدم و بردنم بلوک زایمان ک امپول فشاربزنن برام. ساعت ۹ شب من بستری شدم و امپول فشارو ک بهم زدن شاید بیست دیقه بعدش دکترشیفت اومدمعاینه کرد و گف لگنت خوبه و احتمال زیاد زودفول میشی الان تقریبا ۳ سانتی. ب یکی گف ک ب ماماهمراهش زنگ بزنید ک بیاد. ماماهمراهمم خدایی بعد یک ربع بالاسرم بود. بهم پوزیشن سجده داد و گف هرموقع انقباض داشتی بهم بگو و من انقباض ک داشتم بهش گفتم سریع اومد معاینه و اون واقعا دردناک بود چون حین انقباض اونم تحریک میکرد. گف اگ این کارو بکنم هربار دوساعت زایمانت میفته جلو پس باهام همکاری کن تا زودتر زایمان کنی. منم بااینکه تجربه اولم بود و ترسو هم بودم اما باهاش همکاری میکردم. درد ک میومد سراغم دم و بازدم میگرفتم. تو این حین ماماهمراهم کمرمو ماساژ میداد و منو برد پایبن تخت و گف بشین پاشو کن. خلاصه بگم ک من حتی اونجا ورزش زیادی نکردم ولی بخاطر ماماهمراه حرفه ای ک داشتم تندتند داشت رحمم باز میشد. بااولین پوزیشن سجده ای ک رفتم از ۳ سانت شدم ۶ سانت.
مامان برسام🥹🫠 مامان برسام🥹🫠 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ک ب سزارین ختم شد 💔
من ۳۹ هفته و یک روز بودم ک رفتم بیمارستان ان اس تی بدم !
من هیچوقت فشارم بالا نبود و‌ورم شدید نداشتم
اون روز شانسم فشارم بالا بود ۱۳ بود و دکتر گف باید ازمایش بدی ازمایش دادم‌و دفع پروتئین خفیف دیده شد و بله پره اکلامپسی !
من سفتو سخت خواهان زایمان طبیعی بودم و دکتر معاینه کرد همونجا و گف لگنت جالب نیستا ولی حالا بیفت تو پروسه زایمان ببینیم چی میشه !
منم ۹ ماهه تماااام ورزش کردم و خودمو اماده کرده بودم !
هیچی بستری شدم و امپول فشار زدن
تا ۴ سانت اوکی بودم
از ۴ سانت ب بعد انگار عزراییل دستمو‌گرفته بود و منو داشت بزور میبرد و ماما گرفته بود نمیراشت من بشدت ادم صبوری هستم اما زایشگاه رو از شدت دردو فشار گذاشته بودم رو سرم از بیمارستان و پرسنل بشدت راضی بودم اما امان از زایمان طبیعی ک وحشتناک بود بعد چند ساعت تحمل درد و فول شدن
هررررررچی زور زدم بچه نیومد ک نیومد دکتر دید نمیشه گف اتاق عملو اماده کنن و بردنم سزارین … بقدری تجربم از طبیعی تلخ بود ک ‌حاضر بودم چند ماه نتونم با بخیه سزارین راه برم اما یک ساعت انقباض تحمل نکنم
تمومه کسایی ک طبیعی بودن بعدش بهم گفتن چون‌مصمم بودی نمیگفتیم چقدر وحشتناکه خوب شد طبیعی نشد
تجربم از سزارینی ک فوبیاشو داشتم عااااای بود در عرض یک هفته ب وزن قبل بارداریم‌رسیدم بخیمو‌سر یک هفته کشیدم و‌بعد از دوروز از جراحی خودم‌روپا بودمو کارامو میکردم
و بخاطر دردای طبیعی و ترسی ک تو‌جونم مونده بود افسردگی گرفتم متاسفانه 💔🥲