۱۲ پاسخ

درسته خیلی شیرینه
ولی گاهی دلک لک میزنه برا ی دیت دونفره🥲♥️
تا میتونی بچسب ب همسرت
تنهایی فقط زندگی کنید
فیلم ببینید
رستوران برید
دور بزنید
لذت ببرید♥️
من دلم لک زده واسه دونفره هامون🙂

عزبزم دلم انشالله

دل منم تنگ میشه برا دو نفره بودنمون☹️♥️

عزیزممممم ایشالابسلامتی بغلش بگیری دخترنازتو😍

بسلامتی زایمان کنی عزیزم🥰😍

به سلامتی .

ای جانم عزیزم🥰انشالله که همیشه سلامت و شاد کنار هم زندگی کنید

الهی زندگیتون همیشه قشنگ و راهتون سبز😍

ان‌شاءالله بسلامتی بیاد عزیزم
ولی خب هرچی باشه آخرش آدم دلتنگ اون روزا میشه ولی خب میشه هم تکرارشون کرد اون روزا رو این نیست که کلا از بین برن

منم دقیقاً این چند روز اخر دارم به این فکر میکنم،همش دوس دارم همسرم کنارم باشه صبح تا شب🥺

دقیقا منم همین حسو دارم 🥺 انشاالله بتونیم از پسش بربیاییم و لذت ببریم🩷💜

حتما همینطوره اینقدر بچه شیرینه که اصلا دل ادم رو نخواهد زد بله سختی داره اما شیرینه🥹😍

سوال های مرتبط

مامان آیه🐣🎀 مامان آیه🐣🎀 ۸ ماهگی
و بلاخره سلام به ماه نهم ...🥲
دختر قشنگ من🎀
باورم نمیشه این مسیر از همون اولش که بعد از کنکور ارشد فهمیدم توی دلمی و سفر روسیه ای که ویار و تهوع شدید شروع شد و ۲۱ ساعت ناشتایی از شدت تهوع توی فرودگاه...که تا چهار ماه هم ادامه داشت،با وجود کلیه پیوندی(ممنون از محمدجواد عزیزم که خودش پر کشید و یکی از کلیه هاش توی بدن منه و به وجود و رشدِ آیه خانم کمک کرد و مارو تا اینجا رسوند)و با وجود همه این روزای سخت و حساس ولی شیرین،رسیدیم به ایستگاه آخر و ماه نهم ...
خدای مهربونم ازت خیلی ممنونم که به من اجازه دادی که مادر بشم با وجود همه مشکلاتی که بود منو دخترمو یاری کردی که برسیم به اینجا ...💕
از ته قلبم امیدوارم هر کسی که در انتظار و آرزوی فرزند هست،خدا به دلش نگاه کنه و این حس قشنگ رو نصیبش کنه ...
و تمام مادرایی که این مسیر سخت و پر چالش رو دارن طی می کنن،به وقتش و به سلامتی نینی هاشونو صحیح و سالم بغل بگیرن🤍
این سه هفته و خورده ای باقی مونده هم،الهی که به خیر و خوشی بگذره و با بغل گرفتن شون،به آرامش برسیم و تمام سختی ها از یادمون بره🌱✨
_بماند به یادگار از پنجمین روز ِمهر ماهِ هزار و چهارصدوچهار🍁
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی | پارت ۱۱

تقریباً ساعت ۲:۳۰ بعدازظهر وارد ۸ سانت شدم و ساعت ۳ هم رسیدم به ۱۰ سانت. از اون لحظه دیگه همه‌چی خیلی سریع پیش می‌رفت. سه تا ماما بالا سرم بودن؛ همزمان که یکیشون با فشار دو طرف دهانه رحم رو باز می‌کرد، اون یکی با کلی هیجان داد می‌زد: «محکم زووووور بزن، سرش داره معلوم میشه!»

یکی دیگه از ماماها هم مدام تشویقم می‌کرد و می‌گفت: «اخییی عزیزم، موهاشو دارم می‌بینم، زور بزن، داری خیلی خوب پیش میری!»

خلاصه هر کدوم به یه روشی سعی می‌کردن من آخرین ذره توانم رو هم جمع کنم و محکم زور بزنم. منم بین اون همه درد و فشار، فقط به این فکر می‌کردم که یه قدم دیگه به دیدن پسرم نزدیک‌تر شدم...🤍👶🏻

حدود نیم ساعت تا اومدن نی‌نی فاصله داشتم و باید تمام تلاشم رو می‌ذاشتم که هر چه زودتر به آغوشم برسه. اینجا دیگه جایی بود که با تمام وجود جیغ می‌زدم و واقعاً کنترلش دست خودم نبود. درد و فشار انقدر زیاد شده بود که بدون اینکه خودم بخوام، تا به خودم می‌اومدم می‌دیدم دارم جیغ می‌زنم.
ادامه دارد🥹🤱🏻