روز جهانی دوقلوها مبارک‌مامانای دوقلو
بیاین از وقتی فهمیدین دوقلوئن بچهاتون بگید
من با صمیمی ترین دوستم تو اقدام بودیم ک اون حامله شد من نه یه روز زنگ زد گفت رفتم سونو دوقلوعن خییییلی خوشحال شدم و درعین حال خیییلی دلم خواست. اینقدری ذوق کردم ک رفتم خونش براش شام پختم و ظرفاشو شستم و گازشو پاک کردم و خونشو جمع و جور کردم. همیشه عاشق دوقلو بودم کل دوران اقدام و قبلش خیالپردازی میکردم رفتم دکتر بهم‌میگه دوقلوعه وقتی خودم حامله شدم رفتم سونو گفت یه کیسه هست اما جنین نیست دوهفته دیگ بیا وقتی رفتم قبل اینکه خودش بگه تو صفحه مانیتور دیدم دوتاست یهو گفت با دارو باردار شدی؟ گفتم چیی؟‌نه چطور؟ گفت حالا میگم بهت گفتم دوقلوعه؟ گفت اره وقتی گفت اره انگار یه به ارزوی محاااااال رسیده بودم انگار عحیب ترین اتفاق زندگیم برام افتاده بود فقط نقس نفس میزدم اصن نمیتونستم حرف بزنم باوزم نمیشد چیزی ک همیشششه بهش فکزمیکردم حالا اتفاق افتاده دوتا دوستام نزدیک مطب دکتر تو کافه بودن رفتم پیششون از مطب دکتر تا کافه رو تو خیابون عین اسکلا میخندیدم و باخودم حرف میزدم رسیدم و به دوستام گفتم و کافه رو مهمونشون کردم اونام اونقدر ذوق کردن ک کل کافه به ما نگاه میکردن خیلی روز عجیبی بود
خدارو بابت وجودشون شکررر
این هدیه های قشنگ خداروهیچ وقت فراموش نمیکنم

۱۰ پاسخ

من اول بار دار شدم ۶ هفته خودبه خود سقط شد رفتیم زیر نظر پزشک بعد سه ماه باردار شدم رفتم ازمایش مطمئن شدم بعد دکتر و سونو نرفتم تا دوماه شد لکه بینی پیدا کردم رفتم دکتر گفت چرا نیومدی برو سونو ببین قلبش تشکیل شده یا نه رفتم دکتر گفت مانیتور ببین نگاه کردم گفت فهمیدی؟ گفتم نه گفت دوتا هستن هر دو هم قلبشون تشکیل شده خیلی خوش حال بودم ته دلم یه جوری بود بعد اومدم بیرون به همسرم گفتم دوقلو بود اونم گیج نگاهم میکرد نمیدونست چی‌کار کنه ولی خوشحال بود
ولی خب هم بارداری خیلی سختی داشتم هم ۷ ماهه دنیا اومدن یه ماه ان ای سی یو بودن بعدش سنگ کلیه گرفتن رفلاکس داشتن کولیک داشتن آخ که چقدررررر بهم سخت گذشت یه شهر دور و دست تنها بزرگشون کردم الهی قربونشون برم خدارو هزار مرتبه شکر خدابرام حفظشون کنه

منم عاشق دوقلو بودم ولی الان خوشحالم دوقلو نیست چون واقعا ظرفیتش نداشتم دیسک کمردارم غریبم هستم تو یکیش موندم واقعا خدا به شما مامانای دوقلودار قدرت بده انشالبه

منم دوقلو باردار بودم یه قل تو وجودم مرد همیشه حسرتش به دلمه

من دوقلوهام‌معجزه بودن برام🥹

من آذر ۴۰۱ بعد از یکسال اقدام یکی ۸هفته سقط کردم خود ب خود سقط شد خیلی اذیت شدم
عيد ۴۰۲ رفتم‌مشهد و از امام رضا بچه سالم خواستم..اومدیم و اخر فروردين اقدام کردیم اردیبهشت رو تولد امام رضا فهمیدم باردارم
سریع رفتم سونو دادم‌ ک ی وقت مثل قبلی نشم
۶ هفته رفتم سونو واژینال دکتره گفت دوقلوعه گفتم هااا😳گفت تحت نظر دکتر بودی گفتم بله سه ماه قبل سقط داشتم گفتم الا دوقلوعه خدا برات جبران کرده🥲🥹
اومدم از سالن بیرون و ب شوهرم گفتم زد زیر گریه ..البته تا دید گریه میکنم و میام بیرون ترسید
الا شدن نکر و معجزه و برکت خونمون
درسته اسم حسنا هلما زدم
وقتی اورژانسی زایمان کردم شب میلاد بانو فاطمه ب دنیا اومدن
حسنا ۵ روز رفت دستگاه تصمیم گرفتیم بزاریم فاطمه و زهرا
الا فاطمه و زهرا هستن☺️😍

من روزی که فهمیدم دوقلو هستن بارداری جاریمم دونستم خوشحال بودم میگفتم کاش یکی دختر بشه چون خونواده شوهرم پسر زان خواهرم همش میگف دو تا ش پسرن جنسیتشم که دونستم باز میگف پسره اشتباهه حالمو میگرف ولی در کنار قشنگ بودن دوقلو داشتن .نگهداریش فاجعه و سخته اعصاب نمیمونه برا آدم🤣روزشون مبارک💗💗💗

من سیزده هفته فهمیدم دوقلو باردارم اصلا باورم نمیشد

من چون نازایی داشتم و تحت درمان بودم یادمه آخرین بار که سونو شدم دکتر فولیکول‌ها مو ببینه تا بلند شدم گفت برو که دوقلو باردار میشی😅😅منم از خدا خواسته بعدش رفتم آی یو آی کردم و بعدش که باردارشدم تا رفتم سونو بهم گفت ۳ قلو حامله ای ولی یکیشون فقط قلبش تشکیل شده برو دو هفته دیگه بیا تا اون یکی هم تشکیل بشه وقتی رفتم واسه دومی همون جا تو مطب یه کم خونریزی کردم فهمیدم قل سوم قلبش تشکیل نشد و بعد هماتوم شد و تا هفته ی ۱۴ خونریزی داشتم من خیلی خیلی مشکلات داشتم تو بارداری استراحت مطلق هم بودم هنوزم بچه هام مشکلاتشون زیاده😥

خانماخداحفظ کنه براتون من میخوام آی یوآی تعیین جنسیت دوقلونتیجه میگرم؟

🥹🥹🥹عه امروزه

عزیزم خدا برات نگهشون داره،من دخترام هنوز دنیا نیومدن راستش هنوزم باورم نمیشه دوقلو حامله ام،روزی ام که فهمیدم از ترس کلی گریه گردم😂🥹

سوال های مرتبط

مامان آروین مامان آروین ۲ سالگی
دیروز پسرمو بردم سونوگرافی دکتر افشین محمدی ،چقدر یک ادم میتونه بیشرف باشه همین که رفتیم تو به دکتر شکلات دادم که بده به آروین که کمی از ترسش کم بشه شکلات رو انداخت اونور بعد که سونوگرافی کرد گفتم دکتر ،ما برای سونوگرافی غدد لنفاوی اومدیم گفت نه دکتر فقط نوشته تیروئید ،گفتم اصلا مشکل ما نیروئید نیست میگه خانم من با تو بحث نمیکنم هر چی دکتر گفته اونه گفتم منشیت درست ننوشته قبول نکرد گفتم پس تو سونو کن من هزینشو ازاد میدم گفت نه من ازاد سونو نمیکنم آروین هم اونقدر که گریه کرده بود نمیتونستم نگهش دارم گفتم اخه من چطور دوباره اینو با این وضع بیارم ،برگشته میگه اونم مشکل خودتونه
رفتم بیرون نسخه الکترونیک آروین رو دیدم ،دیدم که دکتر نوشته غدد لنفاوی رفتم با منشیش دعوا کردم میگه من از همسرت پرسیدم اون گفت تیروئید گفتم اگه میخواستی از همسرم بپرسی غلط میکنی پس از من نسخه میخوای
خلاصه نه پولمو دادن نه دکتر دوباره سونو کردش دوباره هزینه کردم و با اون وضعیت ترس و وحشت بچه دوباره رفتیم یه سونو دیگه
اعصابم به قدری خراب بود تا شب دستام میلرزید🤦🏻‍♀️
مامان سامیار مامان سامیار ۳ سالگی
هییییی نمیدونم دوسال پیش چ بدبختی ای مارو گرفت سامیار ۶ ماهه بود براش جشن دندونی بزرگ گرفتم تو باغ همه رو دعوت کردم کلییییی طلا آویزون خودم کردم دوتا گردنبند ، دستبند ، تک پوش ، ۸ تا النگو ، دوتا انگشتر ارایشگاه رفتم لباس خوب پوشیدم هیییی از اونجا ک اومدیم ۳ روز بعدشوهرم خود به خود کمردرد گرفت ما جدی نگرفتیم خلاصه تهران و قزوین کلی دکتر رفت خرج کردیم تا اینکه اینجا دکتر گرجی تشخیص داد ک تو کمرش ضایع نخاعی داره یعنی یه لخته خون مانند تو کمرشه ک به اعصابش میزنه ۱۵ روز تو بیمارستان بستری شد اومد دوروز بعد خودم خود به خود معده درد و دل درد شدید گرفتم استفراغ میکردم تا فهمیدم کیسه صفرام سنگ داره بلافاصله عمل شدم یه هفته تو رختخواب بودم با بجه ۶ ماهه حالا از اون موقع تا الان این ضایعه شوهرمو ول نمیکنه کمر درد نداره ولی رواعصابش تاثیر میذاره هر چن وفتی دکتر یه شب بستریش میکنه کورتون بهش میزنن میاد حالا دیشب رفته بستری شده امروز برگشته با اینکه هر نیم ساعت بهش زنگ میزدم و اینا از صبح تو قیافست نه درست ناهار خورده نه شام باهام کلمه ای حرف میرنه اخم و تخم راه انداخته نمیدونم چشه دیوونم کرده امشبم دوبار رفتم بیدارش کردم بیاد رو تخت بخوابه دوباره تو پذیرایی زمین خوابیده خب اخه من چی کنم ک تو اینجوری شدی من چ گناهی کردم ک اخم و تخم میکنی گرفتاری شدم به قرآن خسته شدم خسته دوساله اسیریم تموم نمیشه این داستان
مامان M..... مامان M..... ۲ سالگی
مامانا بیاید میخام به خاطره از بارداریم تعریف کنم
از نفخ بارداری🤣🤣


اقا پسر من خیلی مریض شده بود بردیمش مطب دکتر مصطفوی اصفهانیا میشناسن من باردار بودم تقریبا ماههای اخر بود خیلی نفخ میکردم بعد تو مطبم ک نمیشد کتری کرد دسشویی ام نداشت اون ساختمون دکترا بقیه مطبام اجازه نمیدادن از دسشوییاشون استفاده کرد
خلاصه من هی نگه داشتم نگه داشتم دیدم وای دارم میترکم نمیشه کاریش کرد پاشدم اومدم بیرون رفتم تو راه پله ک دیدم یه پسر بچه فوضولم دنبالم اومده. گفتم برو چی میخای پشت من نرفت خلاصه نگاه کردم گفتم نمیری گفت نچ منم دیدم نمیشه چتره ای نیس همونحا یکم راحت کردم خودمو خلاصه یکم اوکی شدم
اومدیم بلاخره بعد از ساعت ها نوبتمون شد و من دوباره پر از باد 🫠
رفتیم داخل پیش دکترو معیانه کرد پسرمو. شوهرمو پسرم رفتن بیرون ک من وایسم ب دکتر گوش کنم. ک دیدم وای حالم داره بد میشه. دکتر داشت با من حرف میزد من مطب داشت رو سرم میچرخید صدا ها گنگ بود خلاصه با هر زحمتی شد نسخه رو گرفتمو خودمو رسوندم دم در مطب ک از حال رفتم 🤣 اب پاشیدن صورتمو یکم دادن خوردمو حالم اومد جاش یعنی میخام بگم یه نفخ منو تا حد از حال رفتن برد 🤣🤣برا شوهرم تعریف کردم کلی خنیدید میگف من نصف عمر شدم سر یه باد 🤣🤣 خره خو میرفتی بیرون راحت میکردی خودتو
هنوزم گاهی میگه یادته سر چی از حال رفتی 😁😁


فرزندپروری فرزندپروری