۱۶ پاسخ

وای واقعا😢🤧اونجاش بده که یهو قبل ناهار با یک عالمه تنقلات میان بعد به بچه هم میدن🫠خب لامصب اون ناهار نمیخوره دیگه
بعد موقع ناهار میشه میگن این بچه هم هیچی نمیخوره 😑😐

ی ذره شل کن چیزی نمیشه

من ی مامان نگران ،با ی بچه بشدت لجباز نترس ،هیچ جا نمیرم از ترسم ،حالا خودم و بجه هر دو افسرده شدیم ،برو لذت ببر و مراقب بچه ات هم باش

من خونه مامانم. و مادر شوهرم همین اشه
ببین مثلا نوشابه میارن سر سفره بعد نیواد مببینه
برادر شوهرش میگ بیا عمو ببا نوشابه بخور
یا مادر شوهرم میگ شکلات خریدم عزیزم بیا بگیز
اصلا دیگ ول کردم اونجا

عزیزم منم تو همچین جمعی بودم و تصمیم گرفتم. فاصله بگیرم بخاطر تربیت سلامت بچم هر جمعه شرایط بچه هام مساعد بود خودمون چهارتا میریم

چه نیازه هر هفته اونم با بچه کوچیک ماهی دو بار کافیه اینجوری خیلی اذیت‌نمیشی

درکت میکنم حالا اونایی که بزرگ شدن یادشون رفته میگن پسرم شلوغه

حق داری
من درکت میکنم

تو بابچه هم بخای بیرون از خونه بااون همه چالش کناربیای این حرفا بدتر روروانت تاثیر میزاره من یعنی متنفرم هرکی ی نظری برای بچه بده🤧
دقیقا توایران سراین تربیت بچه سخته چون همه توکار هم دخالت میکنن

دنیا دو روزه از زندگی لذت ببر
سخت نگیر

درکت میکنم 👍

عزیزم هیچ وقت بچه با یکی دو روز آزاد بودن فرمولش بهم نمیریزه من امتحان کردم که میگم.
مهرسام بعدازظهرا خونه مامانم نمیخوابه ولی وقتی میایم خونه خودمون طبق معمول یه چرتی میزنه

حالا فکرکن من سرکار میرم صبح تاظهر خونه مامانمه اونجا همه چی واسش ازاده بچم دوتربیتی شده عصرا مارو بیچاره میکنه میدونه من وقتی میگم نه نه تغییر نمیکنه

خوب بچه ام اخه نیاز به‌تفریح داره‌
نیاز‌به‌ تنقلات داره میدونم زیادش بده ولی حالا کله هفته نخوره یه روز بخوره‌چیزی نمیشه

خب وقتی حال نمیکنی باهاشون و میدونی عصابتو بهم میریزن نرو خو بگو کاری برام پیش اومده نمیام

چقدر درکت میکنم🤦‍♀️🤦‍♀️

سوال های مرتبط

مامان دوقلو ها،🐣🫀🐣 مامان دوقلو ها،🐣🫀🐣 ۳ سالگی
خانم ها چند روزه دیگه عقد خواهر زاده شوهرمه و قرار بریم مراسمش و بعدش شام می دن تو رستوران همسرم میگه بچه ها ببریم من فکرم پیش اون ها میمونه و می خواستم اون نیم روز رو می خواستم بزارم پیش مامانم این ها می گفتم راحت بریم زن و شوهری بچه ها نمی زارن که ما بفهمیم چی شد چی نشد یکیم ما با برادر شوهرم و زنش ۵ ساله که کلا قطع ارتباط هستیم حرف نمی زنیم و من خیلی وقت ندیدمشون و حتی بچه ای اون ها هم شد من ندیدم نمی شناسم و اون ها هم بچه های من رو نمی شناسن من مشکلم اینجاست که اگه ببرم اون خارجه های من رو می بینن من هموزه که نشونشون ندادم هیچی نمی دونن در مورد بچه های من می ترسم چششون بزنن چون زنه برادرشوهرم جادوگره واقعا خیلی موردش حرف هایی شنیدم و از حسودیش با من قطع ارتباط کرد منم زیاد به خاطر اون ها نمی خوام ببرم و یه چیزم هست بچه های اون ها یه سال از بچه های من بزرگ‌تره و مشکلی داره حالا من نمی دونم مادرشوهرم این ها میگن که یا اوتیسمه یا سندروم داره حالا من کاری با بچشون ندارم ولی می ترسم ببرم به زبون بکشن بچه های من رو با بچشون مقایسه کنن و چششون بزنن من آنقدر از چشم نظری می ترسم 😓واقعا موندم چیکار کنم همسرم میگه شام می دن بچه هارو ببریم شام بخورن منم می خوام ببرم ولی چون اون ها قرار بیان نمی خوام ببرم نظرتون چیه ؟؟؟؟؟ شما بودین چیکار می کردین؟