بدترین چالشم شیرم آبکی بود بچه وزن نمیگرفت دست تنها بودم همیشه
و از همه بدتر اون عذاب وجدانی که بهم میدادن بابت لاغریش
بدترین چالشم سینه هام نوک نداره بچه ام نمیتونست بخوره نارس دنیا امذه بود دیگع بدتر نمیتونست خیلی حرف میشنیدم و عذاب وجدان داشتم روز دوم سزارین شوهرم گفت بچه نمیتونه بخوره بکن بنداز دور سینه هاتو پس به چه درد میخوره دخترم ۵ ماهه بود فهمیدم بازم باردارم کلی سختی عذاب وجدان کشیدم خیلی ها
بزرگترین سخت ترینش مریض شدنش برای اولین بار تو ۸ماهگی و بستری شدنش
زر زرای بقیهههههه خل کردن منو
ی طوری ک دلم میخاد بچه بعدیم برم ی جای دور حامله شم زایمان کنم بچم چن ساله بشه بعد بگم بیا اینم نوه ت عنتر خانوم
رابطم ک با همسرم افتضاح شد و غذا نخوردن دخترم
کولیک ورفلاکس خیلی تجربه سختی بودمن تادوماه اول اصلاخونه ام نبودم یه هفته خونه مامانم یه هفته خونه مادرشوهرم خیلی سخت گذشت بهم شب هاتاصبح گریه ومی کردوجیغ می کشیدهیچ دارویی اثرنداشت
من سر دخترم که رفلاکس داشت خیلی اذیت شدم.سر دو قلوهام یکیش خدارو شکر خوب شیر میخورد خوب میخوابید ولی اون یکی با دوتا دندون دنیا اومد نمیتونست شیر بخوره با سرنگ شیر میدادم.مجرای اشکش بسته بود همش باید قطره میزیختم تو چشمش.بعد به دستمال کاغذی حساسیت کرد.صورتش ورم کرد.خوب نمیخوابه.خوابش خیلی سبکه..قلبش هم دوتا سوراخ داشت که تا الان خوب نشده.آلت تناشلیش عفونت میکنه زود چون ب خاطر قلبش ختنه نمیتونیم بکنیم.الانم خوب غذا نمیخوره.و چالش های من همچنان ادامه دار است.و البته بگم که بعد از خدا و دختر ۶ سالم هیچ کمکی ندارم تو خونه...
بدترین چالش من دخالت اطرافین تو همه چیزه مخصوصا خورد وخوراکش
نخوابیدنش همش وصله بهم برای شیر
ب نام خدا افسرگی بعد از زایمان که هنوزم کامل خوب نشده
افسردگی شدییییییییییدددددد و بی خوابی شبانه 😩😩😩😩
وای من شیر و خوابش🤦🏻♀️😭بیرون از خونه خودم باشم نمیخابه یا خیلی سخت با گریه
شیرم ک از ۵ماعگی ب زور میدادم بهش😭😭😭
بزرگترین چالشم این بود که وقتی به دنیا اومد من اصلا ندیدمش تواتاق عمل و اومدم ریکاوری گفتن بچت نفسش مشکل داره و بردن nicu. بعد دو روزم که زردی گرفت و ۹ روز بستری شد . اجازه شیر خوردن نداشت و شیرم نداشتم. جلو چشمم میدیدم داره لاغرتر میشه و من عین همون ۹ روز یه چشمم اشک بود یه چشمم خون. خداروشکر تموم شد اون روزا.حسرتش موند به دلم که تو اتاق عمل بچمو بیارن بچسبونن به صورتم و اولین دیدارمون خوب باشه یا تو اتاق پیش خودم باشه
خوااااااب بد غذایی وزن نگرفتن
یعنی به شدددددت عصبی شدم از بی خواااابی و کلااااافه شدم
خیلی اذیتم
خدا بخیر کند
همه چی برام چالش بود ۷ خان رستمه😄
بدترین چالشم این بود که شیر نداشتم و بچم یک ساعت بهم آویزون بود ولی اصلا سیر نمیشد یعنی مداااام شیر میخواست
وای بدترینش که هنوزم ادامه داره رفلاکس پنهان و اعتصاب شیر و وزن پایین و مرتب بخاطرش تو خواب پریدن
خوااابببب خواب خوااااااب و شیر
وقتی زایمان کردم به شدت بدنم خارش گرفت جوری ک تموم پاهام زخم بود
این خیلی بد بود واسم
چی بدتر از اینکه بچم دنیا اومد ولی من شیر نداشتم شب تا شب شیردوش میزدم فقط ۳۰ سیسی میشد بچم از دو روزگی شیرخشکی شد و سرزنش های مادرشوهررررررم که۸۵ سالشه بدترین چالشم از همون اول تا الان که درگیرشم رفتارای مادرشوهره چون کلا با ما زندگی هم میکنه😭😭😭
از کدوماش بگم عزیزم
به خواب شبم نمی اومد که قراره خودم بچم اینقدر سختی بکشیم
اول نارس به دنیا اومد ۲۸ هفته ۳ روز
قلبش سوراخ بود دارو گرفت خوب شد
گفتن خونریزی مغزی داره اونم الان زیر نظر مغز اعصابه
میبردم چشم پزشکی گفتن باید تزريق بشن چشمام وگرنه آسیب جدی میبینه تزريق هم انجام دادیم
شد تا ۷ ماهگی تکاملش خوب بود یهو شیشه شیر پس زد به ماند که به چه بد بختی سیرش میکردم با سرنگ بهش شیر میدادم
یهو بلعش ضعیف شد قورت نمیتونست بده الان یکم بهتر شده
شد تابستون سال قبل برقا رفتن شروع کرد به پریدن ۲ماه میرفتم دکتر میگفت خوبه مشکلی نداره
دوستم پرستار بود نشون اون دادم گفت تشنجه بردم کرمان دکتر نوار گرف گفت خفیف هسته دارو داد داروخونه به آقام گفت دکتر بچه رو دیده چون دارو واسه آدم بزرگان خلاصه بماند اینجا هم چقدر دردسر کشیدم بردم یزد الان خوبه فقط تاخیر تکامل داره غلط میزنه فقط یکمم میشینه
همش میگن کاش منم چالش هام مثل بقیه بود زردی رفلاکس گریه کولیک ...
دختر من سینمو نگرفت خیلی سخت بود
من فقط با شیر شب مشکل داشتم مگر ن عالی بود همچی
خواب خواب خواب😫😫😫
سخت ترین مرحله ش قبل چهار ماهگی بود پی پی داشت و نفخ میکرد
من اولین چالشم حاملگیم بود از۳۳ هفته کیسه آبش کم بود بعدهم گفتم کاهش مقاومت رشد داره گفتن اصلا رشد نداره اونقدر استرس گرفتم کلی نظر کردم براش خیلی دوران سختی داشتم حاملگی
کولیک خوابش واقعا سخت بود 😩😩
اولین چالشم وپراسترس ترینش واسم زردی بودبعدش کولیک ورفلاکسش به خاطررفلاکسش خوابشم بدشده بودولی خداروشکراز۶ماهگی به بعدخوب شدرفلاکسش ولی کلاهرچی بزرگترمیشن بهترمیشن وهرسنشون چالش خودشوداره وماهم باتجربه ترمیشیم وریلکس تر
منم هنوز با خوابش درگیرم. هرسری یه پروسه ای داریم. چند وقت خوبه باز یهو صدبار پامیشه باز دو شب خوبه سه شب بد میخوابه
من بدترین چالش ام این بود که شیرم مقوی نبود و بچه سیر نمیشد.خیلی دوست داشتم شیر خودم و بخوره و نشد.روزی که مجبور شدم شیرخشکی کنمش خیلی داغون شدم.بخصوص حرفای مادر شوهر و خواهر شوهر که زخمی بود رو دردم
اولین چالش من افت وزنش بود که منجر به بستری شدنش شد
میتونم بگم از بدترین روز های عمرم بود
حال خودم بد حال بچم بدتر
بعد از ۱۶ ماهگی فهمیدم آسم داره . بزرگترین چالش و نگرانیم همینه . موقع مهمونی رفتن ، پارک رفتن ، نظافت خونه ، خلاصه همیشه باید نگران این باشم که ریه های دخترم تحریک نشن . مادرش براش بمیره
هنوزم بارداریم سخت تر از بچه داری بود با اختلاف .ماه اخر هر روز میمردم و زنده میشدم
اولین چالشم دردهام بود🫠خیلی دردداشتم تا۵۰روز استراحت کردم تا۳ماه خونه مامانم بودم
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.