از امروزم براتون میخوام بگم

صبح داشتیم آماده میشدیم با ایلیا و مامانم بریم شهربازی
همون لحظه منشی مطب زنگ زد که حواست به گوشیت باشه تا ۱۲ خبر میدم بری بیمارستان یا نه
با ایلیا حرف زدم که بدون من با مامان برن بیرون
اونا رفتن و دلم طاقت نیاورد رفتم سمت مطب
مامان خانم آبریزش داشت ولی نیاز به بستری نبود

با همکارم( مامای همراه) برنامه ریزی کردیم هر کاری تا قبل ۱۲ شب بود من برم و بعدش اون باشه

خلاصه که ساعت ۵ آبریزش مامان خانم بیشتر شد🙃
رفتیم مطب و با ماماشون که عامل زایمان بودن کارای قبل زایمان رو شروع کردیم ( چک قلب بچه، nst، ماساژ طب فشاری)
فرستادیمش بیمارستان و ما هم کوله بار جمع کردیم و رفتیم

خلاصه کنم براتون انقدر مامان خانم آگاه بود، اتقدر همکاری کرد ساعت ۸ و نیم بستری شد، ساعت ۱۰ گل دخترش بدنیا اومد
جالبش این بود که به زور ماساژ درداش شروع شد و خیلی ریلکس اومده بود😅
این بود تجربه اول من به عنوان مامای همراه( که البته پرستار همراه بودم🤣)
الانم انقد خسته ام ولی خوابم نمیبره
از اون طرفم خروپف همسر اجازه نمیده بخوایم😝

عکسم برا بعد تولد نی نی ۱۱ شبه که مامان خانم داره ماساژ ریلکسی میگیره

تصویر
۱۵ پاسخ

خداقوت عزیزم
تا میتونید توی این شرایط با مامانا خوش اخلاق باشید
من از بد اخلاقی های پرسنل بیمارستان موقع زایمانم بگم همتون برام خون گریه میکنید😂
بعضی ادما شجاع ترن
بعضی ادما ذاتا ترسو ترن دل ندارن
نزارین رو حسابه ناز و نوز
واقعا ادم اون موقع انقد حالش بده که ب فکر ناز دادن نیست
خدا خیرتون بده

خیلی حسی خوبی داد تاپیکتون خدا قوت و خسته نباشید بهتون مهربون😍


‌‌

چقدر عالی کار کردین
ماما همراه من که فقط چای خورد و تلفن صحبت کرد و گفت بشین و پاشو کن 😬 آخر سرم سزارین شدم فقط هزینه اضافی ماما همراه دادم

شما دکتر هستین؟

خدا قوت بهتون عزیزم
شما با خانم قهرمان کار میکنید؟

ای جان 😍

زایمان طبیعی یعنی راحته پیشنهاد میکنید یعنی یک ساعت ونیم درد کشید بچش بدنیا اومد؟میشه یکم توضیح بدید ممنون

خسته نباشی قشنگم

آخ کاش مامای منم توبودی یه سرتاپا از این ماساژها داده بودیم من رو یه ربع بچه ام به دنیا میومد

😍😍😍😘😘😘😘خسته نباشی

دست مریزاد خواهر😍

خسته نباشی فرشته ی مهربون 😍

خداقوتتون بده😍😍

عزیزم چندسال بگذره از سزارین اجازه میدن برای طبیعی؟؟
البته بعداز دو سزارین🤦‍♀️

ای جانم خدا قوت 🤗
چه عالی انشالله همیشه شاهد اتفاقات زیبا باشی

سوال های مرتبط

مامان ایلیا مامان ایلیا ۴ سالگی
همیشه همسرم میگه درباره ایلیا حرف میزنی چشم میخوره 😅 ولی واقعا ذوق زده میشم از رفتاراش

اومدیم هشتگرد ویلای داییم برای چیدن محصولات و تفریح
طبیعتا بچه هایی مثل ایلیا که تو آپارتمانن حیاط رو رها نمیکنن
همه بچه ها اومدن داخل خونه از شدت گرما، ایلیا یهو زد زیر گریه شدید که کسی باهام بازی نمیکنه و چسبید به پاهام
گفتم مامان من با گریه کردنت متوجه نمیشم چی ناراحتت کرده
مامانم اشاره کرد که بغلش کن
خلاصه آوردمش پیش خودم، گفتم مامان بذار من حرفمو بگم اگر دیدی اشتباهه به گریه ادامه بده
گفتم پسرم اومدیم برای تفریح الان گرما شدیده ، تو این گرما بری بیرون ممکنه بالا بیاری ، بریم بجاش دومینو بیاریم و بازی کن با بچه ها
گریش قطع شده بود ، ولی ته صداش بغض داشت و گفت آره حرفت درسته ولی میتونیم از حیاط سنگ بیاریم نقاشی بکشیم
من ذوب شدم از خوشحالی اون لحظه
میدونید به من خیلی انتقاد میشد بابت رفتارم با ایلیا زمانی که کوچک تر بود
همش ایراد میگرفتن که چقدر حرف میزنی با بچه، چقدر توضیح میدی، چقدر نظر میپرسی ازش ، کارتو بکن
ولی الان خوشحالم که اون مسیر رو رفتم و میبینم ایلیا شنیدن و گوش کردن رو یادگرفته

به مامان هایی که بچه کوچولو دارن پیشنهاد میکنم از حرف زدن با کوچولوها خسته نشید، از نوزادیشون حرف بزنید باهاشون
بزرگتر که بشن راحت میشید 🥰🥰
مامان ایلیا مامان ایلیا ۴ سالگی
مامان پسر قشنگم مامان پسر قشنگم ۵ سالگی
خانما میخوام درد و دل کنم من و شوهرم 7 ماه صحبت کردیم زیر نظر خانواده ها و ازدواج کردیم از اول ازدواجمون شوهرم قصد داشت منو تغییر بده و به قول خودش شبیه خودش کنه و از این طریق افسار زندگیش رو دستش بگیره من وابسته خانواده ام هستم مخصوصا مادرم اون هم میدونست و با خانواده ام در افتاد و یکی یکی پاشون رو از خونه ام برید تا به قول خودش من مستقل بشم تو این گیر و دار من باردار شدم در حالی که با کل خونواده ام قهر بود تو دوران بارداری خیلی اذیتم کرد و من از ماه هشت بارداری افسردگی گرفتم تا سه ماه پس از زایمان حالم بد بود ولی تو اون روزا تنها دل خوشیم و دلیل زندگیم پسرم بود الان هم جونم به جونش بسته است نمی تونم یه لحظه دوریش رو تحمل کنم پسرم هر چی بخواد بخره به من میگه چون باباش براش نمیخره حتی لباساش رو مامانم اینا می‌خرن دکترش رو خودم میبرم خلاصه که باباش هیچ احساس مسئولیت نداره ولی پسرم باباش رو بیشتر از من دوست داره به من میگه من تو رو دوست ندارم بابام رو دوست دارم خیلی دلم گرفته
مامان سورن مامان سورن ۴ سالگی