سلام با این زاویه دید
خدمتتون عارضم که دیشب ساعت ۱۱ بعد زایمان و ماساژ مادرخانمی رسیدم خونه و داشتم هلاک میشدم
به مامانم گفتم ی چای نبات بهم برسون که اوضاع خرابه از ساعت ۲ ونیم بعدازظهر حتی ی لیوان آبم نخوردم😅
چای رو خوردم زنده شدم
صبحم پاشدم میانوعده ایلیارو چیدم تو ظرف و راهی مهد کردمش و به همسرم گفتم اومدی خونه صبحونه بخوری منو صدا نکن که بیهوشم🫣
ساعت ۱۰ ونیم با زنگ مامان پاشدم دیگه گفتم پاشو زن خونه تو را میخواند
یکم مرتب کردم و گردگیری و شست و شو انجام شد
داشتیم میرفتیم دنبال ایلیا که مامان گفت میاید بریم انزلی
گفتم بله بریم به ایلیا خوش بگذره
خلاصه که رفتم سرکار کارم رو انجام دادم و اومدن دنبالم اومدیم انزلی
اما نگم از حالم... از شانس لحظه حرکت پریود شدم و استخونام در حال شکستنه🥴
پس پسرک ما مادربزرگ پدربزرگ تو حیاط میچرخه و خوش میگذرونه
مادر پسرک رو تخت و خیره به پنجره افقی میشه از درد و ضعف🙃

تصویر
۹ پاسخ

وای خسته نباشی عزیزم
خیلی کارت سخته واقعا
خدا قوت فراوون افرین بهت خیلی قوی هستی

خسته نباشی

وایی یه چایی نبات دیگه هم میخوای😍😍😍😍تا روپاشین✌🏻✌🏻

خسته نباشی عزیزمن

خدا قوت
کارت سخته ولی حس میکنم باهاش خوشحال تری

خسته نباشی عزیزم شغلت چیه ماما هستی

خسته نباشی بانو..چه اتاق قشنگ و دلبازی😍

🥹🥹پاقدم نی‌نی مبارک باشه.
خدا بهت قوت بده که دعای مادر و نی‌نی پشتتون هست.
روح بزرگواری دارید❤️❤️

خسته نباشی مهربون بچهای ک دنیا میاری همشون بچه های خودتن انشالله تنشون سلامت

انشالله ک بچه منم سالم دنیا بیاد

سوال های مرتبط

مامان ایلیا مامان ایلیا ۴ سالگی
همیشه همسرم میگه درباره ایلیا حرف میزنی چشم میخوره 😅 ولی واقعا ذوق زده میشم از رفتاراش

اومدیم هشتگرد ویلای داییم برای چیدن محصولات و تفریح
طبیعتا بچه هایی مثل ایلیا که تو آپارتمانن حیاط رو رها نمیکنن
همه بچه ها اومدن داخل خونه از شدت گرما، ایلیا یهو زد زیر گریه شدید که کسی باهام بازی نمیکنه و چسبید به پاهام
گفتم مامان من با گریه کردنت متوجه نمیشم چی ناراحتت کرده
مامانم اشاره کرد که بغلش کن
خلاصه آوردمش پیش خودم، گفتم مامان بذار من حرفمو بگم اگر دیدی اشتباهه به گریه ادامه بده
گفتم پسرم اومدیم برای تفریح الان گرما شدیده ، تو این گرما بری بیرون ممکنه بالا بیاری ، بریم بجاش دومینو بیاریم و بازی کن با بچه ها
گریش قطع شده بود ، ولی ته صداش بغض داشت و گفت آره حرفت درسته ولی میتونیم از حیاط سنگ بیاریم نقاشی بکشیم
من ذوب شدم از خوشحالی اون لحظه
میدونید به من خیلی انتقاد میشد بابت رفتارم با ایلیا زمانی که کوچک تر بود
همش ایراد میگرفتن که چقدر حرف میزنی با بچه، چقدر توضیح میدی، چقدر نظر میپرسی ازش ، کارتو بکن
ولی الان خوشحالم که اون مسیر رو رفتم و میبینم ایلیا شنیدن و گوش کردن رو یادگرفته

به مامان هایی که بچه کوچولو دارن پیشنهاد میکنم از حرف زدن با کوچولوها خسته نشید، از نوزادیشون حرف بزنید باهاشون
بزرگتر که بشن راحت میشید 🥰🥰
مامان ایلیا مامان ایلیا ۴ سالگی
از امروزم براتون میخوام بگم

صبح داشتیم آماده میشدیم با ایلیا و مامانم بریم شهربازی
همون لحظه منشی مطب زنگ زد که حواست به گوشیت باشه تا ۱۲ خبر میدم بری بیمارستان یا نه
با ایلیا حرف زدم که بدون من با مامان برن بیرون
اونا رفتن و دلم طاقت نیاورد رفتم سمت مطب
مامان خانم آبریزش داشت ولی نیاز به بستری نبود

با همکارم( مامای همراه) برنامه ریزی کردیم هر کاری تا قبل ۱۲ شب بود من برم و بعدش اون باشه

خلاصه که ساعت ۵ آبریزش مامان خانم بیشتر شد🙃
رفتیم مطب و با ماماشون که عامل زایمان بودن کارای قبل زایمان رو شروع کردیم ( چک قلب بچه، nst، ماساژ طب فشاری)
فرستادیمش بیمارستان و ما هم کوله بار جمع کردیم و رفتیم

خلاصه کنم براتون انقدر مامان خانم آگاه بود، اتقدر همکاری کرد ساعت ۸ و نیم بستری شد، ساعت ۱۰ گل دخترش بدنیا اومد
جالبش این بود که به زور ماساژ درداش شروع شد و خیلی ریلکس اومده بود😅
این بود تجربه اول من به عنوان مامای همراه( که البته پرستار همراه بودم🤣)
الانم انقد خسته ام ولی خوابم نمیبره
از اون طرفم خروپف همسر اجازه نمیده بخوایم😝

عکسم برا بعد تولد نی نی ۱۱ شبه که مامان خانم داره ماساژ ریلکسی میگیره
مامان سورن مامان سورن ۴ سالگی
مامان شهاب و شاهان😊 مامان شهاب و شاهان😊 ۵ سالگی
#قصه_متنی

🔴 کودک عصبانی

در روزگاری بچه ی كوچک و بداخلاقی بود. روزی پدرش به او كيسه ای پر از ميخ و يک چكش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، يک ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرک مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته های بعد كه پسرک توانست خلق و خوی خود را كنترل كند و كمتر عصبانی شود، تعداد ميخهايی كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد.
پسرک متوجه شد كه آسانتر آن است كه عصبانی شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخ ها را در ديوار سخت بكوبد. بالأخره به اين ترتيب روزی رسيد كه پسرک ديگر عادت عصبانی شدن را ترک كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوری كرد.
 پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزی كه عصبانی نشود، يكی از ميخهايی را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره يک روز پسر به پدرش رو كرد و گفت همه ميخ ها را از ديوار درآورده است.
پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواری كه ميخها بر روی آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهايی كه در ديوار به وجود آورده ای نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلی نخواهد بود. پسرم وقتی تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئی مانند ميخی است كه بر ديوار دل طرف مقابل می كوبی. شاید تو چند مرتبه به شخص روبرو بگویی معذرت می خواهم كه آن كار را كرده ام اما جای زخم زبانت بر دل او خواهد ماند. پس همیشه مراقب باش عصبانیت خود را کنترل کنی.

#قصه