خب من اومدم بالاخره تجربه زایمانم رو بذارم
"تجربه ۱ "
قبلش یه حرفایی دارم که بدردتون خواهد خورد...
یک اینکه کلا تعصبی رو روش انتخابی زایمانتون نداشته باشین...یعنی اینطوری نباشید که بگین من حتما باید طبیعی بیارم یا از سزارین یا طبیعی غول بسازین برای خودتون، هر دوتاشو هزاران نفر تجربه کردن و تونستن پس شما هم میتونین... اولا ک شما نمیتونین پیش بینی صددرصدی کنین که تهش چی میشه پس این افکار تهش فقط براتون حس بد و خاطره تلخ داره..
همیشه بگین خدایا تو توانایی منو بهتر از خودم میدونی هر کدوم ب صلاحمه و برام بهتره..من همیشه اینو گفتم و با اینکه شرایط طبیعی داشتم و طبیعی دوست داشتم ، خواست خدا این بود ک سزارین شم و الان ن تنها پشیمون نیستم بلکه تا حدودی خوشحالم که طبیعی نشد...
نکته بعدی برای زایمان، یه نگاه به ژنتیک خودتون بندازین بد نیست...از مامانتون بخواین براتون تعریف کنه از زایمان اولش(شکم اولیا) من خودم دقیقا همون شرایطی رو تجربه کردم که مامانم تجربه کرده بود فقط موقعیتا فرق داشت...

ادامه پایین

۱۰ پاسخ

"پارت۶ و اخر"

اینو یادم رفت بگم که شوهرم ابله مرغون گرفته بود و اینو نمیدونستیم تا روزی که من بستری شدم😂😂
چون همون روز جوشا خودشونو نشون داده بودن و متوجه شده بود
اینم تو بیمارستان به دردام اضافه کرد
و چه موقع دردام چه بعد زایمان عمیقا دلم میخواست شوهرم کنارم باشه یا حداقل ببینمش اما نمیشد و این برای هردومون خیلی سخت بود...

این بود داستان ما و با همه سختیاش ولی گذشت...
اما تهش پسرک قشنگ و شیرین ما با بدنیا اومدنش، شیرینی پاچید رو این همه تلخی🙃💙

تمام....

"پارت ۵"
بالاخره بعد ۱ ساعت و نیم که برای من ۱ سال و نیم گذشت ، رفتیم ب سمت بخش جراحی
تو مسیر مامانمو دیدم، نگران و با چشمای بغض آلود که بنده خدا تا صبح تو بیمارستان بود و نخوابیده بود و بهم گفت نگران نباش دیگه تموم شد نی نیت تا نیم ساعت دیگه میاد پیشمون... با این جمله دلم آروم گرفت و یهو تو دلم گفتم اره نی نییییی...اصن انگار بعد اون همه سختی و درد یادم رفته بود برای چی اینجام. درد داشتم همچنان ولی دیگه خوشحال بودم که راحت میشم
آمپول بی حسی، سوند ، هیچکدوم درد نداره بچه ها
وقتی آمپول رو از نخاع بهم زدن و دردام تموم شد کلی آروم شدم و دیگه فقط منتظر شنیدن صدای گریه‌ی جگر گوشه‌ام بودم🙃❤️
و ساعت ۹ بود که قشنگترین صدای زندگیمو شنیدم و خیلی حس قشنگی بود و فقط قربون صدقه‌اش میرفتم و اشک چشمام بند نمیومد...
بعد از اینکه تمیزش کردن بهم نشونش دادن ، گوگولی ترین بووووووددددد 🥹و کاش میشد حس و حال اون لحظه ، شیرینی اون لحظه رو میشد تو یه شیشه بذاری و هر وقت دلت تنگ شد درشو باز کنی و هزاره و هزاربار دیگه تجربه‌اش کنی...:)❤️

"پارت ۴"
اتاق LDR دو تخته بود آخرین نفری که اومد دیگه حسابی بهمم ریخت😔 با درد اومده بود بیمارستان ۳ سانت بود ساعت ۲ و نیم اومد، نزدیک ساعتای ۴ چهارسانت شد بردنش اتاق زایمان ، ساعت ۴ زایمان کرد ، رفت...
وی بک بود و بچه سومش
من دیگه دیوونه شده بودم، دردم داشتم، گریه هم میکردم و با خدا تو دلم گله و شکایت از زن بودنم🚶‍♀️
در حال گریه بودم که ماما اومد، یکم ارومم کرد و بازم معاینه و منی که انتظار داشتم با اون دردا حداقل ۲ و نیم ۳ باشم ...تازه اونم به سختی یک و نیم بودم
دیگه واقعا بریدم وقتی گفت ۱ و نیمی انگار یه آب یخ ریختن رو سرم
و دیگه خوابیدم چون واقعا روحیه‌ام داغون شده بود و نمیشد که ادامه بدم و ورزش کنم ...دیگه ماما هم انگار ناامید شده باشه کاری ب کارم نداشت
یادم نیست چندبار ولی از درد بیدار میشدم از خواب تا اینکه صبح شد و پرستار باز برای معاینه اومد، با خودم گفتم دیگه الان ۳ شدم...ولی حتی دو هم نشده بودم و هنوز ۱ سانت و نیم بودم

ینی رسما زایمانم هیچ پیشرفتی نداشت و فقط درد میکشیدم
ماما رفت با دکتر تماس گرفت ساعت ۷ و دکتر گفت برای ساعت ۸و نیم آماده‌اش کنین ببریم اتاق عمل...
و بازم با شنیدنش حالم بد شد
ک این همههههه درد کشیدم تهش سزارین شه؟!
ولی از طرفیم دلم میخواست از اون کابوس و اون اتاق و معاینه راحت شم
دردام خیلی زیاد شده بود منی که انقد تحمل دردم بالا بود و ماما میگفت دردات فوله چطوری انقد ارومی ..دیگه داشتم ناله میکردم از درد ، از طرفیم گرسنه بودم و ماما بخاطر سزارین نداشت صبحونه بخورم....
و ساعتی که انگار نمیگذشت...

"پارت۳"
و بالاخره بعد از یه سرم و هیدراته شدن ، وقت اولین معاینه شد، بشدت معاینه ها برای من دردناک بود ... وقتی گفت یه فینگری اصن تپش قلب گرفتم گفتم یا خدا کو تا ۱۰ سانت ...
ان اس تی که گرفتن با اینکه دردی حس نمیکردم ولی درد و انقباض نشون میداد، اولش فک میکردن کاذبه ولی واقعا بود ...پس یکمی دلم آروم گرفت
از ساعت ۱۲، ۱ ظهر شیاف و پروسه زایمان القایی رو برام شروع کردن، درمورد ساعت و اینکه چه سرم هایی بهم زدن مطمئن نیستم که بگم براتون ولی سرم محتوی آمپول فشار رو بلافاصله برام نزدن چون دردام خودش پیشرفت داشت با اینکه من حس نمیکردم...
ماما تو این فواصل بهم سر میزد و بهم ورزش میداد منم انجام می‌دادم گاهی هم میرفتم توی دستشویی و آب گرم میگرفتم رو شکم و کمرم ...اما ب پنجره ای ک تو اتاق باز بود توجهی نداشتم شما اینو یادتون باشه ..چون هوای سرد اصلا خوب نیست
کم کم ساعتای ۲ ظهر بود من انقباضاتم رو حس کردم با اینکه کم بود و بعد از اون کم کم قوی تر میشد و دردا مشخص ولی قابل تحمل
و اون روز من تا شب ۳ بار معاینه شدم و هربار بیشتر از ۱ نبودم که نبودم
خلاصه ۱۲ شب دکترم اومد و کیسه ابمو پاره کردن، منم ورزشارو ادامه دادم تا ساعت ۲ ۳ بود که همچنان یه سانت بودم😑
دردام دیگه بعدپارگی کیسه آب شدید شده بودن
از یه جایی ب بعد واقعا خسته شدم...از لحاظ روحی هم بهم ریخته بودم یکی بخاطر درد معاینه ها یکی بخاطر جیغ و داد یه خانمی که ظهر زایمان کرده بود و یکی هم بخاطر دو تا از هم سن ک سالای خودم که میدیدم میان تو اتاق ال دی ار یه سرم میزنن و میرن سزارین و راحت...

"پارت ۲"

بیمارستان : ولیعصر
دکتر خودم : زینب شعبانی
دکتر شیفت بیمارستان که عملم کرد : دکتر حشمت خواه

شب قبلش من خوب نخوابیده بودم چون ذوق دیدن نی نی رو داشتم و با خواهرام تا تقریبا ۴ صبح بیدار بودیم و عکسای یادگاری با شکم من میگرفتیم :)
صبح ساعت ۸ رفتم بیمارستان .... از صحبتای پرستار تریاژ بیمارستان با دکتر ، و بعدشم صحبتای خود پرستار متوجه شدم که شرایطم اونقدرام حاد نبوده برای کلستاز چون سونوی کبدیم نرمال و خوب بود، اما خب چون هیشکی جرئت ریسک نداشت نمیتونست مطمئن بگه اتفاقی نمیفته، اما من اونجا داشتم ب برگشتن فکر میکردم که مامانم پشیمونم کرد...
خلاصه کارای بستری شدن من اوکی شد و من رفتم اتاق LDR ...
بیمارستان واقعا ماماها و پرستارای فوق العاده خوب، همراه، مهربونی داشت و اصلا من ن تنها احساس تنهایی نمیکردم بلکه اونقد حس راحتی و صمیمیت بهم میدادن انگار رفیقام بودن و از قبل میشناختمشون ... این عالی بود واقعا و یکی از دلایلی که من تو دردام آرامش زیادی داشتم همین بود..

ای وای چه سخت گذشته بهت
قدم نو رسیده ات مبارک کجا بودی تو

خب و حالا تجربه زایمان...

"پارت ۱"
من توی بارداری خارش گرفته بودم، از طرفیم مورچه ها به خونمون هجوم آورده بودن، پس منطقی بود فک کنم دلیلش مورچه هان و بیخیال شدم.
اما وقتی دیدم ادامه دار شد ، یه سرچ تو نت زدم دیدم بله ...خطریه و ممکنه کلستاز بارداری باشه و از هر ۱۰۰ نفر ۵ نفر مبتلا میشدن که از بدشانسی ، منی که اونقد بارداری خوب و بی خطر و بدون هیچ چالش و سختی ای داشتم تو ۳۲ هفته دچارش شدم...
خلاصه بگم...
بعد از خوردن قرصا و آزمایشات مکرر و چک کردن هفتگی و کم شدن آنزیم های کبدیم، دیگه من خیالم راحت شده بود ک مشکلی نیست ..
ولی وقتی آخرین سونوگرافی رو رفتم دکتر نامه ختم بارداری رو داد دستم و من از شدت ناراحتی فقط گریه کردم..
شاید ختم بارداری برای خیلیا خوب باشه تو هفته های ۳۷ و ۳۸ ولی من همیشه از این کلمه متنفر بودم.
خلاصه مجبور شدم همه برنامه ریزیایی ک داشتم و همه کارایی که مونده بود برای هفته های آخرو فراموش کنم و چیزی که از همش برام تلخ تر بود اینکه با پای خودم برم بیمارستان...
دکتر از قبل گفته بود ک اگر هم شرایط خوب پیش بره بازم تا ۳۷ هفته بیشتر نمیشه نگه داشت ، میشد ریسک کنم و بمونم تا تهش ولی از طرفیم میترسیدم...
خلاصه خودمو آروم کردم وسایلمو جمع کردم کارامو انجام دادم و با مامانم و شوهری که مریض هم شده بود 🤕🙄بعد ۴ روز راهی بیمارستان شدم ...

دقیقا منو مامانم بعد ۲۴ ساعت درد طبیعی کشیدن سزارین کرد.منم انتخابم سزارین شد.
دو هفته اخر سونو نرفته بودم چون دکتر گفته بود نمیخواد دیگه همه چیت اکیه.موقع عمل متوجه شده بود بند ناف دور گردن بچس و منم شاید نمیتونستم طبیعی زایمان کنم مثل مامانم

یک سوال عزیزم

"تجربه۲"

و در اخر
اونایی که زایمان طبیعی رو می پسندید...از ورزش غافل نشید ، ورزش، پیاده روی و هر روش کمک کننده ای.. من با اینکه اطلاعات بالایی داشتم ولی عمل نکردم متاسفانه، بخاطر یه دلیل احمقانه....اونم اینکه فک میکردم هنوز زوده واسم چون دوس داشتم پسرم اردیبهشتی بشه و فک میکردم اینطوری زود بدنیا میاد ولی کمرم نه تنها به اصطلاح شل نبود که زود بدنیا بیاد بلکه آنقدر سفت بود که اگه ختم بارداری نمیگرفتم شاید تا ۴۲ هفته هم میرف😂 ، ولی شما اشتباه من رو نکنین ورزشو از ۲۹ هفته حداقل شروع کنین اگه از قبل ترش شروع کنین که چ بهتر.

ورزش فقط برای طبیعیا نیستا ، اونایی هم که سزارین میخوان ورزش براشون عالیه...چون عضلات شکمشون سفت و تقویت میشه در نتیجه زخمشون سریع خوب میشه، بخیه ها زود جوش میخوره و در نهایت شکمشون هم سریع و هم کامل جمع میشه...
در مورد ورزش هم دوره های خانم آبادی رو من بشدت پیشنهاد میکنم(حیپای بارداری )

سوال های مرتبط

مامان سورنا مامان سورنا ۲ ماهگی
پارت اول - تجربه ی زایمان

سلام سلام
مامانای قشنگ من زایمان کردم و الان بیست و پنج روز میگذره میخوام تجربه زایمانم رو که طبیعی بود رو براتون اینجا به اشتراک بذارم
امید که کمکی بشه به مادرایی که قراره زایمان کنن😍
من از روز اول که فهمیدم باردارم مهمترین دغدغه ام انتخاب نوع زایمانم بود من بشدت از سزارین میترسیدم و از طبیعی وحشت داشتم هر روز از همه نظر میپرسیدم راجب این موضوع
یکی میگفت برو طبیعی زایمان کن بهتره من طبیعی زایمان کردم خیلی خوب بود و هزار تا تجربه ی سزارین بد برام تعریف میکرد و من کلی میترسیدم میگفتم اره پس منم طبیعی زایمان میکنم فرداش یه نفر دیگه میومد میگفت نه مگه دیوونه ای. فقط سزارین کن طبیعی خیلی بده و هزار تا تجربه ی بد از مادرایی که طبیعی زایمان کرده بودن میگفت و خلاصه این روند ادامه داشت تا هفته ی بیست و هشتوم
من از روز اول با یه ماما اشنا شدم و قصد داشتم تو کلاسای امادگی زایمانش شرکت کنم
همسرم که دید اینقدر سردرگمم و ترسیده ام گفت بیا برو با ماما صحبت کن فعلا کلاساشو برو تا بعد تصمیم بگیر که چکار میخوای بکنی. اینو بگم که توی این پروسه همسرم بشدت حمایتگر بود و میگفت انتخاب با توهه و من برای انتخاب هیچکدوم به هیچ عنوان تحت فشار نبودم
ادامه دارد. . . .
مامان جوجه مامان جوجه ۴ ماهگی
سلام
#تجربه_زایمان #طبیعی #پارت۱
گفتم منم بیام از تجربه زایمانم (طبیعی) بنویسم شاید یه نفر به دردش خورد☺️
اگه سوالی داشتید بپرسید حتما.
.
.
زایمان دومم بود ولی خیلی بیشتر از اولی استرس داشتم! قبلا فکر میکردم یه بار همه اینا رو تجربه کردم و این همه استرس طبیعی نیست... واسه کم شدن استرسم به هر سختی بود تو کلاس آمادگی زایمان که از طرف بهداشت بود شرکت میکردم(محتوای کلاس زیاد خوب نبود و همش رو بلد بودم) اما هدفم از شرکت تو کلاسا آشنایی با مامانای باردار بود و خییلی خوب بود، کسایی بودن که زایمان دوم و سومشون بود و اونا هم حس منو داشتن و یه کم دلگرم میشدم...
از طرفی از سزارین و درد بعدش هم میترسیدم و هم این که بدنم یه بار سیر طبیعی رو طی کرده بود و نمیخواستم سزارین بشم، البته اینکه پول سزارین نداشتم هم بی تاثیر نبود😂 (شوخی میکنم، حتی اگه پولش هم داشتم بازم انتخابم طبیعی بود)
خلاصه اینکه سپردم به خدا... گفتم بزار بگذره ببینم چی پیش میاد، شایدم سزارین اجباری شدم و نباید ذهنمو فقط و فقط واسه طبیعی آماده میکردم!
ادامه داره....
مامان تیام مامان تیام ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت 3
این رو ماماها متوجه نشدن و وقتی دکترم معاینه کردن گفتن که این بچه‌طبیعی دنیا نمیاد هر دفعه میاد تا دم‌در‌و‌ برمیگرده بالا،دیگه آماده شدیم برای اتاق عمل و در نهایت تیام من ساعت هشت و پنجاه دقیقه صبح روز ۲۹ مرداد به دنیا اومد
در واقع این تجربه زایمان هم تجربه زایمان طبیعی بود هم سزارین، من خودم رو به خدا سپرده بودم و گفتم خدایا با اینکه الان ۴۰ هفته ام و برای زایمان فیزیولوژیک خودم رو آماده کردم(ورزش و پیاده روی و شیاف گل‌مغربی و همه کارایی که برای زایمان طبیعی لازمه) باز هم خودم رو به تو میسپارم هرچی که به صلاح خودم و بچم‌هست همون بشه و در نهایت درد طبیعی رو کشیدم با دهانه رحم ۱۰ سانت سزارین شدم، خواست و صلاح‌ خداوند این بود و من راضی ام به رضای خودش، اگر سزارین نمی‌شدم،‌اگر‌ دکترم دیر می‌رسید و همچنان ماماها تلاش میکردن من طبیعی بچه‌رو بدنیا بیارم معلوم نیست الان‌ تیام کنارم خوابیده بود یا نه، چون دفع مکونیوم داشت و نوار قلبش خوب‌بود ماماها میگفتن دفع داشته فقط هنوز ازشون نخورده که نوارقلبش خوبه