"پارت۶ و اخر"
اینو یادم رفت بگم که شوهرم ابله مرغون گرفته بود و اینو نمیدونستیم تا روزی که من بستری شدم😂😂
چون همون روز جوشا خودشونو نشون داده بودن و متوجه شده بود
اینم تو بیمارستان به دردام اضافه کرد
و چه موقع دردام چه بعد زایمان عمیقا دلم میخواست شوهرم کنارم باشه یا حداقل ببینمش اما نمیشد و این برای هردومون خیلی سخت بود...
این بود داستان ما و با همه سختیاش ولی گذشت...
اما تهش پسرک قشنگ و شیرین ما با بدنیا اومدنش، شیرینی پاچید رو این همه تلخی🙃💙
تمام....
"پارت ۵"
بالاخره بعد ۱ ساعت و نیم که برای من ۱ سال و نیم گذشت ، رفتیم ب سمت بخش جراحی
تو مسیر مامانمو دیدم، نگران و با چشمای بغض آلود که بنده خدا تا صبح تو بیمارستان بود و نخوابیده بود و بهم گفت نگران نباش دیگه تموم شد نی نیت تا نیم ساعت دیگه میاد پیشمون... با این جمله دلم آروم گرفت و یهو تو دلم گفتم اره نی نییییی...اصن انگار بعد اون همه سختی و درد یادم رفته بود برای چی اینجام. درد داشتم همچنان ولی دیگه خوشحال بودم که راحت میشم
آمپول بی حسی، سوند ، هیچکدوم درد نداره بچه ها
وقتی آمپول رو از نخاع بهم زدن و دردام تموم شد کلی آروم شدم و دیگه فقط منتظر شنیدن صدای گریهی جگر گوشهام بودم🙃❤️
و ساعت ۹ بود که قشنگترین صدای زندگیمو شنیدم و خیلی حس قشنگی بود و فقط قربون صدقهاش میرفتم و اشک چشمام بند نمیومد...
بعد از اینکه تمیزش کردن بهم نشونش دادن ، گوگولی ترین بووووووددددد 🥹و کاش میشد حس و حال اون لحظه ، شیرینی اون لحظه رو میشد تو یه شیشه بذاری و هر وقت دلت تنگ شد درشو باز کنی و هزاره و هزاربار دیگه تجربهاش کنی...:)❤️
"پارت ۴"
اتاق LDR دو تخته بود آخرین نفری که اومد دیگه حسابی بهمم ریخت😔 با درد اومده بود بیمارستان ۳ سانت بود ساعت ۲ و نیم اومد، نزدیک ساعتای ۴ چهارسانت شد بردنش اتاق زایمان ، ساعت ۴ زایمان کرد ، رفت...
وی بک بود و بچه سومش
من دیگه دیوونه شده بودم، دردم داشتم، گریه هم میکردم و با خدا تو دلم گله و شکایت از زن بودنم🚶♀️
در حال گریه بودم که ماما اومد، یکم ارومم کرد و بازم معاینه و منی که انتظار داشتم با اون دردا حداقل ۲ و نیم ۳ باشم ...تازه اونم به سختی یک و نیم بودم
دیگه واقعا بریدم وقتی گفت ۱ و نیمی انگار یه آب یخ ریختن رو سرم
و دیگه خوابیدم چون واقعا روحیهام داغون شده بود و نمیشد که ادامه بدم و ورزش کنم ...دیگه ماما هم انگار ناامید شده باشه کاری ب کارم نداشت
یادم نیست چندبار ولی از درد بیدار میشدم از خواب تا اینکه صبح شد و پرستار باز برای معاینه اومد، با خودم گفتم دیگه الان ۳ شدم...ولی حتی دو هم نشده بودم و هنوز ۱ سانت و نیم بودم
ینی رسما زایمانم هیچ پیشرفتی نداشت و فقط درد میکشیدم
ماما رفت با دکتر تماس گرفت ساعت ۷ و دکتر گفت برای ساعت ۸و نیم آمادهاش کنین ببریم اتاق عمل...
و بازم با شنیدنش حالم بد شد
ک این همههههه درد کشیدم تهش سزارین شه؟!
ولی از طرفیم دلم میخواست از اون کابوس و اون اتاق و معاینه راحت شم
دردام خیلی زیاد شده بود منی که انقد تحمل دردم بالا بود و ماما میگفت دردات فوله چطوری انقد ارومی ..دیگه داشتم ناله میکردم از درد ، از طرفیم گرسنه بودم و ماما بخاطر سزارین نداشت صبحونه بخورم....
و ساعتی که انگار نمیگذشت...
"پارت۳"
و بالاخره بعد از یه سرم و هیدراته شدن ، وقت اولین معاینه شد، بشدت معاینه ها برای من دردناک بود ... وقتی گفت یه فینگری اصن تپش قلب گرفتم گفتم یا خدا کو تا ۱۰ سانت ...
ان اس تی که گرفتن با اینکه دردی حس نمیکردم ولی درد و انقباض نشون میداد، اولش فک میکردن کاذبه ولی واقعا بود ...پس یکمی دلم آروم گرفت
از ساعت ۱۲، ۱ ظهر شیاف و پروسه زایمان القایی رو برام شروع کردن، درمورد ساعت و اینکه چه سرم هایی بهم زدن مطمئن نیستم که بگم براتون ولی سرم محتوی آمپول فشار رو بلافاصله برام نزدن چون دردام خودش پیشرفت داشت با اینکه من حس نمیکردم...
ماما تو این فواصل بهم سر میزد و بهم ورزش میداد منم انجام میدادم گاهی هم میرفتم توی دستشویی و آب گرم میگرفتم رو شکم و کمرم ...اما ب پنجره ای ک تو اتاق باز بود توجهی نداشتم شما اینو یادتون باشه ..چون هوای سرد اصلا خوب نیست
کم کم ساعتای ۲ ظهر بود من انقباضاتم رو حس کردم با اینکه کم بود و بعد از اون کم کم قوی تر میشد و دردا مشخص ولی قابل تحمل
و اون روز من تا شب ۳ بار معاینه شدم و هربار بیشتر از ۱ نبودم که نبودم
خلاصه ۱۲ شب دکترم اومد و کیسه ابمو پاره کردن، منم ورزشارو ادامه دادم تا ساعت ۲ ۳ بود که همچنان یه سانت بودم😑
دردام دیگه بعدپارگی کیسه آب شدید شده بودن
از یه جایی ب بعد واقعا خسته شدم...از لحاظ روحی هم بهم ریخته بودم یکی بخاطر درد معاینه ها یکی بخاطر جیغ و داد یه خانمی که ظهر زایمان کرده بود و یکی هم بخاطر دو تا از هم سن ک سالای خودم که میدیدم میان تو اتاق ال دی ار یه سرم میزنن و میرن سزارین و راحت...
"پارت ۲"
بیمارستان : ولیعصر
دکتر خودم : زینب شعبانی
دکتر شیفت بیمارستان که عملم کرد : دکتر حشمت خواه
شب قبلش من خوب نخوابیده بودم چون ذوق دیدن نی نی رو داشتم و با خواهرام تا تقریبا ۴ صبح بیدار بودیم و عکسای یادگاری با شکم من میگرفتیم :)
صبح ساعت ۸ رفتم بیمارستان .... از صحبتای پرستار تریاژ بیمارستان با دکتر ، و بعدشم صحبتای خود پرستار متوجه شدم که شرایطم اونقدرام حاد نبوده برای کلستاز چون سونوی کبدیم نرمال و خوب بود، اما خب چون هیشکی جرئت ریسک نداشت نمیتونست مطمئن بگه اتفاقی نمیفته، اما من اونجا داشتم ب برگشتن فکر میکردم که مامانم پشیمونم کرد...
خلاصه کارای بستری شدن من اوکی شد و من رفتم اتاق LDR ...
بیمارستان واقعا ماماها و پرستارای فوق العاده خوب، همراه، مهربونی داشت و اصلا من ن تنها احساس تنهایی نمیکردم بلکه اونقد حس راحتی و صمیمیت بهم میدادن انگار رفیقام بودن و از قبل میشناختمشون ... این عالی بود واقعا و یکی از دلایلی که من تو دردام آرامش زیادی داشتم همین بود..
ای وای چه سخت گذشته بهت
قدم نو رسیده ات مبارک کجا بودی تو
خب و حالا تجربه زایمان...
"پارت ۱"
من توی بارداری خارش گرفته بودم، از طرفیم مورچه ها به خونمون هجوم آورده بودن، پس منطقی بود فک کنم دلیلش مورچه هان و بیخیال شدم.
اما وقتی دیدم ادامه دار شد ، یه سرچ تو نت زدم دیدم بله ...خطریه و ممکنه کلستاز بارداری باشه و از هر ۱۰۰ نفر ۵ نفر مبتلا میشدن که از بدشانسی ، منی که اونقد بارداری خوب و بی خطر و بدون هیچ چالش و سختی ای داشتم تو ۳۲ هفته دچارش شدم...
خلاصه بگم...
بعد از خوردن قرصا و آزمایشات مکرر و چک کردن هفتگی و کم شدن آنزیم های کبدیم، دیگه من خیالم راحت شده بود ک مشکلی نیست ..
ولی وقتی آخرین سونوگرافی رو رفتم دکتر نامه ختم بارداری رو داد دستم و من از شدت ناراحتی فقط گریه کردم..
شاید ختم بارداری برای خیلیا خوب باشه تو هفته های ۳۷ و ۳۸ ولی من همیشه از این کلمه متنفر بودم.
خلاصه مجبور شدم همه برنامه ریزیایی ک داشتم و همه کارایی که مونده بود برای هفته های آخرو فراموش کنم و چیزی که از همش برام تلخ تر بود اینکه با پای خودم برم بیمارستان...
دکتر از قبل گفته بود ک اگر هم شرایط خوب پیش بره بازم تا ۳۷ هفته بیشتر نمیشه نگه داشت ، میشد ریسک کنم و بمونم تا تهش ولی از طرفیم میترسیدم...
خلاصه خودمو آروم کردم وسایلمو جمع کردم کارامو انجام دادم و با مامانم و شوهری که مریض هم شده بود 🤕🙄بعد ۴ روز راهی بیمارستان شدم ...
دقیقا منو مامانم بعد ۲۴ ساعت درد طبیعی کشیدن سزارین کرد.منم انتخابم سزارین شد.
دو هفته اخر سونو نرفته بودم چون دکتر گفته بود نمیخواد دیگه همه چیت اکیه.موقع عمل متوجه شده بود بند ناف دور گردن بچس و منم شاید نمیتونستم طبیعی زایمان کنم مثل مامانم
یک سوال عزیزم
"تجربه۲"
و در اخر
اونایی که زایمان طبیعی رو می پسندید...از ورزش غافل نشید ، ورزش، پیاده روی و هر روش کمک کننده ای.. من با اینکه اطلاعات بالایی داشتم ولی عمل نکردم متاسفانه، بخاطر یه دلیل احمقانه....اونم اینکه فک میکردم هنوز زوده واسم چون دوس داشتم پسرم اردیبهشتی بشه و فک میکردم اینطوری زود بدنیا میاد ولی کمرم نه تنها به اصطلاح شل نبود که زود بدنیا بیاد بلکه آنقدر سفت بود که اگه ختم بارداری نمیگرفتم شاید تا ۴۲ هفته هم میرف😂 ، ولی شما اشتباه من رو نکنین ورزشو از ۲۹ هفته حداقل شروع کنین اگه از قبل ترش شروع کنین که چ بهتر.
ورزش فقط برای طبیعیا نیستا ، اونایی هم که سزارین میخوان ورزش براشون عالیه...چون عضلات شکمشون سفت و تقویت میشه در نتیجه زخمشون سریع خوب میشه، بخیه ها زود جوش میخوره و در نهایت شکمشون هم سریع و هم کامل جمع میشه...
در مورد ورزش هم دوره های خانم آبادی رو من بشدت پیشنهاد میکنم(حیپای بارداری )
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.