تجربه زایمان سزارین پارت۷

وقتی اومدم تو سالن همسرم و مادرم و خواهرم و خواهرشوهرم و مادرشوهرم اومدن کنار تختم همسرم دستامو گرفت و محکم فشار داد گفت خوبی گفتم اره خوبم خداروشکر سریع ازش پرسیدم بچه رو دیدی گفت نه هنوز به ما نشون ندادن دارن لباس تنش میکنن دل تو دلم نبود که زودتر بچه رو بیارن بهشون نشون بدن همسرم وقتی بچه رو دید کلی گریه کرد خیلییی حس قشنگی بود همه دور بچه جمع شده بودن و داشتن قربون صدقه اش میرفتن پرستارا منو بردن تو اتاق گذاشتن رو تخت برام پوشک گذاشتن جامو درست کردن بعدش بچه مو اوردن کنارم یه تیکه از لباس بیمارستانمو پاره کردن بهش شیر دادن خود پرستارا برام شیاف گذاشتن و برام پد عوض کردن خداروشکر همراهام هیچ کدوم از اینکارارو انجام ندادن چون واقعا اصلا دوست نداشتم بعدشم که یکم بهتر شدم خودم برای خودم شیاف گذاشتم بلافاصله بعد اینکه اومدم تو بخش یه پرستار اومد بالاسرم که فهمیدم اومده شکممو فشار بده اصلا سکته کردم وقتی دیدمش استرس ماساژ رحمی از خود زایمان بدتر بود بهش التماس میکردم تروخدا ماساژ انجام نده میگفت نمیشه برای سلامتی خودت مجبوریم انجام بدیم شکممو فشار میداد منم داد میزدم تروخدا بسه دیگه به خواهرم میگفت دستاشو بگیر نمیذاره فشار بدم خواهرمم گریه اش گرفته بود دلش نمیومد دستامو بگیره فقط میگفت تحمل کن الان تموم میشه خلاصه ۳۰ثانیه هم نکشید که تموم شد و رفت راحت شدم ولی همش استرس داشتم که نکنه باز دوباره بیاد ولی خداروشکر دیگه نیومد😒🤣

تصویر
۲۴ پاسخ

وقتی همراهیات اومدن دیدنت با همون وضع خونریزی و بدون شورت اینا بودی؟

عزیزم ببخشید یه سوال برام پیش اومد چون تجربه ندارم ازت میپرسم، پد رو خودمون باید ببریم؟ و اینکه چه مدلیه یعنی نوار بهداشتیه یا فرق داره؟

وای منم وقتی تو اتاقم اومدن ماساژم دادن دعا میکردم دیگه نیاد 🤣

ای خدا چه عکس با احساسی 😍🥹🥹🥹

منو فقط یبار تو اتاق عمل ماساژ رحمی دادن
بعد اینکه اومدم تو بخش میومدن سرم بزنن یا سوال کنن سکته میکردم همش میپرسیدم اومدید ماساژ رحمی بدید میگفتن نه دیگه تو اتاق عمل ماساژ دادن دکترت گفت رحمش داره جمع میشه دیگه نیاز به ماساژ نیست

یعنی از اتاق عمل بردن تو یه اتاق دیگه پد گذاشتن و یکم بعد بردنت تو اناق خودت؟ دیگه ریکاوری نداره بی حسی؟

منم خیلی ماساژ رحمی. داشتم الان خوندم پیامتو باز استرس گرفتم

ای جانم مبارکه عزیزدلم به سلامتی😍💕
خدا حفظش کنه

ممنون از این که تجربیات تو بهمون گفتی 😍🙆‍♀️
یه سوال سوند رو هم خودشون خالی میکردن؟😮‍💨
و لباسی که پوشیدی برا اتاق عمل صورتی بود یا آبی؟
تا وقتی سوند و بکشن همون لباس تنت بود؟

ای جونمم😍😍😍

ای خدا چ حس قشنگی🥹❤️

عزیزمممم این پارتت خیلی حس خوبی بود
من خوندم اشکام سراریز شدن
کلی واس منم دعاکن ک سزارین بشم و راحت تموم بشه

عزیزم دکترتون چقدر گرفت ؟

مبارک باشه عزیزم😍
ولی بااحترام، کمک بهیاران و خدمات زحمتکش بخش هستند که براتون پد و شیاف میزارن. پرستار نیستن عزیزم. همینجوری جهت داشتن اطلاعات درست گفتم😊

اخی عزیزم پس درد کشیدی اینجاشو🥲
خداروشکر تموم شد
الان خوبی ،؟

عزیییزم مبارکههه چقدر حس خوب داشت اخرش😍❤️
دعا کن منم سزارین بشم راحت شم از استرس طبیعی😢

عزیزم خیلی ببخشیدا عذرمیخوام بابت سوالم
ولی چون بار اولم هست و تجربه ای ندارم و منم میخوام سزارین بشم از شما میپرسم
میگم که قبل عمل که برامون سوند میزارن،بعد عملمون اون سوند رو بلافاصله در میارن بعد پوشک میگیرن برامون؟
یا اینکه پوشک ها رو میچینن روی تخت و لای پاهامون چیزی نمیزارن؟

خداقوت بده بهت 🥹😍

ولی این فشار شکمی واقعاااا بده من ک طبیعی بودم وحشت داشتم ازش کلی درد میکشیدم

یا خدا من همین الان از این ماساژ رحمی خوف کردم🥴🤣
از مامانمم راجع بهش پرسیدم من من کرد و جواب داد میخواست توضیح نده که من نترسم🤣

اخی بسلامتییی
بقیش😘😍

اخي عزيزم🥰🥰🥰

بازم خداروشکر که زایمان راحتی داشتی❤️

عزیزم کدوم بیمارستان بودی؟

سوال های مرتبط

مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۷ ماهگی
پارت سوم
دیگه دکتر بیهوشی همش چکم میکرد میگفت خوبی میگفتم اره که بعدش یهو یه فشاری رو شکمم احساس کردم و دیدم بچه رو آوردن کنارم یه چشماش باز بود و داشت بهم نگاه میکرد🥲🥲 دیگه شروع کردم به گریه کردن همش میگفتم سالمه؟! خوبه؟ چرا گریه نمیکنه که گفتن الان گریه میکنه که همون موقع صدا گریه اش آمد و آمدن گذاشتنش کنار صورتم نفس کشیدنش میخورد به صورتم بهترین حس دنیا بود انگار زمان برام متوقف شده بود تو این دنیا نبودم🥰🥰🥲🥲

بعدش بچه رو بردن و من بدنم شروع کرد به لرزیدن دندونام بهم میخورد سردم نبود ولی لرزش بدنم زیاد بود دیگه دکتر بهم ارام بخش زد و خوب شدم دیگه دکترم شکمم رو بخیه زد و کارش تموم شد رفت منو بردن سمت ریکاوری اونجا هنوز پاهام بی حس بود ولی یکم دل دردم داشت شروع میشد خداروشکر خون ریزی داشتم و منو ماساژ رحمی ندادن فقط یه بار پرستار آمد دستشو فشار داد رو دلم تا ببینه خون ریزی دارم یا نه که یکم درد آمد بعدش بچه رو آوردن که بهش شیر بدم ولی من که شیر نداشتم به زور هی سر سینه ام رو فشار دادن و یه قطره اغوز ازش آمد بچه بخوره😐😆
حدود یکساعت و نیم تو ریکاوری بودم بعدش امدم بیرون همسرم پشت اتاق عمل منتظرم بود حس خوبی بود که دیدمش دیگه همش بهم میگفت خوبی حالت خوبه میگفتم اره خوبم
بعدش منو بردن تو اتاقم مامانمم بچه تو بغلش بود منو گذاشتن رو تختم و آمدن لباس هامو عوض کنن اینجاش دیگه یکم سخت بود چون منو باید به پهلو راست و چپ میچرخوندن منم پاهام هنوز سنگین و بی حس خیلی فشار به دلم آمد و درد داشت
پمپ درد هم داشتم بعدش آمدن دوتا شیاف هم برام گذاشتن کم کم بی حسیم داشت میرفت و دل دردم شروع میشد ولی تحمل میکردم با پمپ درد و شیاف
مامان اورهان👶🏻💙 مامان اورهان👶🏻💙 ۱۶ ماهگی
مامان نفس🐣🩷 مامان نفس🐣🩷 ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی (پارت۴)
❌❌❌❌❌
با کمک ماما بلند شدم رفت سمت اتاق زایمان تا بحال اتاق زایمان رو از نزدیک ندیده بود و وقتی رفتم داخلش خیلی ترسناک بود برام ،من تا الان دوبار اتاق عمل رفتم اینقدر برام ترسناک نبود که اتاق زایمان رفتم
سریع روی تخت دراز کشیدم و دستگاه اکسیژن و فشار خون و ان اس تی وصل کردن برام ،خیلی درد داشتم و اصلا نمی‌تونستم تحمل کنم که دوباره یه دوز دیگه برام تزریق کردن،دکترم میگفت زور بزن و نمیدونم توان زور زدن رو نداشتم یا زور میزدم بچه بدنیا نمیومد،همون لحظه ضربان قلب بچه کم شد و میخاست ببرن منو سزارین کنن ولی دکترم سریع اومد بتادین ریخت روم و لحظه برش زدن واژن رو هم حس کردم و دونفر کنارم رفتن روی پایه محکم شکممو فشار دادن ،اون لحظه از درد و ترس کلی جیغ زدم و تا مرز سکته کردن رفتم ولی وقتی دخترم بدنیا اومدن اصلا نفهمیدم چی شد فقط اون لحظه بچه رو گذاشتم بغلم همه چیز فراموش شد و باورم نمیشد،دکترم گفت حالا زور بزن که جفتت بیاد بیرون که از درد و ترس رو به بهوش شدن بودم که دکترم گفت برات بیهوشی میزنم راحت بخوابی که جفتت رو بکشم بیرون هم برات بخیه بزنم
مامان فراز 🫰🏻✨ مامان فراز 🫰🏻✨ ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من پارت ششم
، میگفتم تورو خدا کمکم کنید من همچنان فقط تند تند تند نفس عمیق میکشیدم و اصلا جیغ و داد نمیکردم گفتن کاپ رو بده ، دستگاه رو گذاشتن که سر بچه رو با دستگاه بکشن و یه نفر هم اومد بالا شکم منو فشار میداد که بچه رو هدایت کنه سمت پایین (بماند که بین زور زدنام همش میگفتن عالیه سر بچه رو داریم میبینیم ولی خودشون نمیتونستن بکشن بیرون ) از درد فشاری که به شکمم میاورد دیگه نتونستم تحمل کنم و با همه ی وجودم جیغ میزدم و دستاشو هل میدادم میگفت نکن اینجوری بیرون نمیاد میگفتم میمیرم به خدا میمیرم ماما همراهم میگفت عزیز دلم خدا نکنه یکم تحمل کن یهو یادشون اومد که با این روشی که دارن پیش میرن باید نوار قلب بچه رو چک کنن که اونم البته ماما همراهم بهشون گفت نوار قلب بچه رو گرفتن دیدن اصلا خوب نیست و سریع بهم اکسیژن دادن و هی چک کردن دیدن خداروشکر نوار قلب خوب شد و دوباره شکممو فشار دادن و دستگاه گذاشتن ک بچه رو بکشن بیرون و دیدن نمیتونن به ماما همراهم گفتن این کار خودته گفت من اصلا همچین کاری نمیکنم گفتم تورو خدا کمکم کن اومد شکممو فشار داد و بهم گفت عزیزم تحمل کن تموم میشه الان (اینو تو پرانتز بگم که ماما همراهم واقعا بینظیر بود هرچی دکتر بود رو جمع کرده بود بالا سرم از هراتاق صدا میزدن فلان دکتر میگفتن نمیتونه بیاد نمیذاشت هیچکدومشون برن اگه نبود واقعا میمردم ) خلاصه از مچ تا ارنجشو گذاشت رو شکممو با دستش سعی کرد بچه رو بفرسته پایین ، قبلیاشون همه دو دستی و با کف دست سعی میکردن بچه رو بفرستن پایین ولی این روشش کامل فرق میکرد ، ساعت هفت ربع کم بود که ماما همراهم بچه رو فرستاد پایین و یهو بچه رو کشیدن بیرون گذاشتن رو شکمم که بچم یه ناله ی کوچیک کرد و دیگه هیچی نگفت
مامان آریا مامان آریا ۳ ماهگی
تجربه زایمان من پارت ۴
دیگه خودم خوابیدم رو تخت آوردن سوند وصل کردن اقد درد داشتم نمی‌فهمیدم دردشو بلند شدم نشستم رو ویلچر اقد درد داشتم خودم پا میزدم سمت اتاق عمل
تا کارام کردن رفتیم اتاق عمل آماده شدم رفتم رو تخت نشستم باید منتظر میومدنم که دکتر بیهوشی بیاد هی جیغ میزدم هی ساکت بودم ازم سوال می‌پرسیدن
دیگه دکتر اومد پرستار گفت این آب پتادین می‌زنیم زدن برام دکتر آمپول بی‌حسی زد یهو مثل یک برق گرفتگی ریز پاهام تکون خورد دردام ساکت شد پرستار گفت زود دراز بکش هنوز بیحس نشدی زود دراز کشیدم و اصلا دیگه دردی نداشتم اصلا ها همین که بچه به دنیا اومد فهمیدم شکمم خالی خالی شد گفتم بچم به دنیا اومد گفتن اره ساعت نگاه کردم دقیق یازده بود. خداروشکر کردم ولی بچه ندیدم صداش نشنیدم گفتم سالمه گفتن بله رفت ریکاوری دیگه یادم نمیاد خوابم برد بخاطر مسکنا. بد آخر عمل بخیها آخر بود به خودم اومدم میلرزیدم. دندونام روهم میخورد دیگه اومدن کارام کردن رفتیم ریکاوری بخاری گذاشتن گل پسرمو دیدم می‌خندیدم فقط خیلی خوب بود خیلی
بد اومدن بهش شیر دادن آماده شدیم بریم بخش

ماساژ شکمی اول اصلا اصلأ نفهمیدم هیچی بد رفتیم بخش اول دم درد شوهرمو دیدیم بد رفتیم بخش دوباره جابه جا شدم رو تخت بخش اومدن شیاف گذاشتن سروم وصل کردن شیاف گذاشتن رفت بد چند دقیقه اومد شکم ماساژ داد دردش تحمل میشد رفت تا نزدیک به صبح اومد دوباره ماساژ داد که دیگه درد داشت نزاشتم خیلی
مامان ᴋᴀᴠᴀɴ 🪽👶🏼 مامان ᴋᴀᴠᴀɴ 🪽👶🏼 ۷ ماهگی
•تجربه سزارین ، پارت 3🩵💉
-
بچه رو آوردن گذاشتن رو صورتم و تماس پوست با پوست دادن🥲منم فقط داشتم گریه میکردم و نگاش میکردم🥺🤍بعدش بردنش بخش و من هنوز موندم تا بخیه اینامو بزنن ، خیلی خیلی میلرزیدم ، سردم نبود ، ولی شدیدا لرز داشتم و کنترلم دست خودم نبود
کار بخیه هام ک تموم شد برم داشتن گذاشتن رو تخت ریکاوری ، یکی از پرسنل برام ماساژ انجام داد ، با اینکه بی حس بودم ولی انقد محکم فشار داد تقریبا دردشو فهمیدم ،اونجا توصیه های لازمم کردن و بردنم اتاق ریکاوری ، همچنان لرز داشتم و بی حسیمم داشت باز میشد ، دردش در حد پریودی شدید بود قبل اینکه منتقلم کنن ب بخش هم یبار دیگه ماساژ رحمی انجام دادن ، واقعا دردناک بود😑(بجز اون تو بخش هم هربار با تعویض شیفت باز هم برام ماساژ انجام میدادن)
یکم بعد بردنم بخش ، یه حالی داشتم ، هم دردام داشت شروع میشد هم اینکه گفته بود اصلا تکون نخور و صحبت نکن داشت خفم میکرد ، دلهره ی شدید داشتم و میگفتم خدایا چجوری قراره ۸ ساعت این وضعو تحمل کنم اصلا نمیتونم و هر لحظس خفه بشم ، واقعا بدترین لحظه بود برام خیلی حس بدی بود و ب معنای واقعی کلمه میگفتم غلط کردم...
مامان ماهان مامان ماهان ۷ ماهگی
خاطره سزارین
پارت چهار
همه باهام حرف میزدن دیگ آروم شده بودم جواب همه رو میدادم ک یهو قفسه سینم فشار دادن ،حالت تهوع گرفتم
ک یهو گفتن مبارکه آقا ماهان اومد  با صدای گریه بچم .....
اشکم دراومد  شروع کردم دعا کردن
هی دنبال ماهان بودم گفتن میخوای ببینش گفتم آره
ولی بردنش رو تخت تمیزش کردن
هی صدای قلبش چک میکنم
منم از دور میدیدم دونفر رو تخت بچه منن
هی گفتم بچه رو بیارید چرا گریه نمیکنه
اون لحطه هیچ دردی نداشتم ولی می‌دونستم دارن شکممو میدوزن
خیلی طول کشید تا ماهان بیارن تا دیدمش پرستار سینما درآورد به بچم شیر داد ۱۰دقیقه
سینمو ماساژ میداد بچمم شیر می‌خورد
خیلی حس خوبی بود خیلی زیاد
منو بردن ریکاوری با بچم
مثل چی میلرزیدم ،همسرمو صدا کردن گفتن بیا کمک اومد تو
منو تخت به تخت عوض کردن ک ببرن تو بخش اونجا بوسم کردو هی حالمو میپرسید
هنوز بچه رو نشون همسرم نداده بودن
هی ازش می‌پرسیدم ماهانو دیدی؟
میگفت ن
گفتم انقدر خوشگله
تا رفتیم تو بخش ماهان اوردن دادن دست همسرم
......
مامان هلنا مامان هلنا ۱۰ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان طبیعی
ساعت ۱ شدت درد هام زیاد بود و داد میزدم که توروخدا منو سزارین کنید تحمل ندارم بعد اومدن معاینه کردن گفتن ۵ سانت شدی و اصلا سزارین نمی‌کنیم. ساعت نزدیک ۲ بود که دیگه تحمل درد نداشتم و همش میخواستم از بیمارستان و آمپول فشار فرار کنم. نمیذاشتن از تخت حتی بیام پایین ورزش کنم. من ماما همراه نگرفتم و مادرم پیشم بود ‌
اصلا هم پشیمون نیستم که ماما همراه نداشتم. ساعت ۲ اومدن معاینه کردن گفتن ۶ سانت شدی و گفتم گاز انتونکس رو میخوام گفتن باشه ولی زیاد استفاده نکنی. موقع درد فقط ازش استفاده می‌کردم. برای من تاثیر خوبی داشت.
ساعت ۳ بود که مادرم رو بیرون کردن و گفتن نزدیک زایمان هست.
درد اصلی اون موقع شروع شد و همش داد میزدم و درجه آمپول فشار رو برام زیاد کردن ولی بچه چون درشت بود به دنیا نمیومد. تا ساعت ۴ من زور کردم و گریه کردم و داد زدم
دیدن بچه به دنیا نمیاد یه ماما صدا زدن اومد روی تختم و گفت من میشمارم بعد زور بزن و همزمان شکمم رو فشار می‌داد.
یک ربع طول کشید و ساعت ۴ و ربع دقیق هلنا رو دادن بغلم .
مامان آیهان👶❤️ مامان آیهان👶❤️ ۳ ماهگی
پارت ۲
از استرس نفسام تند شده بود و نبضم شدید میزد که برام اکسیژن گذاشتن و دکترم گفت نترس یه ربع دیگه شروع میکنیم(ولی حس میکردم یه چیزایی رو شکمم داره اتفاق میفته)😅
درد نداشتا، فقط حس میکنی یچیزی رو پوستت هست.
خلاصه ۲، ۳ دیقه از حرف دکتر گذشت و من قشنگ ترین صدای گریه دنیا رو شنیدم😍
دیگه استرس یادم رفت و اوکی شدم و اکسیژنمو برداشتن، پسرمو بردن تمیز کنن و بیارن ببینم😍
بعد اینکه آوردن دیدمش و کلی حس خوب و قشنگ، بردنش بیرون همسرم و خونواده ها دیدنش و منم بعد زدن بخیه بردن ریکاوری.
قرار بود وارد اتاق عمل شدم بگم میخوام پمپ درد بگیرم که از شدت استرس یادم رفت و تو ریکاوری گفتم بهشون و همونجا برام وصل کردن(دردم کم کم داشت شروع میشد)
ماساژ رحمی هم دکترم گفت خودم میدم که تا حد ممکن فشار زیادی به رحمت نیاد و خون ریزی شدید نکنی.. ۲ بار خودش داد و بار سوم تو ریکاوری یه خانومی اومد و ماساژو دادو رفت.یکمم درد داشت ولی اوکی شدم بعدش
برخورد همشون عالی بود واقعا.
درمورد پمپ دردم‌بگم بی نهایت عالی بود، روز اول که پمپ درد داشتم و علاوه بر اون اومدم تو بخش ۲ تا شیافم برام گذاشتن که تحمل درد راحت تر بشه،
مامان هامین 👶💙 مامان هامین 👶💙 ۱۶ ماهگی
*پارت ششم*


منو بردن ریکاوری و به شدت اونجا چون سرد بود با اینکه پتو هم داشتم لرز کرده بودم...
بعد یه خانم اومد حالمو پرسید و یکم شروع کرد شکممو تا اونجا که میتونست چلوند و ماساژ داد در حد چند ثانیه.. چون هنوز بی حس بودم چیزی زیاد درد حس نکردم..

بعد دوتا نوزاد انگار تو ریکاوری بودن صدای یکی آرومتر بود صدای یکی جیغ وحشتناک که فهمیدم اون جیغ جیغو بچه منه🤣🤣

آوردن گذاشتنش رو سینم و سینمو یکم مک زد و یکم آروم شد بعد دوباره بردش...

حدود ۱ ساعت تو بخش ریکاوری بودیم که بعد اومدن و منو دیگه ببرن بخش..
همون قسمت خروجی دوباره یه خانم دیگه اومد منو ماساژ رحمی داد که دروغ نگم اون وحشتناک درد داشت چون بی حسی رفته بود
البته از اتاق عمل پمپ درد هم داشتم دردی حس نمیکردم تا اینکه شکممو ماساژ دادن..

بعد بچه رو روی سینم گذاشتن و من اونجا تازه اشک شوق ریختم که واقعا این بچه و زحمات ۹ ماهه ی منه روی سینمه🥹🥹🥹

همینطور که منو میبردن یهو همسرم و مامانمو و بابامو بالا سرم دیدن و کلی مبارک باشه و قربون صدقه منو بچه رفتن منم هم میخندیدم هم اشک میریختم😅

دیگه منو بردن تو اتاقم و بچه رو هم گذاشتن توی تخت شیشه ای کنارم که هر از گاهی بهش شیر بدم..

منم هی نگاهش میکردم باورم نمیشد این فسقلی از شکم من درومده🥹🥹

خلاصه هی پرستارا میومدن بهم سر میزدن، یکی برام غذا میاورد، یکی سرم میزدم، یکی کارهای لازم بعد عمل اومد بهم گفت، یکی کمکم می‌کرد راه برم...
از برخورد پرسنل واقعا راضی بودم و رسیدگیشون خیلی خوب بود🌸🌸
مامان پسر مامان پسر ۳ ماهگی
تجربه سزارین ۴


در همون حین خواب و بیداری یک ماما پسرمون آورد و گذاشت روی سینم و بهش شیر داد پسرم خیلییی گرسنه بود و چون خوب سینه گرفت ماما گف احتمالا شیر خوبی داری و بردش... بعدم تو همون حالت جسمی که بودم برانکارد رو تکون دادن چند بار تختم از چند تا راهرو رد شد که من اصلا نفهمیدم کجا میرم فقط یه جایی انگار داشتن منو تحویل به بخش میدادن یکی اومد پتو رو زد بالا و فشار داد شکمم رو منم تو همون حالت گفتم صبر کن من پمپ درد رو بزنم ولی دکمشو پیدا نکردم اونم سریع فشار داد و رفت ... من بیشتر درگیر پیدا کردن دکمه پمپ درد بودم و متوجه اون ماساژ نشدم زیاد و بعد از این قضیه منو بردن تو راهرو بیمارستان خانوادمو دیدم و پسرم گذاشتن رو پاهام بردن اتاقی که گرفته بودیم ...

چند تا پرستار اومدن و رفتن منم با نگرانی منتظر اونی بودم که قرار بود ماساژ بده از همه می‌پرسیدم که قبلش پمپ درد رو بزنم ولی دقیقا همونی که باید فشار میداد هیچی بهم نگف و باز هم من غافلگیر شدم و التماس گردم بابا بزار پمپ درد رو بزنم اونم فشار میداد ... منم التماس ... بعد از چند ساعت یه پرستار اومد و یاد داد چطور شیر بدم و پسرم بهم دادن و رفتن و
سوند هم اصلا درد نداشت کلا همش تو یه خماری خاصی بود
برای بلند شدن هم زیاد درد سختی نداشتم ... در کل ۳ابل تحمل بود همه چی ولی الان که ۴ روز گذشته با دیدن زردی پسرم خودمو کلا فراموش کردم ... براش دعا کنین 😔🩵