چند وقته که به خودم اومدم و از لاک یه مادر همیشه خسته ی درب و داغونی که داشتم اومدم بیرون.
سعی میکنم بیشتر به خودم اهمیت بدم تا پسرم در کنار یه آدم شاد بزرگ بشه نه کسی با لباسای شلخته و موهای ژولیده ازش نگه داری میکنه.
رژیمم رو سفت و سخت گرفتم و تا رسیدن به وزن قبل بارداریم ۵ کیلو اضافه دارم
هر روز صبح لباس مرتب میپوشم و موهامو مدل میدم
هر روز قرصای تقویتی مو سر ساعت مناسب میخورم و با پسر تا حد امکان نیم ساعت میرم پیاده روی یا تو خونه میرقصم.
هر روز این ساعت روز، حدودای ساعت ۵،۶ پسرم خوابه، غذام آمادس، خونه مرتبه و منم یکم ریلکس میکنم.
شبا هم قبل خواب روتین پوستی انجام میدم و هر روز حس میکنم پوستم دوباره داره شاداب میشه.
این کارا باعث شده خوش خلق تر و آروم تر باشم و بتونم با رادمهر که الآن دوره ی سختی رو میگذرونی هم بابت دندونای پشت سرهم هم شیطنتای عجیب و راه رفتناش بهتر رفتار کنم.
حس میکنم الآن دیگه کاااااااااامل با شخصیت جدید زندگیم یعنی مادر شدنم کنار اومدم، راه پر چالشی رو تا اینجای کار گذروندم و چالشای بزرگ ترش مونده
به امید اینکه مادر خوبی برای بچم یا بچه هام باشم.🤲🏻🤲🏻🤲🏻


فرزندپروری
مادر
کودک

تصویر
۱۶ پاسخ

چقدر عالی آفرین کاش ادامه دار باشه
منم باید تجدید نظر کنم

اما خب سخته خیلی سخت اینطور ادم از پا در میاد

عزیزم من بین سرامیک براق و مات گیرم
با توجه به اینکه از مات استفاده کردی میشه راهنماییم منی؟

ژولیده پولیده نیستم ولی تا جایی که میتونم به خودم میرسم که به قول شما بچه ها کنار یه آدم شاد بزرگ شن، همیشه هم خونه مرتبه، ولی هنوز به اون درجه که به پوستم برسم و‌ بتونم خوش بگذرونم نرسیدم، قرص تقویتی نمیخورم چون متاسفانه از قرص بدم میاد و درگیر کارای روزمره ی کوچولوهامم🫠🥴

🥹🥹🥹

عالی ♥️موفق باشی

افرین ب شما دمتم گرم❤️
اگر خودت ب خودت اهمیت ندی و ارزش قائل نشی دیگران هم هیچ وقت برات ارزش قائل نمیشن

منم تازگی بیشتر به خودم میرسم
از اینکه دخترم کارتون نگاه کنه تا کمی به کارا برسم عذاب وجدان نمیگیرم
لباسهای بهتری میپوشم و یه رژی میزنم

ولی من هنوز انگار نتونستم
همین الان دارم مینویسم بغضم گرفته
۱۰ کیلو اضاف وزن دارم
حوصله اینو ندارم به خودم برسم
ده روزه سرم درد میکنه چشمام دردمیکنه
خیلی بداخلاق شدم
حوصله هیچکس و‌هیچ چیز رو ندارم
احساس پوچی میکنم
دلم میخواد به خودم برسم ولی انگار یه مانع بزرگ هست جلوم
میام برقصم میگم ولش کن میام آرایش کنم میگم ولش کن
فقط انگار عصرا تند تند خونه مرتب میکنم همین!

اینقد دلم میخواد منم از لاک ی مادر همیشه خسته بیام بیرون ولی نمیشه
خودم دیگه از خودم خسته شدم

چقد عالی منم با خوندن متنت همچین تصمیمی گرفتم.ینی از قبل تصمیم داشتم ولی عمل نمیکردم

بهت افتخار میکنم و از خودم بیشتر متنفر شدم

میدونم تو راه سختی گذروندی که الان به اینجا رسیدی ولی تو یک مامان قوی هستی،دمت گرم خداقوت ⚘️

دمت گرم واقعا ، بچه هامون به یه مادر شاد و سالم نیاز دارن ک تو هر مرحله از زندگیشون باهاشون بسازیم و حمایتشون کنیم👌🏻

الهی شکر که حالت خوبه عزیزم 🥰❤️

موفق باشی عزیزم، قرصای تقویتی موهات رو دکتر نوشته؟ میشه اسم قرصاتو بگی؟

دمت گرم واقعا

سوال های مرتبط

مامان دلی ❤️ مامان دلی ❤️ ۱۷ ماهگی
از صبح که از خواب بیدار میشم تنها کاری که فرصت میکنم برای خودم انجام بدم اینه که قرص تیروییدم رو‌بخورم بعدش بلافاصله باید بایستم پای گاز شروع کنم به پختن ناهار و آماده کردن صبحانه برای پسرم و دخترم و بعدش رسیدگی به درسا و امتحانای پسرم و تا آماده کردن ناهار و کشیدن غذا و رسیدن به دخترم و …ساعت سه میشه بعضا حتی فرصت نمی کنم صبحانه بخورم و روز به روز دارم لاغر تر میشم شوهرم ساعت چهار از سر کار میاد کار خاصی نمیکنه فقط برای خودش چای دم میکنه چون من اونموقع دارم دخترمو میخوابونم دخترم فقط با سینه و‌شیر خوردن میخوابه تو سکوت مطلق …و پنج شنبه ها هم قبل اینکه بریم خونه نه نه ش از بس خوشحاله یه جارو به خونه میزنه همین
من از شب تا خود صبح به دخترم شیر میدم اصلا حاضر نیست کمک کنه از شیر شب بگیرمش التماسش میکنم میگم یه شب ببر تو بخوابون میره تو‌گوشیش و تا ساعتها آخر شب اینستاگردی میکنه بعدم میاد میخوابه
تو طول روز هم هر بیست دیقه یه بار به بهونه سیگار کشیدن از خونه میزنه بیرون چون نمیخواد جلو پسرم سیگار بکشه

وقتی بهش میگم پاشو ظرفا رو کمک من بشور بچه تب داره من دیشب تا صبح نخوابیدم میگه تو چرا تا چشمت به من میافته میخوای ازم کار بکشی و…

من‌به این نفهم چطوری بفهمونم که آدم باشه حالم ازش بهم میخوره
مامان نقل و نبات مامان نقل و نبات ۲ سالگی
بذار یه اعترافی بکنم
درسته که طبیعی هست که هر وقت خونه رو مرتب میکنم چند دقیقه بعدش بچه ها همه چیز رو به هم بریزن ، اما گاهی پذیرشش برام سخت میشه!
طبیعی هست که کاری که همه توی نیم ساعت انجام میدن برای منی که بچه ی کوچیک دارم یک ساعت یا حتی یک روز طول بکشه ، اما راستش گاهی احساس تنهایی میکنم!
طبیعی هست که گاهی ظرف هارو بشورم و نیم ساعت بعدش دوباره سینک پر باشه ، اما گاهی خسته میشم!
طبیعی هست که خونه ام اون طوری که من دوست دارم تمیز نباشه و مدام سرزنش درونی داشته باشم ، اما گاهی کلافه میشم!
همون وقتایی که نه حوصله ی فکر کردن به توصیه های روانشناسی رو دارم و نه دل و دماغ فکر کردن به پیش بینی های انگیزشی که آره ۱۰ سال بعد حسرت این روزا رو میخوری و دلت تنگ میشه و از این صحبتا...
کلافه میشم ، میزنم بیرون ، یه قدمی میزنم ، یه قهوه ای میخورم ، دوستامو میبینم.
ولی اگه حالم بدتر از این حرفا بود وضو میگیرم و سراغ تراپی که برام از هر مسکنی بیشتر کار میکنه ، توی این شهر ماشینی یه پاتوق دنج دارم که توش کسی کاری به کارم نداره ، مدام صدام نمیکنن ، شلوغه ولی من نباید مرتبش کنم.
تازه صاحبش هم حالمو میفهمه و غصه هام رو کیلو کیلو ازم می‌خره ، تکیه میدم به دیوار خونش و شروع میکنم به خود شفقتی.
بدون قضاوت همه ی احساسات خودم رو می‌بینم و می پذیرم ، خودم رو بغل میگیرم و صبر میکنم آروم بشم
بعد از خدای خودم بابت نعمت بزرگ مادری تشکر میکنم و شروع میکنم به خوندن یادآوری طلایی ای که قبلاً نوشتم و گذاشتم پَرِ جا نمازم ، انگار اشکام آبی میشن روی آتیش دلم...
نفسم تازه میشه...
نشون به اون نشون که دلم پر میزنه برگردم پیش بچه ها و بغلشون کنم :)❤️‍🩹