۱۵ پاسخ

منم نگفتم خوب !!! دوس نداشتم بگم . هم خودم هم همسرم . من سر پسرم دوماهم بود به مادر شوهرم گفتم سه ماهم شد انومالی رفتم به خواهر شوهرم گفتم و هفت ماهم شد به جاریام گفتم سر رزا دخترمو هم شش ماهگی گفتم . ما اصن رسم نداریم بگیم البته . حاملگی از نظر ما چیزیه که داره اتاقه خوابه . بعد که قطعی شد چهارمله به بعد میگیم . میگیم اگه یدفه سقط شد یا چیزی شد اسم نیوفته رو مادر . حالا شاید اونام دوس ندارن بگن . دلیل بر عقده ای بودن نزارین . البته بازم شما بیشتر میشناسین

عقده ایه
اصلا ن اهمیت بده نه ازش سوال کن
ولش کن بابا
چرا اهمیت میدی

این ی چیز شخصیه مگه باید به همه بگه بنظرم انتظار نداشته باش هرکس یطوره تو میگی زود ولی اون دلش‌نمیخاد

عزیزمن جاری که کسی آدم حساب نکنه،اصلاااا به روش نیارکه الان چندماهه ای ،،،سونوگرافی میری یانه،،،برات هیچی مهم نباشه ،

یه روز زایمان میکنه همه میفهمن دیگه برای چی پنهان کرده 😂😂

بچه ندیده پنهان کرده 😂😂

اصلا برات مهم نباشه و اصلا راجع به بارداریش چیزی ازش نپرش

چققققققققد چندش و عقده یی جاریت

مهم‌نباشه برات

منم هردوتا بچه هام تا زمانی که زایمان کردم به هیچکس نگفتم...

منم جاریم حامله بودم بااعصبانیت گفت من که خبرنداشتم گفتم قراربود مگه خبرداشته باشی مگه کی که باید درجریان همه کارای من باشی ببخشید که روزی که رابطه داشتیم زنگ نزدم باهات هماهنگی کنم

ماهم تا ۳ ماهگی ب کسی نمیگیم
چون ممکنه سقط شه کسی ندونه بهتره
بعدش ک ان تی دادیم مطمئن شدیم اکی هست به بقیه میگیم .

منم نگفتم
البته بخاطر این نگفتم که شعور تبریک نداشتن
سر دخترم همون اوایل بارداریم فهمیدن ولی دریغ از یه تبریک خشک و خالی
سر پسرم که کلا رفت و امد هم نداشتیم فقط به خواهرشوهرام گفته بودم
جاری هام ۷ ماهه بودم دیدن منو

من ۶ماهم تموم شد به همه گفتم باردارم البته چون همش بهم استرس وارد میکردن نگفتم

ول کن الان نمیگن به خصوص بارداری...
من خودم نگفتم به کسی بعدم ازم دلخور شدن راستش به خاطر حرف ها بی موردشون الیته من فامیل خودم میگم... جاری ها خودمم تا چهارماه بهم نگفتن....منم مهم نبود راستش واسم

سوال های مرتبط

مامان علیرضا مامان علیرضا ۶ سالگی
سلام
زنگ زدم به جاریم و تبریک گفتم بخاطر اینکه بچه ش تازه به دنیا اومده ، همه چیز خوب تا اینکه صدای بچه اومد ، دلم ضعف رفت
نمی‌دونم چرا من با اینکه این قدر بچه دوست دارم و همین طور همسرم و پسرم ، خدا بهم نمیده، البته دوبار بعد از پسرم باردار شدم ولی قلب شون ایست کرده یکی تو ۱۱ هفته و یکی تو ۱۴ یا ۱۵ هفته ، پری شب تو روبیکا قسمت روبینو داشتم استوری های بلاگر ها رو نگاه میکردم بعد چند تاشون تازه بچه شون به دنیا اومده و بیشتر از بچه شون میزارن ، بعد رفتم تو پیچ یکی شون و از موقعی که خودش فهمیده بود بارداره و بعد به شوهرش گفته بود و همین طور خانواده ی خودش و شوهرش و .... و جشن تعیین جنسیت و جشن اسم گذاری و جشن اسم گذاری و ‌‌.... کلیپ درست کرده بود و گذاشته بود یعنی من اینا رو میدیدم و اشک هام همین طوری می‌ریخت ، واقعا نمی‌دونم حکمت چیه که بچه نمی‌مونه برام
اگه بچه ی دوم میموند تو فروردین به دنیا میومد
پسرم همش میگه مامان کی نی نی میاد تو شکمت و بعد به دنیا بیاد و من فلان کار میکنم براش و نگه میدارم که گریه نکنه و منم همش میگم دعا کن تا خدا بهمون یه نی نی سالم بده و انشالله به زودی میاد تو شکمم ، شرایط بچه رو هم از همه نظر مثل مالی و روحی و ..... داریم
همسرم هی میگه اقدام کنیم ولی من هی بهونه میارم و تحت نظر دکتر هستم و قراره قبل از اقدام کردن یک آزمایش بدم که ببینم اوضاع چجوریه ، دکترم میگفت شاید قرص آسپرین رو باید این دفعه زودتر شروع کنی و هم اینکه این دفعه آمپول هم بزنی
کاش خدا یه نگاه به دل پسرم بندازه و یک بچه ی صحیح و سالم بهم بده و بمونه برام و همین طور این پسرم بمونه برام
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری تب سنج زردی نوزادان
مامان محمد مامان محمد هفته بیست‌وهشتم بارداری