من دقیقا همین احساسات تو رو دارم، فکر میکنم نشونه ی افسردگی باشه! من قبلا خیلی بچه می خواستم ولی الان دقیقا احساسات شما رو دارم.
چیزایی که میگی و نگرانی که داری به جاست
و به نظرم همه بهش فکر میکنن
اما من واقعیت رو میگم
حداقل تا چند ماه شدیدا محدود میشی بعد شاید کم کم این محدودیت کمتر شه
اگر کسی همراه و کمکت باشه عالیه
من و همسرم تنها تو یه شهر دور از خانوادهها زندگی میکنیم و من شدیدا به کمکش وابسته هستم اونم واقعا کمک میکنه
اگر خانواده بهت کمک کنن شاید کمتر احساس کنی که درگیری
اما حقیقتا زندگی یک مادر در دایرهای حول فرزندش میچرخه
شاید بعدا بتونی مستقل بارش بیاری اما اوایل وابسته است
گاهی شدیدا ممکنه عصبیت کنه اما مادر بودن شیرینه
وفق پیدا کردن با شرایط اولش سخته اما بعد کم کم میتونی خودت رو وفق بدی
البته میتونی تو برنامههات تغییر ایجاد کنی
و البته به نظرم اینکه میگی کلا به همسرت کار نداری در حال به عنوان پدر او هم احساس پدری و مسئولیت پذیر هست ازشون بخوای که همراه باشن نه حالا همراهی صد درصد اما تنها هم نذارن شما رو
مادر بودن محدود کننده است اما شیرین
نه پشیمون نیستم کم کم عادت میکنی من الان به ۳۰ ترسیدم سومی رو باردارم اوایلش سخته کم کم بزرگتر بشه خیلی خوب میشه با بچه همه جا میری
تو هفته ۳۶ متوجه شدی این حسِ پشیمونی رو ؟
ببین من رابطم با همسرم okهست
ولی هرجا میرم تنهایی میرم چون خودم دوست ندارم هرجا میرم با من بیاد
مثلا از اولین سونوگرافی آزمایش ها اصلا با خودم نبردمِش
چه لزومی داره بیاد بشیته اونجا منتظرِ من ...
بعد اینکه میگی آزادی تو میگیره بچه فور نکنم همچین چیزی باشه ،با بچه هم میتونی بری بیرون هرجا که دلت میخواد
بعد اینکه بیشتر مادر مسئولیت داره تو تربیت بچه نگهداریش مرد که نصف روز سرِ کار هستش
کاش بیشتر توضیح بدی این حسِتو ...
ولی هرحسی که داری زودگذرِ
بچه که بیاد عاشقِ بچت میشی اصلا نمیذاری کسی بهش دست بزنه حتی شوهرت
این فکرارو نکن چون فقط خودتو اذیت میکنی به چیزایِ خوب فکر کن 😍
بالاخره مادرشدن اکنم لا مردی که وظیفه اش روفقط پول دادن میدونه یکسری سختی هایی داری
من ارخودم ماشین دارم وتمام کارهای دختربزرگم با منه.تمام خرید خونه
هرکاری فکربکنی
ولی دوست دارم.چون عاشق دخترمم.
وباعلم به این قضیه بچه دوم آوردم
ابن جورمردها هیچ وقت عوض نمیشن.
پشیمون نمیشی چون یه همدم یه رفیق پایه پیدا میکنی.دیگه هرجا برین باهمین ومیشه قند زندگیت
ببین گلم من بچه اولم شوهرم ۲۲ سالش بود خودم ۱۹ شوهرم خیلی رفتاراش خب بچگونه بود و من مادر هم نداشتم ک کمکم کنه هیییچکس نبود مادرشوهر و ایناهم جز زخم زبون و اذیت کاری بلد نبودن سخت گذشتا...دکتر تنها رفتم سنو تنها رفتم حتی برای زایمانم تنها رفتم تا خودشون رسوندن کیسه ابم پاره شده بود وقتی دنیا اومد تنها بزرگش کردم گریه کردم از تنهایی از بی خوابی از عقده این که ی نفر یک ساعت بگیرتش و خیالم راحت باشه،باباش تا ب الان یک ساعت نگهش نداشته مگر مجبور باشه ،همش سرکارهست وقتیم میاد خسته ولی الان شده هفت سالش شده نور زندگیم ...باهم میریم کافه شهربازی دکتر هرجا فکر کنی ...گریه کنم اشکام پاک میکنه تنها باشم یارو همدمم میشه کمک لازم باشم کمکم میکنه با اینکه پسر هست اذیتم میکنه ها ن اینکه نمیکنه خب طبیعت بچه هست ولی ب حدی بهش وابستم نمیدونم اگر نبود باید چیکار میکردم؟الان ب هیچکس نیاز ندارم ن دوست ن خانواده ،از تنهایی بیرونم اورده،یه بچه از وجود خودم کنارمه خیلی خوبه،،،وقتی دنیا بیاد درسته اولش سخته بزرگ شه میشه همدمت میشه پشت و پناهت جنسیتشم فرق نداره
عزیزم نوشتی سنم زیاده و از سی رد شدم😐😐
فک کنم ۴۵ سالته😐
من نه بخاطر آزادی ناراحت نیستم فقط از این ناراحت و پشیمونم ک همه چی گردن خودمه و خانوادم شوهرم انگار نه انگار جوری رفتار میکنه انگار یه پسر مجرده و هیچچچ کمکی نمیکنه و حتا من خونه بابام بودم یسر به ما نمیزد و من دیشب اومدم خونه ی خودم کلی باهام دعوا کرده و هیچ کمکی بهم نمیکنه و تنهایی واقعا سخته همش باهام دعوا میکنه
نه حس پشیمونی ندارم
شوهر من بخاطر شغلش معمولا نمیتونه جایی بیاد
یا منو میبره میزاره ب دخترم
ی کلا نمیرم
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.