۷ پاسخ

خیلی درد کشیده بودم دیگه اعصاب نداشتم منم از کوره در رفتم شروع به داد و بیداد کردم گفتم خدا زبون رو به ما داده که حرف بزنیم نه اینکه دا. وبیداد کنیم،یعنی غذا کوفتم شد ،بعد از چند دقیقه اومد معذرت خواهی کرد و بغلم کرد نشست غذاشو خورد ولی چه فایده من که دیگه داغون بودم،نمیدونم برای سنشونه چیه که اینطورین

دقیقا دختر منم همینه،دیروز ناهار حاضر کردم، انقدرم دندون درد داشتم با کلی قرص تازه چند دقیقه بود آروم شده بودم،برای خودم نیمرو زدم ،دخترم کباب تابه ای داشت،ولی چون خیلی تخم مرغ دوست داره یکی هم برای اون تخم مرغ زدم،سفره که پهن کردم کباب تابه ای با برنج و زیتون و خیار و دوغ همه چیز براش گذاشتم گفتم مامان بیا بخور،برنج سفید هم جلوی خودم گذاشتم یهو گفت مامان به من نیمرو نمیدی گفتم چرا مامان میدم ولی کباب تابه ای رو بخور نیمرو هم میدم،یهو چنان داد و بیداد راه انداخت پاشو می‌کوبید رو زمین محکم دوید تو اتاقش داد و بیداد ،که اصن انگار برق گرفت منو،چون

دختر منم همینه روانیم کرده

والله فکر کردم فقط دخترای من اینجورین
خیلی اذیتم میکنن همش میگم خدایا اینا چجوری میتونن برن پیش دبستانی

دختر منو توصیف کردی که

نه دختر منم همینه🫠

وای دختر من آنقدر با ادب بود که همه از ادب دختر من میگفتن اصلا زمین تا آسمون فرق کرده 😑

سوال های مرتبط