۶ پاسخ

بله عزیز
من دیگه دخترمو تواتاق خودش میخوابونم

دختر من حتما باید کف پاش بخوره به تن باباش تا بخوابه یه شب همسرم نبود تا ۴ صبح گریه میکرد بابا همسرم ک رسید بیهوش شد😐

بله عزیزم کارتون خیلی خوبه منم از ۹ ماهگی جداش کردم خیلی راضیم

‌چه اصراری دارین بچه رو از خودتون دورنگه دارین

کار خیلی درستی میکنی کم کم فاصله رو بیشتر کن.
من از ۶ماهگی اهورا رو گذاشتم تو اتاق خودش.

سلام دختر من تا 9 ماه تو گهواره بود و بعدش تو اتاق خودش میخوابه ، میرم پیشش تا خوابش ببره بعد میام بیرون

سوال های مرتبط

مامان لنا مامان لنا ۲ سالگی
خوشگلا امروز که رو دور تاپیکم بیاین راجع به این موضوعم هم فکری کنیم
من تصمیم داشتم دخترم رو ۱۸ ماهگی دیگه اتاق خوابشو کلا جدا کنم
قبلش هم از چهار پنج ماهگی خودم و همسرم رفتیم توی اتاق دخترمون روی زمین میخوابیدیم دخترمون هم روی تختش میخواستم عادت کنه که شش ماهگیش برگردیم اتاق خودمون اما نشد و موندگار شدیم و دیگه گفتم تا ۱۸ ماهگی که اضطراب جداییش تمام بشه صبر کنم چون شبا خیلی هم زیاد بیدار میشه
حتی هنوزم چندبار بیدار میشه
ولی الان که واکسن ۱۸ ماهگی هم زده دیگه میخوام جدا بشه
حالا احتمالا چند روزی دیگه بخوایم بریم شهر دیگه پیش مامانم اینا یکی دو هفته بمونیم بعدشم برمیگردیم و چند روزم شاید بریم سفر تابستونه
حالا به نظرتون ما برگردیم اتاق خودمون و توی اون سفرایی که میریم ( باید تو یک اتاق بخوابیم) دخترم رو با فاصله از خودمون بخوابونم یا کلا بذارم بعد سفرها؟
البته میترسم هرچی دیر تر بشه سخت تر بشه

لطفا کسایی که میخوانبگن ما فعلا فعلاها بچمون رو پیش خودمون میخوابونیم نظر ندن ❤️
مامان فاطمه‌وتودلی🐣 مامان فاطمه‌وتودلی🐣 ۱ سالگی
من خیلی به دخترم وابسته ام دخترمم همینطور همه ی کارهای دخترم که مستقیم با دخترم در ارتباط هست رو من انجام میدم مثل خوابوندن شیر دادن غذا دادن بیرون بردن کلاس اینا بخوام برم همه اش با خودم همسرم نهایت شیشه شیر بشوره کارای این مدلیش رو انجام بده اصلا طاقت گریه های دخترم رو ندارم از نوزادی هم اینجوری بودم جیگرم می‌سوخت این گریه میکرد انقدر همه ی کارهای دخترم با من بوده که دخترمم شدید وابسته ام هست و با من راحت تر از باباشه اگر بخوام برم بیرون و بذارم پیش باباش الان که بزرگتر شده خیلی اذیت میشه به حدی که چند هفته پیش کلاس داشتم و گذاشتمش پیش همسرم رفتم ۴ ساعت نبودم همسرم میگفت تا برگردی همش هق میزد می‌گفت مامان و من حالم خیلی بد شد از حرفهای شوهرم که برام تعریف میکرد چطور دخترم بی تاب من بوده و از هفته های بعد دخترم رو با خودم میبرم خیلی هم اذیت میشم انقدر همه ی کارای دخترم رو انجام میدم که گاهی به مرز نابودی و جنون میرسم از خستگی کلافگی تنهایی و فشار کار عصبی میشم داد میزنم البته نه خیلی بلند
ادامه ی متن رو پایین میذارم 👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻