من خیلی به دخترم وابسته ام دخترمم همینطور همه ی کارهای دخترم که مستقیم با دخترم در ارتباط هست رو من انجام میدم مثل خوابوندن شیر دادن غذا دادن بیرون بردن کلاس اینا بخوام برم همه اش با خودم همسرم نهایت شیشه شیر بشوره کارای این مدلیش رو انجام بده اصلا طاقت گریه های دخترم رو ندارم از نوزادی هم اینجوری بودم جیگرم می‌سوخت این گریه میکرد انقدر همه ی کارهای دخترم با من بوده که دخترمم شدید وابسته ام هست و با من راحت تر از باباشه اگر بخوام برم بیرون و بذارم پیش باباش الان که بزرگتر شده خیلی اذیت میشه به حدی که چند هفته پیش کلاس داشتم و گذاشتمش پیش همسرم رفتم ۴ ساعت نبودم همسرم میگفت تا برگردی همش هق میزد می‌گفت مامان و من حالم خیلی بد شد از حرفهای شوهرم که برام تعریف میکرد چطور دخترم بی تاب من بوده و از هفته های بعد دخترم رو با خودم میبرم خیلی هم اذیت میشم انقدر همه ی کارای دخترم رو انجام میدم که گاهی به مرز نابودی و جنون میرسم از خستگی کلافگی تنهایی و فشار کار عصبی میشم داد میزنم البته نه خیلی بلند
ادامه ی متن رو پایین میذارم 👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻

تصویر
۱۱ پاسخ

بوی وسواس فکری میاد

عزیزم یه روزایی که همسرتون وقت داره دخترتون رو ببره بیرون در حد نیم ساعت یکم خوراکی رو دوست داره براش بخره یه روزایی هم شما دخترتون رو پیش باباش بزار تایم طولانی نباشه همون نیم تا یک ساعت اینطوری راحت تر عادت میکنه میتونه ببرتش پارک اون موقعی که شما خونه نیستین یا تو کوچه در حد قدم زدن ... شاید طول بکشه ولی درست میشه من همین کار رو کردم دخترم تا دو سه ساعت میمونه پیش باباش ...

بچه طرف کسی میره که بهش محبت زیاد میکنه
از باباش بخواه وقتی میاد خونه وقت بیشتری رو با دخترش بگذرونه

خوب این یک چیز طبیعیه دختر منم همینه تا من باشم اصلا بغل باباش نمیره ولی باباش انقدر خوب باهاش بازی میکنه و سروکله میزنه که وقتی نباشم کل تایمشون درگیر بازی کردن و دور دور کردن و ایناس

دختر منم پیش باباش گریه میکرد انگار غریبه بود براش بقلش نمیرفت گریه همش. کم کم با گریه بردش بیرون پارک تو ماشین کم کم خوب شد الان جوری شده اول باباش میخواد بعد منو بنظرم بزا. ببرش بیرون.یه کم گریه میکنه اروم میشه بعدش

ولی اینطوری جفتتون اذیت میشین سعی کن وابستگی رو کم کنین بالاخره آدم مجبور میشه یه وقتایی تنهایی بره جایی به نظرم بزارپیش باباش وباخیال راحت برو به کارت برس بزار بچتم کم کم عادت کنه

از تاپیکت اینطوری برداشت کردم که مقصر این وابستگی و دوری دخترت از پدرش خودتی
بااین تفاسیر اگه بچه دوم بیاد اوضاع فوق العاده وحشتناک میشه واسه همه تون
چون دخترت وقتی میبینی داری دومی رسیدگی میکنی و توجه بهش نصفه شده ،به شدت آسیب میبینه و به تو هم منتقل میکنه
مخصوصا که بعد از زایمان مادر مستعد افسردگی میشه
بنظرم توی این مدت زمان باقی مونده تا زایمانت یکم تمرین کنین تا یه زمان هایی با پدرش وقت بزاره چون واسه آیندشم لازمه این ارتباط پدر دختری

فدات شم اینجور ک خودت. داری نابود. میکنی واقعا سخته به هیچ کاری نمیرسی عصبی میشی اوایل. دختر منم همین جور بود. اینقد بردمش این طرف اون طرف باهمه ارتباط گرفت. الان حوری شده ک راحت پیش مامانم بابام داداشم زن داداشم دختر عمم شوهرم میمونه

عزیزم کاملا درکت میکنم
چون پسر منم حتی یکبار پیش کسی یا روی پای کسی نخوابیده
حتی یک شب کسی نتونسته نکهش داره من بتونم بخوابم
حتی پدرش
همش من .. من .. من :)

جایی ام برم مدام مامان مامان (که نمیرم!)

خب همه همینیم عزیزم ولی نه در این حد
منم بیینم بچم جایی اذیته و گریه میکنه حتی پیش باباش نمیذازم اما بچه من پیش مامانم و عمش خوبه حالش
و همیشه میذارمش پیش اونا

امشب دخترم رو خوابوندیم نیم ساعت بعدش دخترم بیدار شد گذاشتم بین خودمو همسرم که بخوابه همسرم دید نمی‌خوابه اومد بذاره رو پا دخترم شروع کرد گریه کردن و زجه زدن که از روی پای باباش بلند بشه بیاد رو پای من منم دلم طاقت نیاورد گریه اش رو ببینم به زور دخترم رو از باباش گرفتم که خودم بذارمش رو پام همین که دخترم اومد رو پام آروم گرفت و قشنگ دراز کشید شوهرمم ناراحت شد از یه طرف هم حق میدم بهش هم حق نمی‌دم انقدر از بچه دوره و همه ی کارش رو خودم انجام میدم که بچه با بابای خودشم غریبی می‌کنه و نمیره سمتش بعد سالی یکبارم که میخواد یه کاری کنه این بچه گریه می‌کنه من دلم طاقت نمیاره خب دست خودم نیست
تنها کسی که اگر بچم رو بذارم پیشش خیالم راحته بابامه اونم چون انقدر دخترم دوسش داره که کلا من و با این همه وابستگی فراموش می‌کنه منم خیالم راحت میشه اینجوری
الان فردا می‌خوام برم بیرون یه کاری دارم دوست ندارم دخترمم ببرم اون جا موندم چیکار کنم اگر بذارمش پیش همسرم جیگرم میسوزه و طاقت نمیاره دلم اصلا موندم چیکار کنم اگر مجبور نبودم نمی‌رفتم اما یه جورایی مجبورم و حالا موندم چیکار کنم مغزم درد گرفته انقدر فکر کردم و حتی دچار استرس هم شدم بخاطر دخترم
وابستگی خودم و دخترم خیلی خیلی شدیده می‌دونم ممکنه که این مدلی درست نباشه اما دست خودم نیست شاید بچه دوم بیاد من یکم بهتر بشم ولی فعلا دست خودم نیست اصلا نمی‌دونم چیکار کنم جونم به جونش بنده 😭😭😭😭

سوال های مرتبط

مامان فاطمه‌وتودلی🐣 مامان فاطمه‌وتودلی🐣 ۱۷ ماهگی
5 ساله تو این خونه دارم زندگی میکنم یکبار صدامون از خونه بیرون نرفته از وقتی دخترم زبون باز کرده صداش دوتا خونه اون ور ترم می‌ره از صبح که بیدار میشه جیغ جیغ و داد و هوار و گریه تا شب که میخواد بخوابه حتی میخواد صحبت کنه هم داد میزنه دخترم اصلا اینجوری نبود جدیدا اینجوری شده و شدیداً هم لجباز و عصبی شده نه من داد میزنم نه همسرم اصلا عادت نداریم نمی‌دونم این به کی رفته امروز همسایمون دخترم رو تو حیاط دیده می‌گفت فاطمه خانوم چرا انقدر گریه میکنی و داد میزنی صدات همش خونه ی ماست شوهرم گفت شرمنده ببخشید سر و صدا میاد آقاهه گفت نه اشکال نداره بعد شروع کرد با دخترم صحبت کردن یهو دخترم سرش داد زد مونده بودیم بخندیم یا ناراحت باشیم دوست ندارم انقدر داد میزنه و در حال هوار هوار کردنه تو خونه خیلی خجالت میشم جلو همسایه ها هوا هم گرمه اگر لای پنجره رو باز نذارم خونه دم می‌کنه خفه میشه و باد نمیاد دیگه مجبورم باز بذارم موندم چیکار کنم از دستش ما اصلا داد نمی‌زنیم تو خونه
بچه های شما هم زیاد داد و هوار راه میندازن طبیعیه این حالت ؟؟؟؟