ولی چقد سخته مادر بودن
بیخابی و دردسراش برا مادره
اونقدر که مامان یه بچه اذیت میشه و تحت فشاره هیشکی نیست
از این طرف با بچه سر کله میزنیم و آرومش میکنیم و دائم در حال شیر دادن و شستن و خابوندن بچه ایم از این طرفم باید به اطرافیان جواب پس بدیم که چرا این کارو میکنم و چرا اون کارو نمیکنم من در مورد هر کدوم از کارهایی که انجام دادم به تک تک اطرافیانم چند بار توضیح دادم که این خیر صلاح بچه س و باید این کارو بکنم
درک کردنم که تعطیله من یا بچه نمیذاره بخابم یا صدای اخبار و صدای کوبندن در و بلند حرف زدن کناری هام
ناشکر نیستم پسرمم خیلی دوست دارم و جونم به جونش بستس میدونمم یه مدته این بیخابی ها و اذیتا بعدش هم بچه بزرگ میشه همم میرم خونه ی خودم شرایط فرق میکنه ولی خوب من دلم برا اون موقع که فقط خودم بودم تنگ شده با همسرم کارمون فقط بیرون رفتن و گشتن بود یا میخابیدم یا اماده میشدم میرفتم بیرون ولی الان حتی بعضی روزا وقت نمیکنم سرمو شونه کنم یا میبینی چند ساعته میخام برم دستشویی و وقت نکردم
بازم خداروشکر همینکه پسرم صحیح و سالم تو بغلمه خداروشکر

۸ پاسخ

عادت میکنی عزیزم قلق بچه و زندگیت میاد دستت بچه ی اول به مادر واقعا شوک میده ولی روزی میرسه که میگی قبل پسرم چطور زندگی میکردم آخه برو خونه خودت راحتری

🥺🥺🥺🥺

عادت میکنی عزیزم
من ماه های اخر اینقد گریه میکردم که وای خوشیامون تموم شد دونفره هامون تموم شد دیگه بدبخت شدم😂
تا روز دهم هم میگفتم من دیگه بچه نمیارم
ولی الان پسفردا دخترم دوماهش میشه هم ۴۰ روزگیش رفتیم مسافرت نمیگم سخت نبود ولی اونجوری هم نبود بگم غلط کردم رفتم‌دیگه نمیرم
و هم میگم من ۲ ۳ تا بچه میخام🤣

وای پیامتو خوندم بغضم گرفت ..بخدا منم ۲ ۳ یبار یادم میوفته موهامو شونه میکنم ...بعد از وقتی که جوجه ب دنیا اومده منو همسرم فقط به هم میپریم سر چیزای الکی 🤦‍♀️بازم خداروشکر بچه سالم خدا بهمون داده خیلی شیرینه بچه داری

منکه دوقلو عه چی 💔🤕

حالامونده…

بهت قول میدم ۱ماه دیگه تموم این روزای بد تمومه.من روزای اول با خودم میگفتم دیگه خوشیام تموم شد

عزیزم زندگی وارد مرحله جدیدی شده منم تا زمانی ک خونه مامانم بودم خیلی کلافه بودم ولی وقتی اومدم خونه خودم تنها شدم ارامش گرفتم ن کسی مزاحمم بود فقط منو بچه وقتی بچه میخابید خونه سکوت من حتی اگ بیدارم بودم همین سکوت و ارامش ارومم میکرد
کار درستو انجام میدادم جواب هیچکسم نمیخاس بدم فقط سوال داشتم زنگ میزدم میپرسیدم من از ۲۰ روزگی تونستم خودم همه کارام انجام بدم

سوال های مرتبط

مامان محمد مصطفی🐣 مامان محمد مصطفی🐣 ۱۵ ماهگی
سلام به همه خانومای گل
یه درد و دل و مشورت خواهره داشتم
البته امیدوارم به اشتباه قضاوت نشم
من ۳۱ سالم هست و تو دوره بارداری سر کار هم میرفتم تا ۶ ماهگی
کار مالی انجام میدم ساعت کاریم هم زیاد بوده جوری که صبح میرفتم شب میومدم خونه یعنی میخوام بگم واقعا حوصلم کم شده زیاد جایی تفریح هم نمی‌رسید که برم در حدی که وقت کنم خودم و خونم برسم وقت داشتم خدا بعد چند سال زندگی مشترک لهم نگاهی کرد و من بعد کلی دکتر رفتن صاحب یه پسر ماه شدم
الان تو مرخصی زایمان هستم چیزی که خیلی باعث میشه احساس گناه کنم ابنه پسرم خیلی کریهدمیکنه بخاطر رفلاکس و کولیک خیلی دکتر رفتیم دارو‌هو مصرف میکنه بهتر شده ولی خب وقتی بیداره فقط گریه میکنه یا میگه بغلش کنم راه برم خودم و همسرم خیلی اینکار میکنیم ولی خب واقعا خسته میشم الان اینجوری شده که همش میخوابونمش تا بیدار میشه میزارم رو پام بخوابه
همش حس گناه داره چرا باهاش بازی نمیکنم چرا نمیتونم آرومش کنم و همش اینجوری گریه میکنه حس میکنم دارم عذابش میدم انقدر گریه میکنم که چرا نمیتونم یه کاری کنم و همش این بچه میخوابونم تا یکم گریش شروع میشه که بیدار بشه سریع بغلش میکنم که بخوابه این شده برام عذاب وجدان
چطوری شما با بچتون بازی میکنید
مامان محمد مامان محمد ۳ ماهگی
درمورد شیر مادر دادن هم من از بارداری انتخابم همین بود ولی تصوری نداشتم ازش ی مقدار شعارگونه همش ازش دم میزدم تا اینکه بعد زایمان تجربش کردم اگه آموزش هایی که دیدم نبود که یقینا پا پس میکشیدم . شیر مادر دادن سخته مراقبت میخواد باید حواستون به تغدیه خودتون باشه باید خم و چم بچه دستتون بیاد و بدون آموزش من فکر میکنم واقعا نشدنیه فوقش برای چند هفته دووم بیارین . کلا شیر دادن سخته بچه هر روزش با فرداش فرق میکنه دائم در حال تغییر و شما باید خودتون رو باهاش هماهنگ کنین . تنها جایی که میتونم بگم از شیر دادن لذت بردم با وجود خستگی هام وقتی بود که برا اولین بار موقع شیر خوردن تو چشمام نگاه کرد بعد دو هفته ... من واقعا تو این دو هفته روزی رسید که متنفر شدم از شیر دادن تمام روز گریه کردم با وجود آموزش هایی که دیدم ... ولی همون آموزش ها باعث شد صبر کنم
کلا بچه داری مساویه با صبر صبر صبر
و من خودم انتخاب کردم که سختی بچه داری رو برا بقیه زندگیم بکشم در کنار لذت هاش یا سختی بدون بچه زندگی کردن پس سر تصمیمم می مونم . زمان که بگذره ، دعا و توکل و توسل که باشه همه چیز راحت تر میشه
مامان توت🍓 فرنگی مامان توت🍓 فرنگی ۵ ماهگی
دوست دارم از تجربه ای که دارم واستون بگم خواستم دیشب بگم از خستگی خوابم برده بود😂🥲
در ارتباط با بچه پشت سر هم
من دختر اولم ۲۲ام دوسالش میشه کلی بخوام بگم تقریباً دوسال میشه اختلاف سنی دختر اولم با دومی
من از جایی خیلی بچه دوست داشتم دومی هم گذاشتم باردار شم با خواست خودم......)
از این بابت که خوانواده هم خیلی هواسشون بهم هست بی تاثیر نبود که این تصمیمو گرفتم دخترم ۱سال سه ماهش بود
و تو بارداری اصلا اذیت نشدم ولی از وقتی کوچولو اومده شرایط کاملا تغییر کرده اصلا نمیتونم به دخترم قشنگ برسم ... شبا تا صبح بالا سر کوچیکه هستم وقتی نمیمونه برا دختر بزرگم بزارم در حال حاظر خونه مامانمم خونشونم ویلاییه اینا
صبح که میشه دختر بزرگم بیدار میشه می‌ره بیرون ولی من از بس شبو کامل بیدار بودم از خستگی اصلا هرچی سر و صدا میشه من اصلا خبر ندارممم🥲🥲🥲من اون مامان خیلی حساس بودم که ب هیچ عنوان نمیزاشتم بچه ام تا داخل حیاطم بره بدون خودم اما الان ساعت ها ازش خبر ندارم می‌ره بیرون ولی داداشام بیرون هستن تنها نیست باز من خیلییییی ناراحتم از این موضوع خیلی زجر میکشم نمیتونم فعلا خونه خودمم برم
🥲🥲🥲🥲
الان خوابمو نمی‌دونم چطور تنظیم کنم که خوابم نبرع بچه ام بیرون نره
از لحاظ عاطفی خیلی بهش محبت میکنم ولی از این لحاظ که بتونم مثل قبل ازش مراقبت کنم واقعا نمیتونم
ب نظرتون تا کی این شرایط ادامه داره ها😞😞😞
مامان فسقلی مامان فسقلی ۱۴ ماهگی
امروز اولین بار خیلی تو فشار بودم بچم از کله صبح نمیخابید شبم درست نخابیده بود تا همین نیم ساعت پیش که خابوندم
بارها گریه کردم اعصابم خرابه سردرد دارم بدن درد دارم
فقط اینو میدونم تا زمانی که امادگی روحی نداشتید بچه نیارید من ناخاسته باردار شدم ولی خب خداروشکر جونم ب جونش بنده این حرفا سرناشکری نیست
ولی بچه واقعا حوصله میخاد خیلی سخته میگم پسر من کلا زیاد اذیت بکن نبود
ولی خدا به داد اون مامانایی برسه که تا صبح بیدارن درگیر کولیک اینا هستن
من به معنای واقعی امروز کم اوردم مغزم نمیکشه اخه نمیفهمه که سرش داد بزنم بگم ارومشو اروم بشه من خودمو جرم بدم اون اروم نمیشه ولی خب ادم کم میاره من امرپز با صدای بلند گریه کردم به حال خودم به روزای قبلم چقدر زندگی اروم بود چقدر راحت و بی مسولیت بودم الان این زندگی این بچه امیدش به منه و منی که امید ندارم دیگه
اونایی که قصد بارداری دارید بیشتر فکر کنید بچه داری از چیزی که تصور میکنید سختتره مخصوصا اگه مث من کمکی نداشته باشید من همسرم کمکمه که اونم عصر تا از سرکار بیدار موهای من از فشار سفید میشه
مامان آیه ✨♡ مامان آیه ✨♡ ۱۷ ماهگی
من هنوزم هر روز از خودم میپرسم چرا نرفتم سزارین؟
اینکه هنوز سوزش دارم و زخم شده مهم نیستا
همش به این فکر میکنم اگه سزارین بودم چه زایمان رویایی داشتم و سر بچم بدون زخم بود
یا لاقل قسمت خصوصیم برا شوهرم مونده بود :)
هنوز تک تک صحنه ها جلو چشمه که تو اتاق زایمان یه جوری با اونجا رفتار میکردن که انگار قرار نیس کسی دیگه بره سراغش فقط میخواستن باز شه
من خیلی روحیم دخترونس مامانا
ولی بعد زایمان احساس زن بودن و پیر بودن میکنم،
چرا من عین این زنای سفت و هیکلی رفتم طبیعی؟
من خیلی بدنم ظریف بود
الان دیگه اینطور نیست تو آینه که قسمت خصوصیمو میبینم از خودم بدم میاد
اینارو به کی میتونم بگم؟به هیشکی..
نمیدونم این تصویر آرمانی و رویایی زایمان طبیعی از کِی توذهنم شکل گرفت ولی خیلی پوچ بود همش
اینارو دارم با بغض تایپ میکنم
بچم الان سالم کنارم خوابیده زخم سرشم داره کم کم خوب میشه؛ نمیخوام ناشکری کنم ولی دست خودم نیس هرروز این سوال تو ذهنمه که من چرا نرفتم سزارین؟