ماددبزرگم چندماهه فوت کرده خیلی دلتنگشم هرجا میرم وهرکاری دارم انجام میدم یهو یادش میوفتم خیلیم خابشو میبینم همش در حال خندیدن چندروز قبل عروس داییم زنگ زد ب مامانم ک خاب مادربزرگمو دیده و گفته ازت ناراحتم نمیای دیدنم اونم گف چندروز دیگ قرار بزاریم بریم در خونشو باز کنیم و فاتحه ای بخونیم دور هم امروز قرار بود بریم من دیروز خابیدم خاب دیدم منو مامانم داریم اشپزخونه میشوریم یهو یکی از اشناها اومد من رفتم گفتم وایسا چای بیارم گف ن از یخچالتون حلوا سنگ شکن برداشتم چقد خوشمزس ب مامانم رو کرد ک چطور پختی گف نمدونم مادرم میپزه اخه مادربزرگم همیشه این حلوا رو میپخت و خیلی دوس داشت یهو مادربزرگمو تو خاب دیدم داره حلوا سنگ شکن میپزه و میخنده منم امروز رفتم ی بسته خریدم بردم خونشون چقد دلم تنگ شده براش چقد خوبه تو خاب میبینمش اما هیچوقت حرف نمیزنه فقط لبخند داره کاش بودی امروز برات حلوا سنگ شکن میاوردم 🥺

تصویر
۱۵ پاسخ

خدا رحمتش کنه عزیزم

خدابیامرزتش

خدابیامرزه عزیزم

روحش شاد عزیزم 🖤

روحشون شاد چه خوب که با لبخندخوابشو می بینی منم ۷ ماهه مادربزرگم رفته خیلی دلتنگشم ولی به خوابم نمیاد
یه دوستمم سه ساله فوت شده ولی نشده دوروز بگذره و یادش نیفتم

خدا بیامرزه عزیزم

خدا بیامرزه
داغ فقط داغ درجه یک ها💔😭
یجوریه که کل دنیا بمیرن دیگه سنگ میشه دل ادم...خدا نصیب کسی نکنه
مادرت سلامت

روحشون شاد جاشون بهشت باشه

پنجشنبها واسش نون نذر بده عزیزم ثوابش بهش‌ میرسه...منم خواب بابامو همش میدیدم ماراضی بود نذر نون دادم قران اینا خوندم واسش ثوابش بهش میرسه

عزیزم حلوا رو خودتون درست کردین؟

روحش شاد

عزیزم خدارحمتشون کنه
شما سفارش تابلو ماندلا میگیزین؟

روح مادربزرگتون شاد و یادش گرامی 🖤

روحشون شاد عزیزم 🖤😢

پسرمم چندوقت قبل ب شوهرم میگف بابا ننه رفته پیش خدا ولی من دلم براش تنگ شده امروز رفتیم میگف مامان ننه عصاشو جاگذاشته رفته پیش خدا حالا چجوری راه بره کمردرده اخه میرفتیم ب پسرم میگف ننه عصامو میاری کمرم درد میکنه بتونم راه برم پسرم میدویید میاورد براش🥲 اینجاهم ی اب انبار قدیمیه نزدیک خونشون توراه ایستاد میگف اینجا کجاست براش توضیح دادم

تصویر

سوال های مرتبط

مامان طلا🌸مکرومه باف مامان طلا🌸مکرومه باف ۴ سالگی
دلم برای مادربزرگ مهربونم خیلیییی تنگ شده هرروز بیادشم همش تو ذهنمه هرروز تموم خاطرات کنارش یادمه انگار منتظرم ک ببینمش سواد نداشت اما هرروز ب همسایشون میگف شماره منو میگرف میگف ننه من همش غصه تو رو دارم تو غربت چیکار میکنی میگفتم ن بابا غصه چی ما انقد میریم بیرون اینور اونور غصه نخوری میگم ننه خیالم راحت شد مراقب بچت باش چجوری کاراشو کنی تنهایی میگفتم ن شوهرم کمکمه تو دلواپس ما نباشی میرفتم شهرمون میرفتیم خونشون تو حیاط فرش مینداخت هرچی تو یخچال بود میاورد میگف باید بخورین اون خندهای شیرینش همش جلو چشممه با پسرم سربسر میزاشت و میخندید ریز ریز حالا دیگ شده ی غم بزررررگ تو قلبم وقتی میرفتم خونشون انگار تموم غصها یادم میرف انقد ک مهربون بود خونشون قدیمی و ساده بود اما پر از حال خوب بود واقعا درموندم چیکار کنم با این حجم از دلتنگی فکرشو نمیکردم یروز نباشه و فکرشو نمیکردم با رفتنش من انقد بهم بریزم کاش میشد ادما همه اونایی دوس دارن ی گوشه جم کنه و همه باهم از دنیا بریم ینی بازم میبینمش یروز؟خیلی شبا خابشو میبینم اما حجم دلتنگیم بیشتر میشه فقط