تجربه من از زایمان سز
صبحش ک میخاستم برم بیمارستان معده درد گرقتم بعدش بالا اوردم فقط ابی ک خورده بودم یکم دیر رسیدم بیمارستان دکترم منتظر من بود منم با کلی بغض جلوخودمو گرقتم گریه نکنم رقتم ام تی سی گرفتن پرستاره هی مگف یکم عجله کن خانوم زودپاشو گفتم با این شکم چطور زود پاشم میبینی نمیتونم .خلاصه سوندو گذاشتن اصلا هم درد نداشت فقط یکم سوزش ک میشه تحمل کرد.با کلی استرس باید. حرفای اونارم تحمل میکردم.رفتم تو اتاق منتظر بودم صدام کنن .اخه قبلا اخر سر موقع مرخص شدن تسویه میکردن الان اونطور نیس ما تا پرداخت نکردیم نزاشتن برم اتاق عمل از اینش خوشم نیومد ماهم یکم ناقض داشتیم ک برا فردا قرارربود. تکیمل کنیم انگار میخاستیم بخوریم در بریم قبول نمیکردن بریم اتاق عمل .خلاصه از ساعت هفتونیم اونجا علاف بودم تا 10اینطورا بردنم اتاق عمل.انگشترم درنمیومد با سیم چین بزووور شکستیم درش اوردیم.ده رفتم عمل پسرم 10.20دنیا اومد🥺با کلی استرس و دلشوره بزا همه اونایی ک منتظر بچه ان دعا کردم .اول بیحسم کردن من فهمیدم موقع برش فهمیدم بعدش بیهوشم کردن هوش اومدم فقط میگفتم بچم سالمه؟؟گربه میکردم .اخه من انتظار داشتم موقع بدنیا اومدن بچه رو بیارن ببینم متاسفانه اینطور نشد.دیدم ی بچه تو دستگاه شیشه ای گفتم لابد بچه منه.اوردن نکاش کردم.هیچی نتونستم بگم فقط اروم اشک ریختم براش 🥺🥺از همونجا بردنش بخش ان ای سی یو بچمو 🥺منم گذاشتن رو تخت خودم ی دست زدن رو شکمم اخ چقد بد بود.اوردن اتاقم انگار کامل بهوش نبودم یادم نیس شوهرمو دیدم یا ن .ولی گل رو فرستاده بود اتاق روش نوشته بود پسرم خوش اومدی از طرف بابایی .من اینو دیدم اشک ریختم فقط😭👼

تصویر
۱۹ پاسخ

مینا جون چند وقتی بود گهواره نمیومدم امروز اومدم دیدم زایمان کردیخواهر قدم نورسیده مبارک خدا حفظش کنه عزیزم😍❤️🧿

عزیز میشه بپرسم کدوم بیمارستان رفتین؟

الهییییی عزیزم
چقدر ناراحت شدم
اییییی خداروشکر که بچت صحیح و سالم اومد
صبر داشته باشه عزیزم میاد خونه انشالله امقدر بغلش کنی انقد بوسش کنی
خدا حفظش کنه عزیزم

عزیزم🥺 تبریک میگم قدم گل پسرت مبارکتون باشه انشاالله زیر سایه پدر و مادرش بزرگ بشه♥️نگران نباش عزیزم ایشالا زود زود خوب میشه گل پسری میاد خونه کنارتون این روزام میگذره توکلت بخدا باشه به خودت برس بزار زود سرپا بشی راحت به بچه برسی😘💐🫂💕💙

قدم نو رسیده تون مبارک باشه
انشالا زیر سایه پدر مادر بزرگ شه⁦❤️⁩⁦❤️⁩

عزیزم حالتو خریدارم
منم بخاطر اینکه قلب بچم تند تر از حدنرمالش بود اورژانسی سز شدم وقتی هم بدنیا اومد نیوردن من ببینمش سریع بردنش..۱۰روز تو ان آی سیو بستری بود من با همون بخیه ها روزی دوبار میرفتم دیدن بچم بخاطر همون تنفسش بستری شد.
من بخیه هام عفونت کرد خیلی وضع بدی داشتم. وقتی مرخص شد از ان آی سیو بره تو بخش. من دیگه اجازه ندادم همسرم اومد رضایت داد گفت میبریمش خونه شرایط خانمم خوب نیست کسی هم نیست شبا بیاد. دیگه اوردیمش خونه خداروشکر میکنم دیگه هیچ اتفاقی نیفتاد واسه بچم.

چقققدرم گلت خوشگله 😍😍😍👌👌👌

مینا جان قدمش پر خیر و برکت باشه دوستم
از بابت زردیشم نگران نباش باید تند تند شیرش بدی پی پی کنه دفع میشه
پسر من یک و نیم ماه زردی داشت
فقط وقتی پی پی میکرد دفع میشد
از بابت ریه ش هم نگران نباش پسر دختر خاله منم ریه اش اب داشت ۳ ۴ روز بستری بود و بعدش خوب شد
ببین اگه ریه اش اوکیه دستگاه اجاره کنید تو خونه بذاز زردیش بیاد پایین
اونطوری خودتم کنارشی
و بابت عکسم همین هفته که مرخص شد ببرش اتلیه نوزاد
سه تایی عکس بگیرید

ای خدا مبارررکه من تو رو از وقتی ک اقدام بودی دارم خیلی برات خوشحالم جانم ایشالله نی نی هم زود میاد خونه❤️

عزیزم در کل روزای اول زیاد جالب نیست
فقط تنها قسمت خوبش دیدن بچه و بدنیا اومدنشه
بعدش دیگه معمولا زردی دارن و مشکلات دیگه
خودتم ک درد داری فراوون
شیرتم راه نیفتاده
بعد کم کم میفتی روی روال
نگران نباش
و تحمل کن

عزیزمم قدمش مبارک😍😍😍
الهی ک سایه تون همیشه بالاسرش باشه😘
اشکال نداره اصلا غصه نخور،میدونم چقد سخته🥲پسر من ۹ روز تو ان آی سیو بود🥲

حالت رو میفهمم عزیزم. ان شاالله زردیش زودترمیادپایین باهم برمیگردیدخونه عزیزم غصه بخوری شیرت نمیاد اورهان گشنه میمونه هاااا.

مبارکه عزیزم قدمش پر خیر برکت باشه براتون 😘🥰

مینای مونا مامان قشنگم میشه لطفا ازین ب بعد ب چیزای خوبش فقط فکر کنی خوشگلم؟🥺
من جز ناراختی هیچی بهم منتقل نشد آخ تو چی کشیدی خب🥺
خوشگلم عکس تو بیمارستان همون نباشه بهتره
باین چیزا فکر نکن
الان حالت خوبه؟
قلبم درد گرفت نمی تونم حتی درست تبریک بگم بهت خب 🥺

ببخشید این میگم ولی مقصر خودت بودی وقتی بارداری هفته 38باشد باید از همه نظر اماده باشی دیر که رفتی بیمارستان پول عمل که اماده نبود و این تاخیر باعث بروز این مشکل جنین شده

خلاصه پسرم با مامانش تولدش تو یک روز افتاد فداش بشم .ولی من بخاطر دستگاه رفتنش کلی غصه خوردم .سدای نوزادای دیگه میومد از اتاقای بغل قند تو دلمون اب میشد ک کاش بچه ماهم پیشمون بود ☹️☹️🥺با اینک دیروز درد داشنم موقع شیر دادن ولی میکقتم بزار بخوره دردم مهم نیس 🥺🥺👼👼حالا گل پسرم پژمرده شد و من نتونستم عکس بگیرم با بچه .میخام اگ ایده ای چیزی دارین بگین لاقل موقع اوردن ب خونه باهاش عکس بگیرم این غصه از دلم بره لاقل از نوزادیش عکس داشته باشم

موند تو دلم ک ۳ تایی تو بیمارستان عکس بگیریم .همون روز عمل دستگاه اوردن شیر بدوشیم اونقد مکید دستگاهه ی سینه ام زخم شده.هی تلاش میکردم شیرم بیاد ولی مثل اب بیرنک میومد اونم ب در دیوار شیر دوشه میچسبید خشک میشد.جمعه دوبار رقتم بیمارستان با این لخیه هام.صبح گفتن خابه یکم منتظر بودم بیدار نشد برگشتم خونه رقتم حموم عصر رقتم چشاشو باز کردن دادن بغلم طفلی بچم اولین بار بود میدیدم اونقد با تعجب نگا میکرد دلم میرف براش😭😭دلم نمیومد از بغلم بدمش بهشون .اخرسر ی بابایی اومده بود دیدن بچش مجبوری دیگ پاشدم دادم بهشون اومدم ولی دلم اونجا بود.با اینک رو صندلی نشسته بودم درد شکم داشتم ولی میگفتم عیب ندارع بزار سینم دهن بچم باشه بحوره 🥺🥺مادر بودن خیلی حس عجیبی هس .ایشالا قسمت همه چشم انتظارا .بازم سوالی داشتین بپرسین.

اولین دسشویی که میگن باید برید خیلی سخته تا اونو نری نمیزارن چیز دیگه بخوری جز چای و اب .خللصه اینم شیاف دادن رفتم .دیروز ک از زیر سینه دراوردم دادمش گذاشتن زیر مهتابی بچم‌همش چشش باز بوپ دنبالم میگش😭😭دهنشم باز بود جوجه دنبال سینه بود😭😭

همون روزش 12اوردنم اتاقم ۸ مایعات شرو کردن.بعدش اولین قدم ها وای چقد سخت بود اون چسب ک زدع بودن خیلی سفت بود من اولش فک کردم کش شلوارمه اینقد اذیت میکنه.گفتن راه برین میبریم تون بچه هاتون ببیند هم اتاقی منم بچش بخش نوزادا بود.دکترم پیام داد حالت خوبه درد زیاد نداری منم درد خودم اصلا مهم نیود گفتم بچه رو دادم نوزادا گف حالش خوب بود که .و...شبش رفتیم بچه هامونو دیدیم من تا رسیدم پیش تختش انگار اب میریخت از چشام دستگاه اکسیژن وصل بود بینیش قربونش برم 😭😭گفتن نمیدونم دیر از کیسه درش اوردن و چی یکم ریه اش اب داره خانومه کلی ترسوند مارو اخه مال من 38کامل بود انتظار نداشتم بره دستگاه.ولی مال تخت کناریم 37بود.هردو پسرامون اسمشون اورهان بود👼👼اشک ک ریختم پرستاره مهربون ک مارو برده بود گف گریه کنی نمیارمت دیگ بزور اشکمو پاک کردم از مسئول اونجا سوالامو پرسیدم ک چند روز بمونه حالش خوب میشه اونم ترسوند گف 3.4روز .اخه اونجام هزینش زیادع شبی 8تومن ناقابل☹️صبحش من دکترم اومد دیدم مرخصم کرد شوهرم رف بچه رو ببینه دیدض دستگاهشو باز کردن ی اکسیزن ی شلنگ وصله فقط نه قبلیه نبود رو بینیش.و بهش گفتن یکمی زردی داره باید بمونه .خلاصه از ۴ شنبه تا جمعه مونده اونجا و من ۵ شنبه ظهر مرخص شدم ی بغض داشتم ک بدون نینی میرم خونه کریر کیسه خاب همش تو ماشین بود.

سوال های مرتبط

مامان کایا 🩵 مامان کایا 🩵 ۴ ماهگی
زایمان قسمت سوم

از اینورم سوند نداشتیم
دکتر گفت بخاب تا سوند بزارن برات گفتن اگ میشه تو بیهوشی شنیده بودم خیلی درد داره میترسیدم خیلی از سوند قبلشم بقیه رو بردن سوند زدن خیلی اخ و ناله میکردن من خیالم راحت بود ک تو اتاق عمل
ولی گفتن تو بیهوشی نمیشه باید هوش داشته باشی ک همکاری کنی خلاصه سوند و وصل کردن فقط ی حس سوزش و چندش اوری داشت بازم برا من ی دیقه بود و بعدش بلافاصله بیهوش شدم بقیه رو ک تو اتاق میدیدم ی ساعت قبل عمل سوند میزدن شایدم واسه این بوده ک حسش میکردن و درد داشتن بعد عمل تا زمانی ک رو تخت بودن بهم وصل بود و موقع راه رفتن اومدن کشیدنش یعنی من اصلا با سوند راه نرفتم …

مارو بیهوش کردن زمانی ک ماده بیهوشی تزریق شد حس تنگی نفس داشتم و بعدش بلافاصله چشام تار شد زمانی ک چشم باز کردم تا تو ریکاوری ام همین ک چشام باز شد حس درد و سوزشم داشتم
ولی فقط دنبال پسرم میگشتم فقط میگفتم پسرم کجاس پسرمو بیارین ببین همش همینو صدا میزدم تا پسرم اوردن یکم از سینم گذاشتن تو دهنش تا اغوز مک بزنه و بعدش بردنش
تو این حین پرستار بخش اومد واسه ماساژ رحمی هرچقد گفتم ماساژم ندین تو اتاق عمل این کارو کردن گوش ندادن دکتر گفته بود ک تو اتاق انجام میدم و بعدش نیاز نیس بقیه پرستارا هم بهش گفتن ماساژش دادن ولی اون قبول نکرد و گفت نه من خودم باید حتما جدا ماساژ بدم اونجا بود ک رفتم اون دنیا برا یک دقیقه و برگشتم
بعدش بردنم تو بخش در اتاق عمل همسرمو دیدم ولی چشام تار بود بیشتر صداهارو میشنیدم بقیه هم بودن
پسرمو گذاشتن رو تخت کنارم و بردنم برا بخش
جالب اینکه همسرم اصلا پسرمو نگاه نکرد گفت اول مینا باید حالش خوب بشه بعد
بعد اینکه بهوش اومدم اومد پیشمون فداش بشم 🥹🩵
مامان آرن👶 مامان آرن👶 ۱۱ ماهگی
سلام دوستای قشنگم
من اومدم از تجربه عمل سزارینم و تجربه بیمارستان بگم بهتون امیدوارم به دردتون بخوره ❤
اول اینکه ۳۸هفته و صفر روز بچم به دنیا اومد با وزن ۲۹۰۰
الکی خودتونو خسته وزن گیری نکنید همش ژنتیک هست من بهترین تغذیه رو داشتم باز با این حال وزنش بیشتر نشد .
😅مامانای عزیز من اصلا شب قبل عمل نخوابیدم تو راه بیمارستان به همسرم میگفتم من تو اتاق عمل میخوابم انقد که بیخواب بودم خانوادمم به مسخره کردن من میگفتن حتما با استرس اتاق عمل میخوابی به همین خیال باش😑رفتیم پذیرش شدیم تو لابی منتظر موندیم و اومدن دنبالمون با همسرم تا جلو در بلوک زایمان بودیم بعدش من رفتم داخل و همسرم پشت در بود کل لباس در اوردن لباس اتاق عمل دادن و یه سری سوالات پرسیدن و سرویس رفتم و رفتم رو یه تخت دراز کشیدن فشارم و گرفتن و از بچه ان اس تی گرفتن و همه چی خوب بود قرار بود من اولین نفر اتاق عمل دکترم باشم و ده دقیقه دیقه برم اتاق عمل اما به دکترم بیمار اورژانسی افتاد و یه ساعت بعد بردنم اتاق عمل،قبل اتاق تو اون یه ساعت😅من خوابیدم تو بخش یه عالم مریض دیگه ام بود که وقتی پاشدم فقط یه نفر بود و پرستار گفت تو توابتو اوردی و چه ریلکس خوابیدی😑😑بعد از خوابی که کردم یواش یواش باید اماده رفتن میشدم و قبل عمل یه قسمت خیلی بدی بود به اسم سوند ،فک نمیکردم انقد درد داشته باشه یه درد خیلی بد و با سوزش شدید کاش میشد این سوندو تو بی حسی زد 😓😓
بعد سوند سوار ویلچر کردن و بردن تو بخش اتاق عملا روی تخت و منتظر اماده شدن اتاق عملم بودم که برم برا عمل و دکترمو دیدم و و یه سری پرستار سوال میپرسیدن
مامان شاهان مامان شاهان ۱۴ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...
مامان 🩷آنیسا🩷 مامان 🩷آنیسا🩷 ۴ ماهگی
سزارین اجباری .....روزی ک گفت دکتر ۲۶ م فروردین بیا عمل و ما هرچی گفتیم اونور سال بیفته گف نه و دیابت داری خطرناکه و خلاصه صب ساعت ۶ باید میرفتم بیمارستان امام زمان اسلامشهر چون دکترم گف تهران خطرناکه و اینجا امنه منم ب ناچار رفتم اونجا...خلاصه ساعت ۵ شد و من فقط یک ساعت خوابیدم و با مامان و خواهر و شوهرم راه افتادیم ب سمت بیمارستان....کارای پذیرش و بعد یه نوار قلب از بچه گرفتن و پرستاری ک کارای نوار قلب و انجام میداد انقد بداخلاق بود ک نصف انرژیم رفت اونجا بعدش اومدم بیرون نشستم تا صدام کنن و خلاصه ما چون اتاق وی ای پی گرفته بودیم زودتر صدام کرد و گف برو اتاقت بشین و منتظر دکترت باش...خلاصه ی خانم میان سال و مهربون اومد سوندو بهم زد قندمو گرفت و فشارمو چک کرد و ی سری سوال ک یهو صدام کردن و رفتم رو وینچر و بردنم خواهرمم تا دم در اتاق عمل اومد باهام...بعدش رفتم داخل اونجام نیم ساعت منتظر شدم و اومدن بردنم دکترمو دیدم ک گف نترس همه چی تحت کنترله و فلان.......ادامه
مامان نون خامه ای🩷🧁 مامان نون خامه ای🩷🧁 ۱۳ ماهگی
پارت دوم داستان زایمان
و من دیگ واقعا استرس گرفته بودم و ضربان قلب بچه هم رفته بود بالا تا و خب برای بچه دارو و اینا تو سرم ب من زدن ک بهتر شد ولی خودم هنوز سردرد و اینا رو داشتم ک دکتر اومد گفت این دوز آخر ضد سردرد تو سرم رو بگیر اگر بهتر نشی باید اورژانسی ببریمت سزارین و من دیگ از نظر زایمانم خیالم راحت شد و این رو بگم ک واقعا از طبیعی ترسیده بودم و خوف ورم داشته بود ک این شرایط رو بدتر کرده بود..
سرم سردردم هنوز کامل تخلیه نشده بود ک ماما ها اومدن و برام سوند وصل کردن و من رو برا اتاق عمل آماده کردن و با همون تخت چون سردرد داشتم من رو منتقل کردن اتاق عمل رفتم داخل اتاق عمل ی اتاق گرم بود ک پرسنل داشتن لوازم عمل رو آماده میکردن و منم گفتم نگاه ب لوازم نکنم ک بترسم ولی خب واقعا ی حس بیخیال نسبت ب خودم داشتم اما نگران بچه بودم چون سن بارداری من ۳۶ هفته و ۶ روز بود و داشتم زایمان میکردم دکتر اسپاینال اومد و من رو سرگرم کرد و کمرم رو سِر کرد و یهو پاهام داغ شد و بی حس شده م همش قرآن میخوندمو دعا میکردم ک یهو گفتن مبارک باشه دختر نازت بدنیا اومد و از بالا پرده نشونم دادن منم گریه کردم حسابی..بردنش وضعیتش رو چک کنن ک من همش خبر گرفتم و میگفتن خداروشکر کامل و سالم هست و بعد آوردن گذاشتن رو صورتم و حسابی بوسش کردم
مامان دلسا مامان دلسا ۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
من ۲۳ ام رفتم پیش دکترم برا نامه سز ک‌گفت دوشنبه یعنی ۲۵ ام وقت سزارینته منم یکشنبه رفتم بیمارستان و دنبال کارای تشکیل پرونده و اینا خلاصه تشکیل پرونده دادم و گفتن فردا ساعت ۷ بیمارستان باش
منم فردا صبح زود اماده شدم و رفتم بیمارستان و دوتا خواهرام و شوهرم همراهم بودن دیگه رفتم بخش زایشگاه و‌ لباسمو عوض کردن و نوار قلب بچه رو گرفتن بردنم بستریم کردن و سوند بهم وصل کردن سوند هم یکم سوزش داشت و قابل تحمل بود دیگه با ویلچر بردنم سمت اتاق عمل و قلبم هر لحضه میگفتم ممکنه وایسا اینقدری ک استرس داشتم خلاصه رفتم داخل اتاق عمل و نشستم رو تخت و متخصص بیهوشی اومد برام امپول بزنه ب کمرم ک خدا روشکر اصلا متوجه نشدم و فوری پاهام داغ شدن و درازم کردن و دکترم اومد گفت اصلآ استرس نداشته باش تا اخر کنارتم دیگه خلاصه عملم کرد و دخترم ساعت ۸ و ۴۵ دقیقه با وزن ۳۲۰۰ ب دنیا اومد و وقتی اولین گریه شو شنیدم منم اونقدری گریه کردم ک تمام صورتم خیس شده بود و این حسو برا همه ارزو میکنم عملم کمتر از نیم ساعت طول نکشید و تمام شد و بردنم ریکاوری بعد ۱ ساعت فرستادنم بخش و تمام
خدا رو شکر دردم قابل تحمل بود و فقط سختیم همون قدم اول بود ک راه رفتم و‌گرنه خوب بود و زایمانم راحت بود
سزارین رو بهتون پیشنهاد میکنم😂❤️
مامان مموش مامان مموش ۴ ماهگی
خب منم تجربه سزارینم رو براتون میزارم

اول بگم ک من خیلی آستانه تحمل دردم پایینه 👀
دکترم ۳۶ هفته بهم نامه بستری داد، من شب قبلش رفتم بیمارستان بخش جراحی زنان بهم ی لباس دادن لباسام عوض کردم و بعد اومدن انژوکت وصل کنن ، من خیلی بد رگم واسه همین خیلی اذیت شدم ، برا اتاق عمل هم انژوکت درشت میزنن سوزنش ضخیم مث سرم و اینا نیس خلاصه کدبعد کلی گریه و جیغ اینارو ب دستم زدن و اتاق تحویلم دادن ، من بیمارستان دولتی بودم ولی خودم اتاق خصوصی گرفتم ،همه بیمارستان دولتیا ندارن اتاق خصوصی
اون شب من فقط ی تیکه جوجه خوردم بعدش خیلی گشتم شد تا صبح عمل ، صبح اومدن سرم وصل کردن و گفتن آماده شو بریم اتاق عمل ، منم گفتم شوهرم نیومده هنوز ک، اونا گفتن خانوم عجله کن من ی استرسی گرفته بودم ک دندونام بهم میخورد اتقدر پاهام می‌لرزید نمیتونستم رو پام وایسم ، خلاصه ک رفتیم قسمت اتاق عمل و لباس عوض کردم خواستم برم تو اتاق ک‌از استرسم باز دسشوییم گرفت رفتم دسشویی و اومدم تو اتاق عمل گفتن شلوارتُ در بیار رو تخت بشین ، بعد دکتر بیهوشی اومد ، راستی اینم اضافه کنم قبلش پنی‌سیلین زده بودن تو سرم ک من حساسیت داشتم و تنگی نفس و
ب سرفه افتاده بودم ، دکتر بیهوشی منو بی حس کرد اصلااااا درد نداشت اصن نفهمیدم ، بعد پاهام داغ شد سنگین شد بم‌گفتن پاتُ تکون بده دیگه نمیتونستم بعد پرده کشیدن و شروع کردن راستی من خودم ب دکترم گفته بودم سوند رو تو بی حسی برام بزنن واسه همین هیچی نفهمیدم ، در واقع حس میکنی دستی بهت میخوره ولی درد رو حس نمیکنی ،
مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۱۵ ماهگی
#تجربه_زایمان
خیلی عادی تو همون روزی که دکتر تایم داده بود رفتم بیمارستات پروندمو دادم منو بستری کردن..خیلی استرس داشتم و از اون مادرای پر خطر بودم به خاطر فشارم
بهم کلی داروو اینجور چیزا تزریق میکردن…اصلا خوابم نمیبرد از استرس نزدیک صبح بود خوابم برد و پرستار اومد بالا سرم بازم دارو زد و من بیدار شدم
خلاصه دیگ خوابم نبرد و کم کم صبح شد منم هم خیلی خوشحال بودم هم خیلی پر از استرس… با دوستم همزمان بستری شده بودیم…دکتر اومد اتاق عمل و کم کم وقت صدا زدن رسید..قبل از من دوستمو صدا زدن رفت…تقریبا بعد ۱۰ دیقه منو صدا زدن که برم اتاق عمل..وای وای دیگه از استرس نمیدونستم چیکار کنم اول رفتم سرویس خودمو خالی کردم چونکه دکترم برای شکم اولی ها سوند نمیزاشت…بعد اومدم ک برم به من گفتن رو تخت دراز بکش و منم رو تخت دراز کشیدم و منو بردن..رسیدیم به در اتاق عمل که باز شد و رفتیم داخل و من از رو تخت پاشدم…رفتم تو راه رو یه جا بود اونجا منتظر نشستم…از طرفیم صدای گریه بچه ی دوستم میومد🥹منم چشام پر شد از صدای گریه بچش…خلاصه یه ربع نشستم اونجا و عمل دوستم تموم شد و به من گفتن برم داخل اتاق عمل..منو نمیگی داشتم از استرس میمردم گفتم اول باید برم دسشویی…رفتم دسشویی بعدش رفتم داخل اتاق عمل رفتم رو تخت چند دیقه نشستم…اقا نه میشه به جایی تکیه داد نه جیزی… پاهم دراز کرده بودم از کمر درد داشتم میمردم…حالا دکتر نمیاد🥴چقد برام طولانی گذشت و سخت…من هی منتظر نشستم اینا داشتن همه چیو اماده میکردن برای من…خلاصه دکترم اومد رفت یه گوشه نشست من همچنان همونطوری رو تخت😐