۶ پاسخ

نه سال دارم باهاش زندگی میکنم ی روز ازش راضی نبودم خیلی کارا براش کردم ب چشمش نیومد ی ساعت پیش بهش گفتم 124انقدر پیگیر کارای مردم نیس ک تو آنقدر پیگیر حرف خانواده منی هزار بار گفتم وقتی دل من راضی نباشه ازت یکیت دو نمیشه امروز ک ب دخترم نگاه میکردم وگریه میکردم میگفتم اشتباه نکرده باشم برای نگه داشتنش کلا زندگیمو خودش خانوادش خراب کردن الآنم ک اومدم پیش مادرشوهر فک کرده ی اتاق داده نشستیم حق دخالت تو همه چی داره ولی امروز تصمیم گرفتم بهش بگم خواهشاً دخالت نکن

من از قبلنم بدتر شدم مثل سگ از چشام افتاده خودشو خانوادش بدم میومد الان وقتی راه میرن جلوم حالت تهوع میگیرم

من خیلی بیشتر ازقبل بهش وابسته شدم ولی بابچه نمیتونم زیاد کنارش باشم

وایی منم همینجوری بودم دیگه الا دارم بهتر میشم دقیقا مشاور ک میرفتم میگفتم دوسش دارم ولی در این حال بدمم میاد 😂 خود ب خود خوب میشی سعی کن باهاش بیشتر وقت بگذورنی تا مثله قبل حسات برگرده😅

تقریبا بعضی وقتا ولی بیشتر میشه تایمش

طبیعیه انگار بعد زایمان دو طرف همین حس دارن منم تقریبا همینطور بودم درست شد

سوال های مرتبط