سوال های مرتبط

مامان آقاابوالفضل مامان آقاابوالفضل ۹ ماهگی
مامان قلب صورتی🩷 مامان قلب صورتی🩷 ۳ سالگی
چهار ماه از آمدن تو به قلبم می‌گذرد و هر روز بیشتر از قبل عاشقت می‌شوم. دیدن تو در سونوگرافی و حس کردن حرکاتت، زیباترین هدیه‌ای است که خدا به من داده است. منتظر روزی هستم که تو را در آغوش بگیرم و برای همیشه در کنارم داشته باشیم."
"ماه چهارم، ماه تولد دوباره من است. در این ماه، با هر ضربه کوچکی که از تو در دلم احساس می‌کنم، می‌دانم که یک معجزه در حال وقوع است. خدایا، شکرت که این هدیه زیبا را به من عطا کردی."
"در این ماه، انگار جهان برایم زیباتر شده است. با هر حرکت تو، قلبم پر از امید و عشق می‌شود. تو تنها فرزند من نیستی، تو امید و آرزوی منی. دوستت دارم، فرشته کوچک من."
"چهار ماه گذشت و تو در دلم بزرگتر شدی. حس می‌کنم در کنار تو، من هم دوباره متولد شده‌ام. با تو، زندگی برایم معنای جدیدی پیدا کرده است. منتظر روزی هستم که در آغوشم بگیری و با صدای کوچکت، دنیایم را پر از شادی کنی."
"صدای ضربان قلبت، زیباترین موسیقی دنیاست. در ماه چهارم بارداری، با هر حرکت تو، عشق در وجودم شعله‌ور می‌شود. تو بهترین هدیه خدا هستی و من با تمام وجودم، منتظر دیدن روی ماهت هستم
ورود به ماه چهارم بارداری مبارکمون باشه دختر یا پسر عزیزم🩷🩵
مامان یزدان🐣✨ مامان یزدان🐣✨ هفته دوازدهم بارداری
دختری که حق زندگی نداشت

فصل چهارم: چهار ماه پنهانی

تا قبل از مرتضی، هیچ‌کس به من نگفته بود «دوستت دارم»، هیچ‌کس نگفته بود «عاشقتم».

شاید برای خیلی‌ها این جمله‌ها عادی بودند؛ کلماتی ساده که هر روز از زبان آدم‌های زیادی شنیده می‌شدند. اما برای من، دختری که دوازده سال بیشتر نداشت و از خیلی چیزهای زندگی محروم بود، همین چند کلمه دنیای دیگری ساخته بودند.

وقتی با مرتضی حرف می‌زدم، حس خوبی داشتم؛ حسی که تا آن روز تجربه‌اش نکرده بودم. انگار برای چند لحظه، تمام محدودیت‌ها و ناراحتی‌های زندگی‌ام را فراموش می‌کردم. انگار بالاخره کسی پیدا شده بود که من را می‌خواست، کسی که به من می‌گفت دوستت دارم و باعث می‌شد احساس کنم برای یک نفر مهم هستم.

من به همین حرف‌ها دل خوش کرده بودم.

آن روزها گوشی نداشتم. برای همین، هر وقت فرصتی پیدا می‌کردم، از گوشی مامانم با مرتضی چت می‌کردم. تمام تلاشم این بود که کسی چیزی نفهمد. چهار ماه گذشت و در تمام این مدت، هیچ‌کس از ارتباط من و مرتضی خبر نداشت.

چهار ماه پنهان‌کاری، چهار ماه انتظار و چهار ماه دل‌خوش‌بودن به کسی که حرف‌هایش برایم معنای زیادی داشت.

گاهی برای اینکه فقط یک دقیقه مرتضی را ببینم، به هر دری می‌زدم. دلم می‌خواست بهانه‌ای پیدا کنم تا همراه مامانم تا سر کوچه بروم؛ شاید بتوانم او را ببینم، حتی اگر آن دیدار فقط چند لحظه طول می‌کشید.

برای دختری که خیلی از خواسته‌هایش را نمی‌توانست به زبان بیاورد، همان یک دقیقه دیدن مرتضی می‌توانست تمام روزش را عوض کند.