سوال های مرتبط

مامان یزدان🐣✨ مامان یزدان🐣✨ هفته دوازدهم بارداری
نمی‌دانست درست یک ماه بعد، آدم دیگری وارد زندگی‌اش خواهد شد؛ آدمی به نام مرتضی.
فصل سوم: مرتضی و کلمات شیرین
یک ماه از آن ماجرا گذشته بود.
زندگی همچنان برای دختر کوچک ما سخت می‌گذشت. همان محدودیت‌ها، همان حسرت‌ها و همان آرزوهایی که جایی در دنیای واقعی برایشان پیدا نمی‌شد.
درست در همین روزها بود که مرتضی وارد زندگی‌اش شد.
مرتضی با حرف‌هایش به او نزدیک شد؛ با جمله‌هایی که شاید دختر مدت‌ها آرزو داشت از زبان کسی بشنود. با «دوستت دارم»، با «عاشقتم» و با وعده‌هایی که برای قلب کوچک و تشنه محبتش شیرین بودند.
او دختری بود که در زندگی واقعی‌اش از خیلی چیزها محروم شده بود. شاید برای همین، وقتی کسی به او توجه می‌کرد و می‌گفت دوستش دارد، دلش می‌خواست حرف‌هایش را باور کند.
مرتضی حرف می‌زد و دختر گوش می‌داد.
مرتضی از عشق می‌گفت و دختر در ذهنش دنیایی می‌ساخت که در آن دیگر خبری از تنهایی نبود.
مرتضی می‌گفت دوستش دارد و دختر کم‌کم احساس می‌کرد شاید بالاخره کسی پیدا شده که او را می‌فهمد؛ کسی که می‌تواند به روزهای سرد و بی‌روح زندگی‌اش رنگ تازه‌ای ببخشد.
او به حرف‌های مرتضی دل بست.
شاید برای بعضی‌ها این فقط یک دوستی ساده بود، اما برای آن دختر دوازده‌ساله، ماجرا خیلی عمیق‌تر از این حرف‌ها بود. او فقط به یک نفر علاقه‌مند نشده بود؛ او به امیدی دل بسته بود که مدت‌ها در دلش خاموش مانده بود.
امید به دوست داشته شدن.
امید به اینکه برای یک نفر مهم باشد.
امید به اینکه کسی او را نه به خاطر تصمیم‌های دیگران، بلکه به خاطر خودش بخواهد.
و شاید همین امید بود که باعث می‌شد حرف‌های مرتضی را باور کند.
مامان یزدان🐣✨ مامان یزدان🐣✨ هفته دوازدهم بارداری
سؤال‌هایش پشت سر هم می‌آمدند و من برای هیچ‌کدام جواب درستی نداشتم.

من حتی سن مرتضی را هم نمی‌دانستم. نمی‌دانستم دقیقاً کجا زندگی کرده، چه گذشته‌ای داشته یا چه چیزهایی در زندگی‌اش اتفاق افتاده است.

فقط می‌دانستم اهل همین محله است.

با همان اطلاعات کم، به مامانم گفتم:

«این‌ها رو ازش نپرسیدم. بچه همین محله‌ست، فقط همین رو می‌دونم.»

و اینجا بود که شاید برای اولین بار، میان احساسات خودم و سؤال‌های مادرم گیر افتادم.

من کسی را دوست داشتم که حرف‌هایش به من حس دوست‌داشتنی‌بودن می‌داد، اما هنوز چیزهای زیادی درباره‌اش نمی‌دانستم.

آن روز نمی‌دانستم بعد از فاش‌شدن رازم چه اتفاقی می‌افتد. نمی‌دانستم مامانم چه تصمیمی می‌گیرد و سرنوشت من و مرتضی به کجا می‌رسد.

فقط می‌دانستم که دیگر آن راز چهاره‌ماهه، راز من و مرتضی نبود.

و من، همان دختر دوازده‌ساله، حالا باید با اتفاق تازه‌ای روبه‌رو می‌شدم؛ اتفاقی که می‌توانست همه‌چیز را تغییر بدهد.

ادامه دارد...
مامان یزدان🐣✨ مامان یزدان🐣✨ هفته دوازدهم بارداری
دختری که حق زندگی نداشت

فصل چهارم: چهار ماه پنهانی

تا قبل از مرتضی، هیچ‌کس به من نگفته بود «دوستت دارم»، هیچ‌کس نگفته بود «عاشقتم».

شاید برای خیلی‌ها این جمله‌ها عادی بودند؛ کلماتی ساده که هر روز از زبان آدم‌های زیادی شنیده می‌شدند. اما برای من، دختری که دوازده سال بیشتر نداشت و از خیلی چیزهای زندگی محروم بود، همین چند کلمه دنیای دیگری ساخته بودند.

وقتی با مرتضی حرف می‌زدم، حس خوبی داشتم؛ حسی که تا آن روز تجربه‌اش نکرده بودم. انگار برای چند لحظه، تمام محدودیت‌ها و ناراحتی‌های زندگی‌ام را فراموش می‌کردم. انگار بالاخره کسی پیدا شده بود که من را می‌خواست، کسی که به من می‌گفت دوستت دارم و باعث می‌شد احساس کنم برای یک نفر مهم هستم.

من به همین حرف‌ها دل خوش کرده بودم.

آن روزها گوشی نداشتم. برای همین، هر وقت فرصتی پیدا می‌کردم، از گوشی مامانم با مرتضی چت می‌کردم. تمام تلاشم این بود که کسی چیزی نفهمد. چهار ماه گذشت و در تمام این مدت، هیچ‌کس از ارتباط من و مرتضی خبر نداشت.

چهار ماه پنهان‌کاری، چهار ماه انتظار و چهار ماه دل‌خوش‌بودن به کسی که حرف‌هایش برایم معنای زیادی داشت.

گاهی برای اینکه فقط یک دقیقه مرتضی را ببینم، به هر دری می‌زدم. دلم می‌خواست بهانه‌ای پیدا کنم تا همراه مامانم تا سر کوچه بروم؛ شاید بتوانم او را ببینم، حتی اگر آن دیدار فقط چند لحظه طول می‌کشید.

برای دختری که خیلی از خواسته‌هایش را نمی‌توانست به زبان بیاورد، همان یک دقیقه دیدن مرتضی می‌توانست تمام روزش را عوض کند.
مامان آقاابوالفضل مامان آقاابوالفضل ۹ ماهگی
مامان محمدامین مامان محمدامین هفته یازدهم بارداری
«خدای خوب و صبورِ من،

تو بهتر از هر کسی می‌دانی که در این روزهای اخیر، درونم چه طوفانی برپا بوده است. تو دیدی که چطور در میانِ هیاهویِ زندگی، میانِ نگرانی‌های خانواده و درگیری‌های فکرم، سعی کردم دستم را به دامنِ تو بند کنم و خودم را به تو بسپارم.

خدایا، تو می‌دانی که چقدر برای رسیدن به این لحظه صبوری کردم. من برای این “امید”، از جانم مایه گذاشتم. هر دارویی که خوردم، هر آمپولی که زدم و هر لحظه که نگران بودم، در آغوشِ تو پناه گرفتم. حالا که به آستانه‌ی فردا رسیده‌ام، دلم می‌لرزد… نه از بی‌اعتمادی، بلکه از بزرگیِ این معجزه.

پروردگارا، تو خدایِ “خلق کردن” هستی. فردا می‌خواهم شاهدِ زیباترین هنرنماییِ تو باشم؛ می‌خواهم صدایی را بشنوم که تو خودت در نطفه دمیدی. خدایا، اگر استرس یا ترسی در وجودم باقی مانده، خودت با نورِ حضورت آن را بشوی و ببر. نگذار هیچ غباری از نگرانی، این لحظه‌ی مقدس را برایم تیره کند.

ای مهربان‌ترین، این نی‌نیِ کوچک و عزیز، هدیه‌ی مستقیمِ تو به من است. تو که خودت او را به من بخشیدی، خودت هم حافظش باش. در برابرِ تمامِ بلاها، استرس‌ها و خطرات، او را در دژِ مستحکمِ خودت پناه بده.

فردا وقتی که در سونوگرافی هستم، حضورِ تو را در آن اتاق حس کنم. بگذار وقتی صدای قلبش را می‌شنوم، آن‌قدر دلم آرام بگیرد که تمامِ خستگی‌های این مسیر از تنم بیرون برود.

خدایا، من به تو تکیه کرده‌ام. اگر تو مراقبِ ما باشی، دیگر هیچ غمی ندارم. تو تکیه‌گاهِ منی، تو امیدِ منی، و تو بهترین سرپرستی.

به امیدِ فردا، به امیدِ معجزه‌ات… آمین.
مامان قلب صورتی🩷 مامان قلب صورتی🩷 ۳ سالگی
چهار ماه از آمدن تو به قلبم می‌گذرد و هر روز بیشتر از قبل عاشقت می‌شوم. دیدن تو در سونوگرافی و حس کردن حرکاتت، زیباترین هدیه‌ای است که خدا به من داده است. منتظر روزی هستم که تو را در آغوش بگیرم و برای همیشه در کنارم داشته باشیم."
"ماه چهارم، ماه تولد دوباره من است. در این ماه، با هر ضربه کوچکی که از تو در دلم احساس می‌کنم، می‌دانم که یک معجزه در حال وقوع است. خدایا، شکرت که این هدیه زیبا را به من عطا کردی."
"در این ماه، انگار جهان برایم زیباتر شده است. با هر حرکت تو، قلبم پر از امید و عشق می‌شود. تو تنها فرزند من نیستی، تو امید و آرزوی منی. دوستت دارم، فرشته کوچک من."
"چهار ماه گذشت و تو در دلم بزرگتر شدی. حس می‌کنم در کنار تو، من هم دوباره متولد شده‌ام. با تو، زندگی برایم معنای جدیدی پیدا کرده است. منتظر روزی هستم که در آغوشم بگیری و با صدای کوچکت، دنیایم را پر از شادی کنی."
"صدای ضربان قلبت، زیباترین موسیقی دنیاست. در ماه چهارم بارداری، با هر حرکت تو، عشق در وجودم شعله‌ور می‌شود. تو بهترین هدیه خدا هستی و من با تمام وجودم، منتظر دیدن روی ماهت هستم
ورود به ماه چهارم بارداری مبارکمون باشه دختر یا پسر عزیزم🩷🩵
مامان ز م ب مامان ز م ب هفته بیست‌وهفتم بارداری
در چه سنی میتوانم کودکم را در خانه تنها بگذارم❗
‌
‌یکی از دغدغه های مهم والدین بخصوص مادران شاغل اینست که در چه زمانی امکان تنها گذاشتن کودک در خانه وجود دارد. ‌

🔺به طور کلی، کودکان زیر هشت سال را نباید در خانه تنها گذاشت. ‌ ‌
‌🔺بين هشت تا ده ساگی به بعد می‌توان به تدریج و طی بازی‌هایی که با کودک انجام می‌دهیم، به او آموزش دهیم که اگر در خانه تنها باشد و مشکلی پیش بیاید، چه کاری باید انجام دهد.
‌
‌🔺 از دوازده سالگی میتوان کودک را درخانه تنها گذاشت،‌‌به شرطی که کودک موارد زیر را آموزش دیده باشد. ‌ ‌
‌🔺اگر جایی از خانه آتش گرفت چکار کند.
‌🔺اگر تلفن یا زنگ در خانه به صدا درآمد، چه کند.
‌🔺 اگر جایی از بدنش زخم شد یا مثلا ‌
‌خون دماغ شد چکار کند. ‌ ‌
‌🔺 یا مثلا اگر یک ظرف از دستش افتاد و شکست چکار کند.
‌ ‌
‌ همه موارد فوق در مورد بچه هایی است که مشکلاتی مثل اختلال بیش فعالی، عدم توجه تمرکز، یا اختلال اضطرابی و موارد مشابه را ندارند.
‌ ‌
‌در صورت داشتن هر کدام از این اختلالات نیاز به آموزش بیشتر وجود دارد. ‌

#تربیت_فرزند_صالح