سؤال‌هایش پشت سر هم می‌آمدند و من برای هیچ‌کدام جواب درستی نداشتم.

من حتی سن مرتضی را هم نمی‌دانستم. نمی‌دانستم دقیقاً کجا زندگی کرده، چه گذشته‌ای داشته یا چه چیزهایی در زندگی‌اش اتفاق افتاده است.

فقط می‌دانستم اهل همین محله است.

با همان اطلاعات کم، به مامانم گفتم:

«این‌ها رو ازش نپرسیدم. بچه همین محله‌ست، فقط همین رو می‌دونم.»

و اینجا بود که شاید برای اولین بار، میان احساسات خودم و سؤال‌های مادرم گیر افتادم.

من کسی را دوست داشتم که حرف‌هایش به من حس دوست‌داشتنی‌بودن می‌داد، اما هنوز چیزهای زیادی درباره‌اش نمی‌دانستم.

آن روز نمی‌دانستم بعد از فاش‌شدن رازم چه اتفاقی می‌افتد. نمی‌دانستم مامانم چه تصمیمی می‌گیرد و سرنوشت من و مرتضی به کجا می‌رسد.

فقط می‌دانستم که دیگر آن راز چهاره‌ماهه، راز من و مرتضی نبود.

و من، همان دختر دوازده‌ساله، حالا باید با اتفاق تازه‌ای روبه‌رو می‌شدم؛ اتفاقی که می‌توانست همه‌چیز را تغییر بدهد.

ادامه دارد...

تصویر
۱ پاسخ

ادامه شو بزار

سوال های مرتبط

مامان یزدان🐣✨ مامان یزدان🐣✨ هفته دوازدهم بارداری
نمی‌دانست درست یک ماه بعد، آدم دیگری وارد زندگی‌اش خواهد شد؛ آدمی به نام مرتضی.
فصل سوم: مرتضی و کلمات شیرین
یک ماه از آن ماجرا گذشته بود.
زندگی همچنان برای دختر کوچک ما سخت می‌گذشت. همان محدودیت‌ها، همان حسرت‌ها و همان آرزوهایی که جایی در دنیای واقعی برایشان پیدا نمی‌شد.
درست در همین روزها بود که مرتضی وارد زندگی‌اش شد.
مرتضی با حرف‌هایش به او نزدیک شد؛ با جمله‌هایی که شاید دختر مدت‌ها آرزو داشت از زبان کسی بشنود. با «دوستت دارم»، با «عاشقتم» و با وعده‌هایی که برای قلب کوچک و تشنه محبتش شیرین بودند.
او دختری بود که در زندگی واقعی‌اش از خیلی چیزها محروم شده بود. شاید برای همین، وقتی کسی به او توجه می‌کرد و می‌گفت دوستش دارد، دلش می‌خواست حرف‌هایش را باور کند.
مرتضی حرف می‌زد و دختر گوش می‌داد.
مرتضی از عشق می‌گفت و دختر در ذهنش دنیایی می‌ساخت که در آن دیگر خبری از تنهایی نبود.
مرتضی می‌گفت دوستش دارد و دختر کم‌کم احساس می‌کرد شاید بالاخره کسی پیدا شده که او را می‌فهمد؛ کسی که می‌تواند به روزهای سرد و بی‌روح زندگی‌اش رنگ تازه‌ای ببخشد.
او به حرف‌های مرتضی دل بست.
شاید برای بعضی‌ها این فقط یک دوستی ساده بود، اما برای آن دختر دوازده‌ساله، ماجرا خیلی عمیق‌تر از این حرف‌ها بود. او فقط به یک نفر علاقه‌مند نشده بود؛ او به امیدی دل بسته بود که مدت‌ها در دلش خاموش مانده بود.
امید به دوست داشته شدن.
امید به اینکه برای یک نفر مهم باشد.
امید به اینکه کسی او را نه به خاطر تصمیم‌های دیگران، بلکه به خاطر خودش بخواهد.
و شاید همین امید بود که باعث می‌شد حرف‌های مرتضی را باور کند.
مامان یزدان🐣✨ مامان یزدان🐣✨ هفته دوازدهم بارداری
دختری که حق زندگی نداشت

فصل چهارم: چهار ماه پنهانی

تا قبل از مرتضی، هیچ‌کس به من نگفته بود «دوستت دارم»، هیچ‌کس نگفته بود «عاشقتم».

شاید برای خیلی‌ها این جمله‌ها عادی بودند؛ کلماتی ساده که هر روز از زبان آدم‌های زیادی شنیده می‌شدند. اما برای من، دختری که دوازده سال بیشتر نداشت و از خیلی چیزهای زندگی محروم بود، همین چند کلمه دنیای دیگری ساخته بودند.

وقتی با مرتضی حرف می‌زدم، حس خوبی داشتم؛ حسی که تا آن روز تجربه‌اش نکرده بودم. انگار برای چند لحظه، تمام محدودیت‌ها و ناراحتی‌های زندگی‌ام را فراموش می‌کردم. انگار بالاخره کسی پیدا شده بود که من را می‌خواست، کسی که به من می‌گفت دوستت دارم و باعث می‌شد احساس کنم برای یک نفر مهم هستم.

من به همین حرف‌ها دل خوش کرده بودم.

آن روزها گوشی نداشتم. برای همین، هر وقت فرصتی پیدا می‌کردم، از گوشی مامانم با مرتضی چت می‌کردم. تمام تلاشم این بود که کسی چیزی نفهمد. چهار ماه گذشت و در تمام این مدت، هیچ‌کس از ارتباط من و مرتضی خبر نداشت.

چهار ماه پنهان‌کاری، چهار ماه انتظار و چهار ماه دل‌خوش‌بودن به کسی که حرف‌هایش برایم معنای زیادی داشت.

گاهی برای اینکه فقط یک دقیقه مرتضی را ببینم، به هر دری می‌زدم. دلم می‌خواست بهانه‌ای پیدا کنم تا همراه مامانم تا سر کوچه بروم؛ شاید بتوانم او را ببینم، حتی اگر آن دیدار فقط چند لحظه طول می‌کشید.

برای دختری که خیلی از خواسته‌هایش را نمی‌توانست به زبان بیاورد، همان یک دقیقه دیدن مرتضی می‌توانست تمام روزش را عوض کند.
مامان 💎 
 آقاپسر مامان 💎 آقاپسر هفته هجدهم بارداری
عزیزترینم…

امروز برای اولین بار قلبت رو دیدم…
قلب کوچولویی که شاید هنوز هیچ‌کس جز من نمی‌دونه چقدر برای شنیدن تپش‌هاش بی‌قرار بودم. 🥹❤️

وقتی صدای قلبت توی اتاق پیچید، انگار یک لحظه همه‌چیز ایستاد…
فقط من بودم و تو و آن قلب کوچولویی که برای زندگی می‌زد.
نمی‌دونی با اولین تپش‌هات چه چیزی درون من شروع شد…
انگار همان لحظه، قلب من هم برای همیشه به تو گره خورد.

تو هنوز منو نمی‌شناسی،
هنوز نمی‌دونی دست‌هایی هست که هر شب روی شکمت کشیده می‌شن و آرومت می‌کنن،
هنوز نمی‌دونی کسی هست که از همین حالا برای دیدن صورتت، شنیدن صدات و در آغوش گرفتنت لحظه‌شماری می‌کنه…

اما من از همین حالا دوستت دارم؛
قبل از اینکه ببینمت،
قبل از اینکه صدات رو بشنوم،
قبل از اینکه دست‌های کوچیکت رو توی دستم بگیرم…

کوچولوی من،
امروز در ۹ هفتگی، تو فقط یک تصویر کوچک روی صفحه‌ی سونوگرافی نبودی؛
تو تمام آرزوهای من بودی که جلوی چشمم جان گرفته بود. 🤍

بمون و رشد کن عزیزِ دلِ مامان…
من تمام روزها رو می‌شمارم تا روزی که برای اولین بار بغلت کنم و با اشک توی چشم‌هام بهت بگم:

«بالاخره رسیدی عشقِ کوچولوی من…
همون عشقی که از روزهای اول، تمام قلبم رو مال خودش کرد.» 🤍👶🏻