۱۹ پاسخ

پسرت مهر دنیا میاد انشالله؟

خدا برات نگهش داره عزیزم واقعا پسر پشت وپناهه مادر من پسر بزرگم 8سالشه هرکی به من حرفی بزنه. زوده پشتم در میاد

ای جانم😍😍😍

خداروشکر گلم 😘
انشاالله بسلامتی گل پسری را بغل بگیری

عمرش با عزت عزیزم

ای جان بسلامتی زایمان کنی..اره فقط یجوربزرگش کن که پشت وپناهت باشه عزیزم

ای جونه دلم

عیجون دلم واقعا همینطوره پسرا مامانین پشت و پناه مامانشونن🥹🩵ببینش از صبح هرکار کنه هرجا بره اخر شب برای ارامش و خوابش میاد بغل خودم

تصویر

ای ننه بسلامتی یغلش بگیری😍🩵

سلام عزیزم من آتلیه آنلاین دارم کلی تمای جذاب وقشنگ دارم تم ماهگرد بارداری دندونی آشپزباشی حمام پاییزه یلدایی عیدنوروزو...کسی خواست روبیکا پیام بدین ۰۹۹۳۵۸۵۷۲۹۳

اوخدااااا🥹🥹🥹🥹خدا حفظشون کنه

اخی عزیزم بسلامتی بدنیا بیاد

الهی ب آرزوهات برسی❤️ولی حسرت نخور داداش نداشتی مام ک داشتیم پشتمون نیستن زن ک بگیرن خواهر یادشون می‌ره تنشون سالم باشه فقط

خدا برات نگهش داره، عمری باعزت و طولانی زیر سایه پدر و مادرش براش از خدا میخوام عزیزم

راستی از تولد بزار

عزيزممم🥲عمرش با عزت

بمونید همه تون برای هم 💙🩷

تبریک 🌺

الهی عزیزم
ان شالله به سلامتی بغلش بگیری 😍❤️

سوال های مرتبط

مامان جوجه مامان جوجه ۱۷ ماهگی
امروز دلم به حال خودم خیلی سوخت که چقدر تنهام چقدر ادمای دورم با سیاست باهام رفتار میکننو من چقدر مثل این ساده ها برا هرچیشون مایع از جون میزارم خدا بعد۹ سال بهم بچه داد همیشه میگفتم خدا بهم بچه بده چه تولدی براش بگیرم الان شده ۱سالشو هفته دیگه تولدشه و هیچ کسو ندارم دعوت کنم🙂 خانواده شوهرم بدون هیچ دلیلی از زمان حاملگیم تا الان حتا یه زنگ نزدن یا دیدین بچه ای که از سرخودشونه نیومدن خانواده خودم قومو خیش های نزدیک رو با پست دیجستال براشون فرستادم که تولد دعوتین فقط نوشتن تولدش مبارک 🙃 ولی منی که برا هرچیزشون شوهرمو مجبور میکردم که نه زشته فلان فقط یه خواهرمه و مامانم با دوستم کسی نیست که بخوام دعوتی بگیرم کسایی که بودن همیشه درجریان همش مجلسو برو بیا حالا برا من هیچ کی نمیتونه زیاد اهل نالش نیستم همیشه سیع کردم حالا خودمو خودم خوب کنم ولی امروز عجیب دلم گرفت که چرا نوبت من شد یا همه خودشونو قهر گرفتن یا بی اعئتنا رفتن نمیدونم شاید من از خودم خبر ندارمو واقعا ادم بدی هستم 🙂


بچه بچه بچه پوشک پوشک
مامان ایوا مامان ایوا ۱۶ ماهگی
صدای من رو از یک سالگی میشنوی!
فراموش نمیکنم که چقدر روزهای اول سخت بود…
زایمان زودرس، NICU، زردی, کولیک، کمبود وزن، بی خوابی، درد جسم،درد روح، درد، درد و درد…
همشون چیزهایی بودن که من هیچوقت باهاشون روبه رو نشده بودم.
چرا هیچکس به من نگفته بود که چقدر قرار سخت باشه؟! چقدر بی خوابی کشیدن داره، چه استرس هایی رو باید پشت سرگذاشت! چرا هیچکس نفهمید وقتی گرم گرم وزن میگیره برای من یه دنیا ارزش پیدا میکنه…
چرا وقتی از سختیش میگفتم، از بی خوابی میگفتم همه حمله میکردن بهم که «اِاِاِ نگوووو ناشکریه… خودت خواستی…دیگه همینه مادری…» چرا واقعا؟!
مگه همدلی کردن با یه آدمی که تازه تو شرایط جدید قرار گرفته چقدر سخت بود؟!!! چرا بلد نبودن فقط گوش باشن، فقط آغوش باشن…؟!
با همه ی سختیهاش گذشت و من الان توی یکسالگی وایسادم و قراره شرایط کم کم مثل قبل بشه…
خوابها تنظیم میشه، خستگیها کمتر میشه، روتین قبلی برمیگرده و من قویتر ادامه میدم، با این تفاوت که یه عشق کوچولو همراهمه🫠