۱۹ پاسخ

اینقدر بدم میاد از مردهای که قهر میکنن ‌میرن تو اتاق در میبندن

آفرین بهت مامان قوی،متاسفم که مردامون یاد نگرفتن گفت و گو‌کنن و بجای گفت و گو فرار رو انتخاب میکنن….امیدوارم ما بتونیم این چرخه رو تو تربیت پسرامون بشکنیم……

آفرین بهت اینقدر مادر قوی ای هستی❤️❤️
دقیقا بچه ها هیچ گناهی ندارن و به خواست ما به دنیا اومدن
خیلی باید در قبالشون مسئول بود
احسنت به شما

مردا همیشه بچن ،وقتی بچه میاد ،بدترم میشن ،هیییچوقت یه مذد مثل یه مادر با اومدن بچه بزرگ و مسئولیت پذیر نمیشه ،مادر با زایمان انگار یهو یه موجود دیگه میشه ❤️🥲

منم الان نیاز ب ی همچین محیطی دارم دلم گریههههه میخاد

بهترین کارو کردی افرین

خوب کاری کردی بیخیال قهر مردا همشون همینن

دقیقا حال و روز امروز منم همین بود البته آقا از ساعت 6تا 9شب رفت پیش دوستاش و ما رو تنها گذاشت متنفرم از مرد خودخواه و مغرور الانم من و پسرم تو اتاق آقا داره تی وی میبینه

من برم بیرون دعوا بیشتر اوج میگیره داد میزنه درارو قفل میکنه نتونم برگردم
به بابام و مامانم زنگ میزنه بیاین دخترتون رفت
🤣🤣
حالا به بیرون رفتنت چیزی نگفته شکر کن

ساعت ده شب از خونه زدی بیرون همسرتون نیومد دنبالت ؟ زنگم نزد ؟

کار خوبی کردی ولی باعث نشه دیگه براش بشه عادت

چقد خوب دخترم منم یک ماهی میشه خیلی چرخی شده عصرا مثل آدم معتادا دوز مصرفشان میرسه دلش تنگ میشه میگه فقط ببرینم بیرون کلی گریه میکمه و غر میزنه کاشکی ی پارکم پایین خونه ما بود 😂❤️

آفرین ب این درک و شعورت... متاسفانه اکثر مردا همینن بجای حل مشکل با فرار میخوان صورت مسئله رو پاک کنن و اینجوری مشکلات فقط رو هم انباشته میشن

جالبه تو این‌زمونه مردا قهر میکنن من وقتی شوهرم قهر میکنه با اسم دختر صداش میکنم

بهترین کار رو کردی عزیزم 😍😘

چقدر قوی بودی مامان
چه تصمیم خوبی گرفتی
دمت گرم عزیز من
خدا قوت بهت

کار خوبی کردی
بچه ها گناهی ندارن که بخوان بخاطر بزرگتراااا اذیت بشن
ما باید بلد باشیم ناراحتی و خستگی و.... هیچ ربطی به بچه ها نداره باید بلد بود تفکیک کرد
شوهرت حتی وقتی با تو دعوا میکنه قهر میکنه باید وظیفه پدریشو به جا بیاره
قرار نیست وقتی با تو قهر به بچه توجه نکن
مگه بچه خودش هم نیست اینو باید مردا بفهمن

انشاالله که شوهرامون یاد بگیرن به جای قهر و طلبکار شدن مشکل رو حل کنن و همه مسئولیت خونه بچه رو رو دوش مامانا نذارن، انشاالله که نمیخواد جابه جا بشین همبن خونه رو میخرین عزیزم 🙏🙏❤️❤️ واقعا پارک یه نعمته متاسفانه نزدیک ما اصلاً نیست

عزیزم چقدر کار خوبی کردی

سوال های مرتبط

مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۶ ماهگی
سلام مامانای مهربون هستید برای ادامه داستان سپهرم
خب اینجا بودیم که سپهر کم کم داشت وزن می‌گرفت و اینم بگم که پوست انداختم تا به غذا افتاد از طرفی هم یبوست شدید داشت و هر بار برای دفعش بیچاره می‌شدیم و باید یا می‌بردیم بیمارستان تنقیه میکردن یا خودمون تو خونه با شیاف و کلی داروی مسهل مجبورش میکردیم که کارش رو انجام بده
سه ساله شده بود چهار دست و پا و سینه خیز هم اصلا نرفت و تازه یاد گرفته بود راه بره اما از حالت نشسته نمیتونست بلند شه و برعکس😔
من مونده بودم با کوهی از مشکلات سپهر که واقعا مثل هفت خان رستم بود هر بار با یه چالش جدید مواجه می‌شدیم و از طرفی هم نگاه ها و حرف و حدیث اطرافیان😮‍💨 دچار یه خلا بزرگ شده بودم کا حس میکردم با هیچ چیزی نمیتونم پرش کنم تو اون سه سال انقدر دست به دامن ائمه و خدا شدم و جواب نگرفتم که دیگه از اونا هم رو برگردوندم و واقعا مثل یه مرده بی روح و سرد شده بودم... یادمه عاشورا بود و همسرم گیر داد که بیا بریم بیرون سپهرم دسته ها رو میبینه دوست داره با اینکه اصلا دلم نمیخواست ولی به خاطرشون آماده شدم و رفتیم تو محل خودمون از کنار دسته ها رد می‌شدیم و سپهرم تاتی تاتی چند قدم جلوتر از ما راه می‌رفت تو دلم گفتم یا امام حسین من از تو رو برگردندم چون دستمو نگرفتی اگه هستی معجزتو نشونم بده یهو به طور ناباورانه ای سپهر جلوی چشمام دولا شد و نشست تو خیابون چشمام گرد شده بود از ذوق به پهنای صورت اشک می‌ریختم ولی اصلا صدام درنمیومد فقط دویدم سمت سپهر و بغلش کردم و توی دلم شکر میگفتم و سر و صورتش رو بوس میکردم اون لحظه برام مثل خواب و رویا بود ولی شد و از اون به بعد سپهر منم میتونست بشینه و بلند بشه...
مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۶ ماهگی
دکتر بلافاصله دستور عمل جراحی داد و چند روز بعد ساعت ۶ صبح ما سپهر بردیم بیمارستان بچه از ۱۲ شب باید ناشتا می‌بود و ما برای اینکه بچه آروم بشه کل خیابونا رو با ماشین چرخیدیم وقتی رسیدیم پشت در اتاق عمل پرستار بچه رو از بغلم گرفت و برد انگار قلبمو از سینم درآوردن بیمارستان دور سرم میچرخید یکساعتی گذشت و سپهر آوردن دادن بغلم بچه از گرسنگی ناله می‌کرد و من اجازه نداشتم سیرش کنم
یک شب بستری بودیم و ظهر روز بعد ترخیص شدین و برگشتیم خونه
دیگه من صفر تا صدم رو گذاشتم برای وزنگیری بچه
شیرخشک و غذاهای مقوی درست میکردم براش و اونم روز به روز بهتر میشد و تپلی تر میشد خیلی هم بچه باهوشی بود از هفت ماهگی یه سری کلمات رو میگفت و من تو دلم قند آب میشد برای کلی رویاپردازی میکردم 🥺
تا اینکه وارد ۸ ماهگی شدیم اطراف اون قسمت هایی که جراحی شده بود قرمز و دون دون شد و بعدش یهو تب شدید طوری که اصلا پایین نمیومد منم دست تنها بودم و یه مامان اولی نابلد بچه رو برداشتم بردم دکتر اونم گفت عفونت شدید داره باید ببری بیمارستان مفید
با همسرم رفتیم اورژانس بیمارستان دکتر اومد بالای سرش و معاینه کرد و گفت باید آب نخاعش رو بگیریم برای آزمایش من مخالفت کردم د اجازه ندادیم. قرار شد چند روز بستری بشه تا تبش کنترل بشه و برای عفونتش دارو بگیره. من و سپهر به همراه پرستار رفتیم تو بخش یه اتاق دادن که چند تا بچه دیگه هم توش بستری بودن همین که پامو توی اتاق گذاشتم سپهر تو چشمام نگاه کرد و گفت ماما😭دلم پاره پاره شد براش همسرم اومد پیشم و بهش گفتم آرش سپهر گفت ماما اونم ذوق کرد سپهر و بوسید خداحافظی کردو رفت
ادامه تاپیک بعد