۱۱ پاسخ

چ عیبی داره خواهر من ذوق نوه شو داره
خوشت میومدمادر شوهرت بهتون توجه نکنه تواین زمان

والا من اگه مادرشوهرم غذا میپخت میاورد بچه رو میدادم بهش میرفتم میخابیدم خیلی هم ممنون دارش بودم

ازخداتم باشه بده بچه رو برو روتخت لش کن

این ول نمیکنه🤣عین مادرشوهر منه

واقعاً رفتارت خیلی زشته خیلی اون داره محبت می‌کنه ب تو ب بچت ولی شما لایق این احترام و محبت نیستین

وای توروخدا این ینی خیلی دوستون داره درسته دم به دقیقه میاد آدم اعصابش نمی‌کشه
ولی چیزی نگو گناه داره 🥺🥺🥺🥺
اونم از دوست داشتن زیاد که دلش راه میده بیاد وگرنه صد در صد می‌دونه دوست نداری بیاد خونتون

والا خوشبحالت مادر شوهرت ایطور هس من طبقه بالا مادر شوهرمم ۴ماهه زایمان کردم دوبار هم نیومده بالا
فقط زنگ میزنه پسرش میگه بچه رو بیار من از هر ده بار یه بارش میزارم ببره

دوس نداری مامانت بیاد خونتون؟

تاپیک قبلی نیست

بچه رو بده بهش برو بخاب نهایت استفاده بکن

من نمی‌دونم قضیه چیه
ولی کاش مامان من بود همیشه ور دل هم بودیم🥲
این‌روزاتو قدر بدون

سوال های مرتبط

مامان ❤️❤️❤️ مامان ❤️❤️❤️ ۳ ماهگی
پارت ۸ زایمان
دیگه گفت بزار معاینه ت کنم ببینم چن سانتی گفتم بزار ی ذره دردم آروم بشه گفت باید درد داشته باشی گفتم باش اومد معاینه کرد گفتم چن سانت شدم چیزی نگفت دیکه دراز کش شدم همینجوری چشمم رو ساعت بود خبری از زایمان نبود ساعت ۶ صبح بود اگه اشتباه نکنم دکتر سعیده دکتر مون بود تو اون بخش اسم ماماها رو کلن یادم رفته چون وافعا تجریه تلخی داشتم بعدش خیلی خوش برخورد بودن واقعا همشون ولی زایمان خودم تلخش کرد ساعت ۶ صبح بود اومد گفت چند سانت گفت گیر کرده تو همون س سانت دکتر گفت بزار معاینه ش کنم دید ارع رو همون س سانتم گقت نمیدونم وزن بچه زیاد درشت نیست سرش خیلی قشنگ پایینه قدش مامان بلند لگنش مناسبه نمیدونم چرا بچش نمیاد ب ماما اشاره کرد ک نمیدونم چی چی بهش تزریق کنید دست ب دامن دکتر شدم گفتم تورو خدا دیگه اذیتم نکنید نمیتونم واقعا گفتم ک بدنیا نمیاد آخه اگه میشد زایمان کنم از چهار بعد از ظهر دیروز تا ۶ صبح امروز درد کشیدم فقط ۳ سانت شدم تورو خدا ببریدم سزارین
مامان رودا مامان رودا ۲ ماهگی
من ديگه رد دادم دق مرگ ميشم😭😩😩😩😩😩






مامانم و مادر شوهرم ديشب اومدن خونه ما

بعد ديدن بچه بيتابي ميكنه زور ميزنه داد بيداد ميكنه
بهم گفتن بهش خاكشير بده بچه اذيت نشه اينجري
گفتم نه نميخواد لازم نكرده

بعد بچه بزور خوابوندم گفتم شما بشينين من يه دوش بگيرم بيام

نگو دختر تا من رفتم حموم بلند شده با گريه اينا هم اومدن دوتايي يواشكي بهش خاكشير دادن دور از چشم من 🫤🫤🫤🫤 به منم نگفتن اصلا


صبح دختر با نق زدن بيدارم كرد پاشدم جاشو عوض كنم
هنين مه باز كردم ديدم تو مدفوعش دونه هاي قهوه اي ريز ترسيدم
كم مونده برد داد بزنم از ترس شوهرمو بيدار كردم گفتم ببين اينا چي ان

گفت عه خداروشكر ماشالله اثر كرده چقدر پي پي كرده شكمش قشنگ كار كرده
خوشحالي ميكرد

گفتم چي ميگي چي اثر كرده
گفت مامان اينا خاكشير دادن من 🫤🫤🫤🫤🫤همينجوري موندم

نه ميتونستم عصبي بشم نه ميتونستم خوشحال بشم كه چقدر شكمش كار كرده و شكمش نرم نرم شده ماشالله
🤭🤭🤭🤭🤭🤭🤭🤭

الان بگين ببينم خاكشير خطرناكه برا بچه!؟
تا حالا كسي داده به بچش!؟😮‍💨
مامان محمد و سبحان مامان محمد و سبحان ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۵

دیگه برام دستگاه رو وصل کرد که نوار بگیره و خودش رفت حین اینکه نوار میگرفت چند تا درد اومد که یکیش خیلی شدید بود تو دلم گفتم غلط کردم خیلی بد بود😩
نوارم که تموم شد اومد گفت نوارت خوب نیست بچه حرکت نداره باید بستریت کنم با آمپول فشار زایمان کنی گفتم نه نمیخوام سریع زنگ زدم به ماماهمراهم قضیه رو بهش گفتم بهم گفت فعلا برو تو شهر دور بزن یکی دوساعتی اگه دیدی دردات داره بیشتر میشه برگرد زایشگاه اگه نه برگرد خونه
ماما بهم گفت یه چیز شیرین بخور دوباره نوارت بگیرم همسرم رفت گرفت و اومد وقتی دردام بیشتر شده بود از حالم پیدا بود همسرم گفت چیه گفتم خیلی درد دارم دیگه همینجور که داشتم میخوردم از درد گریه ام گرفته بود ولی باز همون تکنیک تنفسی رو انجام میدادم ماما بهم گفت خیلی درد داری آره فکر کنم پیشرفت کردی موقعی که اومدی اینقد حالت بد نبود بیا معاینه ات کنم
رفتم رو تخت خوابیدم معاینه کرد و گفت اوه دختر تو ۵و۶سانتی (من ساعت ۲۰:۲۰رسیده بودم تو زایشگاه و تا نوار قلب هم گرفتم فکرکنم ۲:۵۰اینا شده بود و وقتی که دوباره معاینه کرد هم ۲۱:۱۵اینا بود )
مامان جوجه کوچولو😍 مامان جوجه کوچولو😍 ۱۶ ماهگی
با ماماهمراهم‌ شروع کردیم‌ به ورزش کردن‌ و داشت برام توضیح می‌داد که بعد از زایمان چطور از بخیه هات مراقبت کنید و چطور بچه رو شیر بدی و..... توی دردا هم کمرمو‌ ماساژ میداد هنوز تمرین اولی که گفته بود و انجام می‌دادم که گفتم دردام بیشتر شده میخوام برم دستشویی‌ بگو بیان اینو از رو شکمم باز کنن‌ برم دستشویی‌ که گفت نمیشه که( فکر می‌کرد دارم سوسول بازی درمیارم گفت الکی نگو دردام زیاد شده بزار کم معاینه‌ت کنن) رفت گفت اومدن گفتم میخوام برم دستشویی‌ گفت نه اول باید معاینه کنم‌ از من اصرار از اونا گوش ندادن آخرش رفتم رو تخت ماینه‌ کرد گفت باز شده وقت زایمان‌ اصلا باورم‌ نمیشد چونکه من‌ درد آنچنانی‌ نداشتم‌ گفتم مطمئنید؟ من زیاد درد ندارم گفت آره گفتم میخوام برم دسشویی‌ گفت نه احساس میکنی مدفوع‌ داری این سر بچه‌ست اگه بری میوفته تو دسشویی‌ اصلا اینقدر که اصرار میکنی‌ که دسشویی‌ داری اشکال نداره همینجا بکن‌ تا مدفوع نکنی بچه نمیاد خدا خیرش بده اینو که گفت دیگه حس خجالت و اصرارم‌ برای دسشویی‌ رفتن تموم شد( دیگه نمیدونم واقعا داشتم‌ یا سر بچه بود اینطور حس میکردم) وسایلو‌ آوردن خواست برش بزنه گفتم‌ نه من میتونم تحمل کنم درد آنچنانی ندارم بزارید همینطور به دنیا بیاد که نامردی کرد قبول نکرد گفت برای زایمان اول همه برش باید بخورن وگرنه پارگی ایجاد میشه برش زد گفت دردام که اومد زور بزن من کلا دردام با دم و بازدم‌ رد میکردم و زور میزدم‌ ۵ دیقه گذشت بچه نیومد گفت بچه‌ت گناه داره ها اونجا گیر کرده خوب زور بزن به دنیا بیاد همونو که گفت خیلی دلم سوخت گفتم بچه چیزیش نشه ادامه پارت بعدی