۵ پاسخ

من بچه آخر بودم هیچ‌وقت نوزادی رو رسیدگی نکرده بودم هیچی هم بلد نبودم اینقدر وحشت داشتم که وقتی بعد چند روز کسی که مراقبم بود میخواست بره زار زار گریه میکردم میگفتم‌بلد نیستم بچه یه چیزیش میشه ولی تونستم و از پسش برآمدم ناخودآگاه آدم انگار یاد میگیره مادری کردن رو

من داداشم دنیا اومد ۲۰ سالم بود ..صب تا شب پیش من بود همه کاراشو دسشویی و پوشک و غذا و خابش با من بود ...وقتی پسرم اومد دیدم حتی نمیتونم پوشکش کنم😁

عزیزم کم کم یاد میگیری اطرافیان مثل مادرت هم هستن که کمکت کنن تا دستت راه بیفته
منم با اینکه سه تا بچه های خواهرم رو هم پوشک میکردم هم لباس میپوشوندم ولی الان حس میکنم اصلا هیچییی بلد نیستم امیدم فقط به مادرمه

منم ۱۳ سالم بود خواهرم دنیا اومد همه این کارارو میکردم الان ولی نمیبینم تو خودم میترسم همش

منم داداشم همین بودم‌ولی وقتی دخترم دنیا امد اصلا بلد نبودم‌چیکار کنم چون نوزاد خیلی سخته آدم استرس میگیره

سوال های مرتبط

مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد از چند تا زور محکم ماما اومد و از بالای شکم فشار میداد تا بچه بیاد بیرون اما وقتی اون فشار میداد شکم و استخونای اون قسمت چنان دردی می‌کرد که من دیگه حالم بد می‌شد و خودم نمیتونستم زور بزنم بچه برمی‌گشت داخل به همین خاطر دکتر گفت که اصلا فشار نده تا با زور های خودش بیاد بیرون همین که ماما اون ماساژ ها رو بیخیال شد انگار زور منم برگشت خودم قشنگ فشار میدادم بچه رو به سمت پایین دکتر در اون حین امپول بی حسی رو تزریق کرد و بعد یه برش زد و من یک آن دیدم که سر بچم تو دستای دکتره و داره میادش بیرون اون لحظه انگار همه دنیا رو به من دادن همه دردام یادم رفت بدنم آروم آروم شد دیگه دردی نفهمیدم فقط چشام بچه رو میدید که نشونم دادن و بردن تمیزش کردن و ... بعد از اون نوبت جفت بود که بیاد بیرون اما انگاری که جفت چسبیده بود به رحم بهم گفتن که چند تا سرفه کن تا جفت کنده شه بعد از چند تا سرفه الکی جفت هم کنده شد اومد بیرون و بعدش دکترم بخیه ها رو زد موقع زدن بخیه ها یه کوچولو حسش میکردم ولی جوری نبود که نتونی تحمل کنی در کل بعد از به دنیا اومدن بچه همه چی قابل تحمل میشه همه چی یادت میره دنیا به چشمات روشن تر میشه
دختر من ساعت ۱۰ و ۴۵ دیقه شب به دنیا اومد و خدا رو شکر من ساعتای طولانی درد نکشیدم ، بعد از این که اومدیم بخش دیگه من خوابم پریده بود حالم عالیِ عالی بود بعد اونهمه سختی دوران بارداری و زایمان حالا دیگه راحت شده بودم دخترم کنارم بود و داشتم بهش شیر میدادم و خدا رو هزاران بار شکر میکردم به خاطر زایمان راحتی که به نظر خودم داشتم و واسه دکتر هم دعا میکردم که همیشه موفق باشه
مامان صدرا❤️ مامان صدرا❤️ ۸ ماهگی
مادر شدن برای من یه سفر عجیب و غریبه! حالا که ۳۵ سالمه و توی ماه نهم بارداری هستم، هر روز بیشتر می‌فهمم که زندگی چقدر غیرقابل پیش‌بینیه.

نه ساله که ازدواج کردم و همیشه از اینکه نتونم خوب از پس تربیت یه بچه بر بیام، می‌ترسیدم. گاهی فکر می‌کردم شاید این کار برای من مناسب نیست و ازش فرار می‌کردم. اما حالا که به زودی قراره مادر بشم، احساساتم خیلی متناقض شده.

از یه طرف، دلم می‌خواد هر چه زودتر زایمان کنم و ببینم بچه‌ام چجوریه. اما از طرف دیگه، ترس از مسئولیت‌های بزرگ مادری منو می‌گیره. آیا می‌تونم مادر خوبی باشم؟ آیا می‌تونم بهش عشق و حمایت کافی بدم؟

این احساسات در هم تنیده، بخشی از زیبایی این سفره. هر روز به خودم می‌گم که مادر شدن یعنی یادگیری و تغییر. من الان توی این سفر هستم و آماده‌ام تا این مرحله جدید از زندگی‌ام رو تجربه کنم.

این متن رو برای خودم نگه می‌دارم تا روزی که بچه‌ام بزرگ‌تر بشه، بهش بگم که حتی مادرها هم گاهی از ناشناخته‌ها می‌ترسند، اما عشق و امید همیشه راه رو روشن می‌کنه.🥲🥲💙💙💙
منتظرتیم کوچولوی من🤰🤱
به امید روزی که همه ی خانوم های چشم انتظار مادر بشن🫂❤️