میدونستم شکمم رو دارن میبرن ولی خب چیزی احساس نمیکردم فکر کنم نهایت ۴دقییه گذشته بود که فشار به قفسه سینه و معدهم رو حس کردم و صدام درنمیومد و نفسم تنگ شد به دکتر بیهوشی گفتم و برام ماسک اکسیژن گذاشت و گفت چون دارن کوچولوت رو درمیارن عادیه
و من حتی صدای گریهش رو نشنیده بودم شروع کرد به اذان گفتن در گوش مهدیارم که همزمان صدای گریهش رو میشنیدم و بعد تموم شدنش گفت بندنافشو بریدم و آورد توی یک نگاه دیدمش
من گریهم بند نمیومد و همزمان تا دندون بیحس هم شده بودم😅
داشتم خداروشکر میکردم و با چشم بسته دعا میگردم که یدفعه پرستار پسرم رو آورد گفت مامان من اومدم و گذاشتش کنارم صورت به صورت شدم و من نمیتونم حس گرمای تنش رو اون لحظه که صورتش اومد روی صورتم وصف کنم
برای چند لحظه از حسهای دنیایی جدا بودم و بعد بردنش
دیگه فقط میخواستم بخوابم، حس سبکی داشتم
لباس و آوردن پایین روم پتو کشیدن و بعد پرسنل آقا اومدن به کمک پرسنل اتاق عمل با زیرانداز انتقالم دادن روی تخت دیگه
سر تخت دیگه رو آوردن بالا و راحت همه جا رو میدیدم
تا ریکاوری مسئول بیهوشی و پرستار آقا باهام اومدن و نکات و گفت، سرت و بالا نیار ، نوشیدنی کافئین دار زیاااد بخور . تختم رو توی ریکاوری گذاشتن و گفتن ما دیگه کارمون تموم شد و خداحافظی کردن و رفتن
تقریبا ۵دقبقه گذشت من بیحسی تا کمرم رو حس میکردم که اومدن برام سوند گذاشتن و چیزی نفهمیدم،
یواش یواش بیحسی را تا قفسه سینه حس کردم و تمام این مدت دکتر بیهوشی بالا سرم بود و دقیق میگفت مثلا الان باید حس کنی نفس کشیدن سخته چون بی حس شدی قفسه سینه به سختی بالا پایین میشه و ...
دکترم اومد بهم نشون داد گفت دارم شکمت رو بتادین میزنم هنوز شروع نکردم
دیگه خلاصه عملم شروع شده بود ، ولی هم من خودم استرس داشتم هم این سنگینی بیحسی ی حس ترس بهم میداد که گریهم گرفته بود ، دکتر بیهوشی سرم رو بغل کرد پیشونیم رو ماساژ داد گفت من مثل خواهرت پیشتم نگران نباش همچی خوبه و حالم بهتر شد
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.