۶ پاسخ

بخاطر نا امیدی اینجور شدی عزیزم همه میمیرن اینده هم نامشخصه واسه همه ولی تو با امید داشتن انگیزه و انرژی میتونی اینده ای خوب و خوشحال داشته باشی وگرنه بعدا از الان بدتر اهنگ بزار واسه خودت خرید کن حتی در حد یه رژ کارایی که دوست داری انجام بده داری به افسردگی نزدیک میشی زیاد تنها نمون یا همش خونه نباش با بچه برو پارک کافه خانه بازی

منم اینجوریم کلا میترسم نگرانم هیچی خوشحالم‌ نمیکنه از هیچی لذت نمیبرم همش عصبی ام‌

منم همین جور بودم عزیزم رفتم پیش روانپزشک بهم قرص داد بیخیال دوعالم شدم🤣

شوهرت بابای مسئولیت پذیری نبوده؟ اول برو روانشناس

تحمل کن پسر من ۳سال ۸ماهشه مثل چسب چسبیده بهم

عزیزم کاملا درکت میکنم حتما با یه تراپیست در ارتباط باش که واقعا توی تغییر حالت تاثیر داره

سوال های مرتبط

مامان لیام مامان لیام ۲ سالگی
خانوما من ی سوال مثبت ۱۸ دارم لطفا اگر براتون پیش اومده این مشکل راهنماییم کنید خواهشا کلافم شدیداً 🔞🔞
من از وقتی ک بچه دار شدم و شیر میدم میل جنسیم رفته رفته کم شد
الان جوری شدم ک در ماه شاید چند روز به شدت دلم رابطه میخاد و میل جنسیم فوران می‌کنه له له میزنم
باز بقیه روز های ماه به قدری بدم میاد ک دلم نمیخاد بهش فک کنم همسرم هم که خیلی دلش رابطه میخاد واقعا به زور رابطه دارن باهاش و وانمود میکنم ک دارم لذت میبرم دقیقا برعکس اون چند روز در ماه
دقیقاً تا دیروز تشنه بودم شدید همسرم هم شهرستان پروژه برداشته هر شب چت میکردیم و فلان بنده خدا فردا پس فردا مباد و من یهویی از اون حالت در اومدم دوباره بدون هیچ حسی شدم انقد بدم میاد از این حالم ک سر این مشکل چند باری گریه کردم با خودم
واقعا دلم میخاد همه روزا مثل همون چند روز باشم دارم میمیرم تروخدا بگید چه مرگم شده حالم از این حالم بهم میخوره
نمی‌دونم پیش چه دکتری برم چی بخورم دارو چی بگیرم
دکتر سکسولوژی هم ک بیشتر میخاد روان منو درست کنه فک نکنم فایده داشته باشه ی چیزی میخام بدن بخورم بشم مثل همون چند روز کسی مثل من این تجربه هارو داشته آیا ؟؟؟؟
مامان فسقلی👶 مامان فسقلی👶 ۲ سالگی
مامانا شده نسبت به بچه هاتون حس تنفر داشته باشین چشم گریون اینو مینویسم حس میکنم بعضی وقتا ازش متنفرمیشم دوس دارم بزنمش روح و روانم بهم ریخته ،دست راستم مدتیه درد میکنه وسط کارکردن شل میکنه هرچی تو دستم باشه میفته ،اینقده این بچه غرمیزنه گریه های الکی میکنه دلم میخاد بمیرم ما بعد از ۳سال با خواست خودمون با هزارامیدو آرزو اقدام کردیم و خدا پسرمونو داد ولی الان همش تو دلم بش میگم زهرمار ...باهمه وجودم دوس دارم موقع غرزدنای الکیش بزنمش ، بعد از این فکراهم از خودم متنفر میشم وقتی جیغ میکشم سرش و بغض میکنه بیشتر از خودم حالم بهم میخوره خدا لعنتم کنه نمیدونم من روانی شدم یا پسرم مشکل داره هرجا میرم بچه های هم سن پسرمو میبینم که ساکت و آرومن غصه میخوره میگم خدایا تو که دیدی من کسی و ندارم چرا بچه اروم نیست چرا یجا بند نیست و بیشتر از دستش عصبانی میشم وقتیم اطرافیان میگن همیشه اینطوریه ؟دیگه حالم بدتر میشه یه مدت فلوکستین خوردم خوب بود ولی هومونام بهم ریخت وپریودیم بهم ریخت قطعش کردم ولی باز امروز خوردم