۱۲ پاسخ

وقتی بچمو از تو شکمم درآوردن و گذاشتن کنار صورتم وقتی دیدمش غم عالم اومد تو دلم از بس بچم کوچیک و لاغر و ضعیف بود ، ۲ کیلو بود ، حس عجیبی بود حس خوشحالی که پر از غم بود

وقتی تو ۳۴ هفتگی گفتن انقباض داری زایمان میکنی از ترس سلامتیش تو سونوگرافی حمله عصبی بهم دست داد نفسم داشت میرفت اما فقط نگران سلامتی دخترم بودم🥲

وقتی ک گفتن چون زود ب دنیا اومده باید ۴بار ازش آزمایش خون بگیریم بخاطر تیروئید ک ی وقت نداشته باشه با هربار ک میخواستن سوزن تو پاش کنن قلبم کنده شد و ب گریه افتادم

وقتی موقع سونو دستشو تکون داد

وقتی من سزارین شدم و هیج کس رو نداشتم ک ب بچم برسه از گشنگی گریه میکرد و جیغ میزد و من هر ۴ ساعت ۳ تا شیاف میزاشتم ک بتونم راه برم و بهش برسم
۲۴ ساعت بعد از عملم آروین کوچولوم رو بخاطر زردی بستری کردن منی ک ۴ شب از درد طبیعی خواب نداشتم و یه شبم از ذوق آروین خواب نرفته بودم
اون شب شیر خشک پرید تو گلوش و از بینیش اومد بیرون تا صبح نخوابیدم پسرم از گشنگی تا صبح زار زد و من بی مصرف هیچ کاری ازم بر نمیومد خداروشکر ک خدا آروینم رو دوباره بخشید بهم

وقتی که بعد پنج روز از زایمان دیدمش خودم ای سی یو بودم دخترمم NICU

وقتی بچه اولم با زایمان طبیعی تو 18سالگیم به دنیا اومد و دیدمش از درد داشتم میمردم به محض به دنیا اومد کل دردم رفت

بعد زایمان اتاق ریکاوری بودم یه صدا گریه میومد که صدای سلین بود وقتی برده بودن لباس تنش کنن و وزن قد بگیرن اونجا بود که فهمیدم بی طاقتی یعنی چی نگرانی یعنی چی آوردنش تا شیرش بدم ساکت شد و آروم چه لحظه های خوبو قشنگی بود 🥺🥺خدا همه مادرا رو حفظ کنه ایشالا ❤️

دخترم وقتی بدنیا اومد کاملا بدون دلیل بردن nicu
اولین قدم برای سزارینی‌ها مثل مرگ میمونه ولی من با تموم جونم رفتم بچمو ببینم
دخترم هییییچ مشکلی نداشت حتی صبحش شوهرم رفته بود دیده بودش اصلا زیر دستگاه نبود
من وقتی رفتم بهش دستگاه الکی وصل کردن پرستار بیشعورم بهم گفت اگه از زیر دستگاه در بیاد نفسش میره وااااااای از اون لحظه🥲💔

جالبه بخاطر پول ۴ روز نگهش داشتن و کاملا سالمو بدون دستگاه بود

وقتی برای اولین بار تو ان ای سی یو دیدمش کلی دستگاه بهش وصل بود قلبم کنده شد

وقتی بهم گفتن یکی از قل هام حالش خوب نیست
نفهمیدم از خونه چجوری رسیدم بیمارستان
رفتم ان ای سیو دیدم یکشیون نیست گفتن بردیمش طبقه بالا برای رسیدگی بیشتر
میدونستم نیکانم رو از دست دادم و دارن آماده ام میکنن
اونجا بود که همه چی عوض شد
برای همیشه یه تیکه از قلبم خالی شد

وقتی میخواستن برای اولین باز از پندار خون بگیرن برای آزمایش....حاضر بودم گردنم بزنن ولی سوزن نره تو دستش و زار زار گریه کردم

سوال های مرتبط