۸ پاسخ

😂منم وقتی زایمان کردم صدام در نیومد
فک میکردن دردم نمیا. 🤣اتاق کناریم بیمارستان گذاشت رو سرش
شوهرم میگفت چرا صدا جیغ تو نیومد😂😂

وقتی مادر میشی خداوند توان و قدرت و صبر بسیار میده که بتونی همه درد هارو تحمل کنی من بچه دومم دنیا اومد چالش های خیلی زیادی داشتم هنوزم درد زیاد ولی دارم تحمل میکنم ببینم دیگه بعدش چی پیش میاد

منم مثل تو بودم خواهر یادمه چند بار رفتم دندون پزشکی تا اومد آمپول بی حسی بزنه نزاشتم‌ در رفتم نمیدونم چجوری زایمان طبیعی کردم خدا ب مادرا قدرت میده
الانم هرکی میگه این کار سخته فلانه میگم نه از زایمان ک سخت نیس بخودم روحیه میدم😂😂😂

مبارک باشه، اذه دیگه مادر بودن همینه

به نظرم بعد از زایمان ادم یکی دیگه میشه قوی تر و محکمتر....

عزیزم متاهلی زایمان طبیعی مادر شدن
کلا ادمو عوض میکنه ی ادم دیگه میسازه ک جیکت در نمیاد
خودمم تو همین شرایطم

آدم‌بعد زایمان دردای دیگ ب ی ورشه🤣🤣

همش از قدرت خدا
منم تعجب میکنم ک از ی دختر بازیگوش شدم مادر همسر
دخترای هم سن ما بیشترشون هنوز دارن ماماناشون کاراشون میکنن

سوال های مرتبط

مامان اروین مامان اروین ۳ ماهگی
من یه پسر چهار سالو نیم دارم که خیلی اذیتم می‌کنه برای همین تصمیم گرفتم برم خونه بابام تا کمتر اذیت بشم خلاصه باروبندلیو بستمو رفتم سمت خونه بابام با خونه خودم پنج دقیقه فاصله ست خلاصه شوهرمم از خدا خواسته گفت بریم بمونیم اونجا
تا هفت ماه که بخورو بخواب بودم مامانم اصلا نمیزاشت دست به چیزی بزنم تا اینکه پا گذاشتم به هفت ماه نمی‌دونم کرونا بود یا هر زهرماری اومدو منو بابامو پسرمو درگیر کرد یه دردی بود که در عمرم نکشیده بودم اینقدر سرفه میکردم که میگفتم دیگه نزدیکه بچه از حلقم بزنه بیرون چند بار رفتم دکتر اما بی فایده بود اینقدر سرفه هاش ناجور بود که دنده درد شدید گرفتم طوری بود که ن میتونستم بخوابم ن راه برم حتی نمی‌تونستم نفس بکشم دقیق مرگو با چشمام می‌دیدم طوری بود که هر لحظه منتظر درد زایمان بودم تا دوماه من عذاب کشیدم از درد سرفه ها و دنده درد شدید این روال ادامه داشت تا رسیدم به نه ماه مامانم گفت تاالان هیچ تحرکی نداشتی برا زایمان سختته نمیتونی به راحتی زایمان کنی اصلا پیاده روی نکردم تحرکی نداشتم ن جارو ن ظرف هیچی تو این نه ماه انجام ندادم با شنیدن این حرفا و درد دنده ای که داشتم ترس کل وجودمو گرفت با خودم گفتم من عمرا بتونم طبیعی زایمان کنم یه شب برای همین درد زیاشگاه بستری شدم به دکتر گفتم اگه طبیعی زایمان کنم کل دنده هام خرد میشه بااینکه از سزارین میترسیدم گفتم میشه منو عمل کنید ولی خب قبول نکرد گفت زایمان کاری به دنده هات نداره ولی خب من راضی نشدم با ترس میخابیدم با ترس بیدار میشدم
مامان ماهورا🐣 مامان ماهورا🐣 ۸ ماهگی
پارت ۱۰
کلا به گا رفتنم نابود شدم دردایی کشیدم
همه پشت اتاق عمل گریه میکردن واسم وای وای چیا کشیدم من هرگز فراموش نمیکنم اشتباه دکترا اینه میگن‌آخرین سونو ۳۶ هفته و دیگه میگن برو هروقت زاییدی ولی باید یه روز قبل به دنیا اومدن بری سونو چکاب شیییی باز دوباره ،اگه سزارین باشی که روزش مشخصه ولی طبیعی متاسفانه توبیمارستانا یه سونو پیدا نمیشه،خلاصه فقط اینو بگم که دردای طبیعی به حدی شدید بود و معاینها وحشتناک درد آور و من خیلی تحمل کردم جیغ نزدم از صبح تاظهر همه میگفتن چه تحملی داره که وقتی رفتم اتاق عمل گفتن این چه کاری سرخودتون میارین کار به این راحتی درسته درد سزارین بخیه هم سخت مخصوصا روز اول نمیتونی را بری روش ولی علم پیشرفت کرده سزارین کارخودت راحت میشه چقدم مامانم گفت بیا سزارین و همه گفتم نه من طبیعی میتونم فکر میکردم الکیه فرتی بچه میاد بیرون ولی دهانه رحمم باز نشد.... کلی خون از دست دادم ولیییی باز سگ سزارین می ارزه به طبیعی ولی بازم میگم طبیعیا گارد نگیرن بدن تا بدن داریم آقا بدن من توانایش نداشت و واقعا سزارین مثل پرنسسا میری تو شیک و تمیز روز و ساعتش مشخص بعدش میای بیرون...
مامان امیر رضا مامان امیر رضا ۱ سالگی
من بعد 3 ماه تازه وقت کردم بیام تجربه ام از زایمان طبیعی رو کامل بگم
من 40 هفته تمام بودم و هیچ دردی نداشتم حتی یه کوچولو که دلم‌گرم باشه اینا دردهای زایمان هستن
صبح بیدار شدم با مامانم رفتیم بیمارستان پیش دکتر و معاینه کرد و گفت هنوز 2 سانتی چند روز دیگه صبر کن ولی راستش من میترسیدم از حرفایی که شنیده بودم میگفتن بچه اگه تا 40 هفته به دنیا نیاد مدفوع میخوره و ممکنه خدایی نکرده خفه بشه با دکتر صحبت کردم گفتم برای شما امروز و چند روز دیگه فرق داره مگه بخاین آمپول فشار بزنین گفت اذیتت میکنن گفتم نه من اذیت نمیشم زنگ زد زایشگاه و رفتم بالا معاینه کردن گفتن دو سانتی گفتم بابا حرکات بچم داره کم میشه دیگه تکون هاشو کن حس نمیکنم گفتن یک ساعت پیاده روی کن بیا برای بستری به همسرم زنگ زدم تا بیاد برای تشکیل پرونده و خودمم شروع کردم پیاده روی بعد یک ساعت رفتم بالا لباس دادن و من بستری شدم رفتم داخل یه اتاق که فقط یه پنجره داشت یه سرم بهم وصل کردن و دراز کشیدم و هر کی از راه می‌رسید معاینه میکرد ولی درد نداشت خیلی
با ماماها صحبت میکردم و می‌خندیدم میگفتم من دردام با آمپول فشارم شروع نشده اونام هیچی‌ نمیگفتن غافل از اینکه اون یه سرم معمولیه😐
مامان ماهورا🐣 مامان ماهورا🐣 ۸ ماهگی
پارت ۵
ظهر دکتر گفت احتمالا بچت درشته که نمیزایی و تا ۴ یک ساعت دیگه تحمل کن دردات و شاید زاییدی نشد سزارین اورژانسی میبرمت منم از درد زدم تو دست مامانم دورش بگردم،دست دکتر گرفتم هی معاینم‌میکرد گفت دستم شکوندددددی شروع کردم داد زدن نمیتوووووونم دیگه واقعا داشتم میمردم و مرگو به چشم دیدم مامانم از اولش تواتاق پیشم بود گریه میکرد اتاق خصوصی بردنم اهنگ گذاشتن عود روشن کردن گفتم خاموش کنید همه چیز حتی یه جیغ نزدم من فقط گریه میکردم شوهرم و مادرشوهرم و دوستام پشت در گریه میکردن واقعا این چه دردای وحشتناکی بود فلج میشدم انقباض میزدددد تو وجودم از کمر فلج میشدم تا خود ظهر ساعت ۴ که دکتر اریمی دکتر عملم اومد معاینه کرد به من گفت بودن ۷ سانتی ولی گفت این که بزورر ۵ نیم ۶ سانته و سریع ببرینش اتاق عمل تا اورژانسی سریع بردنم گفتن این نمیتونه بزاد تا فردا هم ، بردنم اتاق عمل پایین تنه بی حس کردن درضمن بگم که یکی ماما میگفت چرا سر بچه کامل تولگن ولی سرمعدش هنوز پره باید خالی باشه یکی میگفت بچش ریزه یکی میگفت شاید درشته....