من روزی که رفتم زایمان غروبش بچه هام زنگ زدن بزرگن الان یکیشون ۱۱ساله یکی ۹ساله همینکه که گفتن الومامان خوبی منومیگی دلم میخواست بترکه اینقدرگریه کردم ۴نفرتواتاق بودیم اون ۳نفرمیگفتن ماحتمایزیدیم والا اینجوری دلتنگ نشدیم یادمه یکیشون بچشو گذاشته بود پیش خواهرش بعدخواهرش زنگ زد این به خواهره گفت بندازش تواتاق تاریک یابزنش میگفت چراگریه میکنی مامانم بهش گفت تاالان ازبچه هاش جدانشده ولی اون لحظه روهیچ وقت ازیادم نمیره شوهرم خونه بود فهمیده بود دارم گریه میکنم فوری قطع کرد دیدم بعد۵دقیقه زنگ زددوباره گفت سبک شدی بیا حالا دوباره باهاشون حرف بزن خیلی مادر بودن حس عجیبیه گلم غصه نخوراونم یشبه میگذره ایشالا فرداش با کوچولوت میری پیش گل دخترت
منم تازه زایمان کردم دلم خیلی پیش دخترم بود
منم گذاشتمش پیش عمش خداروشکر انقدر باهم سرگرم بودن اصلا بهونه نگرف
شب هم باباش پیشش موند انقدر که بازی کرده بود قشنگ خوابید
ولی تو بیمارستان دلم یکسره پیش دخترم بود خیلی برام دور بودنش سخت بود
الانم انقدری که به عمش عادت کرد منو نمیخواد
از این بابت خیلی ناراحتم😢😢
من دقیقا یکی از دلایلی بچه نمیارم همینه فکرم میمونه پیش پسرم
منم مث شما 🥲 همش تو فکرشم
خصوصا شبا ک باید دستم زیر سرش باشه و کنارش باشم تا بخوابه برای خواب پیش باباش نمیمونه
نمیدونم این یکی ک بیاد باید چکارش کنم وقتی اینقد بم وابستس خودمم طاقت دوریشو ندارم
طاقت خودتو بذار مرحله بعد بچه عادت داره ب عمش ؟؟شب میتونه پیشش بخوابه تاحالا امتحان کردی؟
حتمن بگو باباشم شب بره پیشش تنها نمونه
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.