پارت چهارم زایمان طبیعی من



این چند ساعت قد چند سال گذشت درد داشتم ولی شدید نبود،ساعت شش بود تشریف آوردن که در چ حالی🙂‍↔️
گفتم درد دارم یکم کمکم کنین چرا همتون رفتین به اون خانم میگم میگه ورزش کن به این یکی میگم میگه باشه میایم،هیچ خبری هم نیستژخلاصه گفت بخابم معاینه شی خوابیدم گفت هفت سانته،همون مامااولیه که گفت برو خونتون اومد یه ربع فقط حرف زد که اره ما اینجا روش اپیدورال داریم و روش گاز نمی‌دونم چی چی،بااین روش ها هیچ دردی نخواهی داشت بسیار راحت زایمان می‌کنی گفتم خب اگه من میخاستم اپیدورال استفاده کنم میرفتم سزارین،گفت نه این دوز خیلی کمی از اونه فقط کمکت می‌کنه راحتتر زایمان کنی خودمم همین روش و پیشنهاد میدم،گفتم باشه فک میکنم مشورت کنم بهتون خبر بدم زنگ زدم به مادر همسرم که ازش مشورت بگیرم یهو اومدن داخل بهم آمپول فشار زدن،اصن یهو یه کاره،یه آمپول هم زدن تو دستم که آنژیو کت داشت همش ریخت بیرون،بعد رفت،خالم به اون یکی خانمه که اومد تو گفت اون امپولی که بدین ریخت بیرون یکی دیگه بیارین بزنین،این آمپول فشار نبودا،نمی‌دونم چی بود،فک کنم هیروسین بود،خلاصه بنه رفته بود به دکتره گفته بود که اینا میگن امپوله ریخته بیرون،دکتره با یه حس طلبکارانه اومد تو که بیا یکی دیگه آوردم حالا همه جا جار نزن که ریخته بیرون،گفتم وا چیمیگی جار چیه خب ریخته بیرون یکی دیگه باید بزنی دیگه یعنی چی،نزدیک بود بحثمون شه منتها چون درد داشتم بیخیال شدیم،نه من حال کلکل داشتم نه اون وایساده،آقا این آمپول فشار و به من زدن من دیگه داشتم به درد های وحشتناکی می‌رسیدم که یهو ماما اولیه اومد تو معاینه کرد گفت بچه رفته تو کمرت😐
پارت بعدی تا چند دقیقه دیگه 🫠❤️

۵ پاسخ

وااای چه ماما بوده

اخی🥹🥹

عزیزم کدوم بیمارستان رفتی؟؟؟

چقدر بداخلاق بودن عجب

چرا ماما خصوصی نگرفتی؟

سوال های مرتبط

مامان ماهان و مهراد🩵 مامان ماهان و مهراد🩵 ۱ ماهگی
مامان مهگل🌛🌸 مامان مهگل🌛🌸 ۱۴ ماهگی
ساعت شد حدودا ۲ونیم یه ربع به سه که کم کم یه دردای خفیفی شروع شد ولی تقریبا تو یک ساعت خیلی فاصله انقباض و دردام‌ کم شده بود
یعنی از ساعت ۳ونیم به بعد، دردام‌ هر سه چهار دقیقه بود و تقریبا ۳۰ ثانیه درد داشتم هی داشت شدید تر میشد و به خودم می‌پیچیدم
یک ساعتی درو تحمل کردم اومد معاینه کرد گفتم خیلی درد دارم گفت خیلی خوب پیشرفت کردی الان سه چهار سانتی.همونجا دکترم زنگ زد گفت چرا اپیدورال نمیگیری؟؟ گفتم آخه میگن عوارض داره گفتم خودم دردامو تحمل کنم
گفت نه عزیزم چه عوارضی؟من دکترم. به حرف من بکن آمپول بزن هم دیگه درد نداری هم زمان زایمانت کوتاه تر میشه.اینطوری بخوای پیش بری، هفت هشت ساعت دیگه باید درد بکشی!
منم دیگه تحملم داشت تموم میشد گفتم بزنین چون خیلی درد دارم
دیگه فکر کنم ۵ سانت شده بودم که آمپول و زدن
انصافا از بعد آمپول خیلی آروم شدم و دیگه چیزی حس نکردم
قرار بود ماما همراهم بگیرم که خیلی یهویی این اتفاق افتاد.هماهنگ کردیم همونجا یه ماما همراه فرستادن واسم
از بعد آمپول ماما همراه اومد کنارم و یه سری حرکات بهم داد گفت انجام بده تا سر بچه کامل بیاد تو لگن
خوبیش این بود هیچ دردی حس نمی‌کردم و فقط ورزش میکردم
...
مامان محمد و فندقی مامان محمد و فندقی ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۵

دیگه برام دستگاه رو وصل کرد که نوار بگیره و خودش رفت حین اینکه نوار میگرفت چند تا درد اومد که یکیش خیلی شدید بود تو دلم گفتم غلط کردم خیلی بد بود😩
نوارم که تموم شد اومد گفت نوارت خوب نیست بچه حرکت نداره باید بستریت کنم با آمپول فشار زایمان کنی گفتم نه نمیخوام سریع زنگ زدم به ماماهمراهم قضیه رو بهش گفتم بهم گفت فعلا برو تو شهر دور بزن یکی دوساعتی اگه دیدی دردات داره بیشتر میشه برگرد زایشگاه اگه نه برگرد خونه
ماما بهم گفت یه چیز شیرین بخور دوباره نوارت بگیرم همسرم رفت گرفت و اومد وقتی دردام بیشتر شده بود از حالم پیدا بود همسرم گفت چیه گفتم خیلی درد دارم دیگه همینجور که داشتم میخوردم از درد گریه ام گرفته بود ولی باز همون تکنیک تنفسی رو انجام میدادم ماما بهم گفت خیلی درد داری آره فکر کنم پیشرفت کردی موقعی که اومدی اینقد حالت بد نبود بیا معاینه ات کنم
رفتم رو تخت خوابیدم معاینه کرد و گفت اوه دختر تو ۵و۶سانتی (من ساعت ۲۰:۲۰رسیده بودم تو زایشگاه و تا نوار قلب هم گرفتم فکرکنم ۲:۵۰اینا شده بود و وقتی که دوباره معاینه کرد هم ۲۱:۱۵اینا بود )
مامان فراز 🫰🏻✨ مامان فراز 🫰🏻✨ ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان من پارت سوم
تا یه بار دیگه هم معاینه کردن بازم من دو سانت بودم گفتم خب میخواین یکم راه برم بهم سرم وصل بود ولی نمیدونم سرم چی بود فکر کنم برای جبران کمبود مایعات بود چون من تند تند ادرار داشتم ، نوار قلبی که بهم وصل کرده بودن باز کرد گفت خب راه برو یکم راه رفتم و ورزش کردم و بعدش دراز کشیدم تا صبح شد هی ازشون میپرسیدم نوار قلبش چطوره میگفتن مشکلی نداره خوبه خیالم راحت میشد ، ساعت هفت که شد داشتم ضعف میکردم گشنم بود کولر خاموش کرده بودن خیلی هم گرم بود ، یه ماما اومد گفت گشنت نیس ؟ همراهت برات چیزی نیاورده ؟ از استرسی که برای بچه داشتم گفتم نه هیچی نمیخوام ، ساعت ۹ قرار بود امپول فشار بزنن ، که دوباره اومدن معاینه کردن و یکی دیگه اومد تو اتاق من بستری شد ، قسمت های بستریش دو تخته بود ، من دیگه داشتم ضعف میکردم و خیلی گرمم بود هرچی میگفتم کولر نمیزدن فقط الکی میگفتن روشنه گفتم دارم ضعف میکنم میگفتن باشه ، به ده نفر گفتم اخر سر یکیشون اومد گفت خونه ی خودتون مگه ساعت چند غذا میخوری ، دیگه هیچی نگفتم تا یکیشون اومد گفت امپول فشار ساعت ۸ میزنیم گفتم خیلی گرمه من واقعا ضعف دارم خیلی گشنمه گفت صبحونه نخوردی ؟ گفتم نه وقتی بخوان امپول فشار بزنن اشکالی نداره بخورم ؟ گفت نه اشکالی نداره میگم یکم زودتر بیارن
وقتی اوردن ک من بهم امپول فشار وصل بود و درد داشتم و کلا افتاده بودم رو تخت ، سه تا دونه خرما و یه خیار سبز با بی حالی تمام خوردم و حالم بد بود دیگه نتونستم بخورم ، برام توپ‌ اوردن یک ساعت و نیم رو توپ ورزش کردم شدم ۴ سانت ، دردام شروع شده بود و فقط نفس عمیق میکشیدم زنگ زدن ماما همراهم اومد
مامان Baby's مامان Baby's ۱۵ ماهگی
#زایمان طبیعی دوقلو
#پارت ششم
سرمم در جریان بود و دریغ از یه ذره درد...
دکترمم به فاصله میومد معاینه م میکرد که ببینه دهانه ی رحمم چند سانته....
و من تو این فواصل همه ی نگاهم به ساعت دیواریِ روبرو بود که ساعت از ۱۲ شب بگذره و تودلیام اردیبهشتی بشن😅
ساعت ۱۲ که شد یه مامای مهربون دیگه اومد بالا سرم و گفت مامای قبلی وقت استراحتش شده و الان من مامای شما هستم و اسمشم خانم محمدی بود،بهم گفت:مامای همراه نداری؟گفتم نه...گفت پس این حرکاتی که میگم انجام بده؛یکیش حرکت زدن با توپ بود و بعدش اسکات زدن و...
منم چون دوس داشتم طبیعی زایمان کنم؛هر حرکتی که میگفت رو انجام میدادم
طرفای ساعت ۱۲:۱۵ بود که دردام شروع شد...دردای وحشتناکی که میگرفت و ول میکرد
از درد زیاد حالت تهوع بدی داشتم...ماما رو صدا زدم و گفتم بهم ظرف تهوع بدین که یهو گلاب به روتون کل شامی که خورده بودم بالا آوردم.... برام آمپول تهوع زدن؛تهوع م خوب شد
ولی دردا امونمو بریده بودن...
دکترم اومد معاینه م کرد ک گفت الان دهانه ی رحمت ۴_۵ سانته بشه ۷_۸سانت میبریمت اتاق زایمان....
منم تو این حین هر حرکت و ورزشی که ماما بهم گفته بود انجام میدادم....
ادامه در پارت بعدی...
مامان آراد مامان آراد ۷ ماهگی
خیلی خوب بود توی اتاق زایمان بعد متخصص زنان که داشت سال اول میخوند بالا سرم بود بعد یه دکتر سال دومی اومد معاینه کرد که خیلی درد داشت گفت ۲ سانتی بعد رفت دکتر سال اولی بالا سرم موند فامیلیش صفایی بود بعد ان اس تی گرفتن و فشار و قند و همه چی چک کردن یکی تز سونو هارو توی اورژانس تاریخشو ننوشته بود هی دنبال اون میگشتن بعد من به حاطر درد معاینه نمیخاستم که طبیعی بیارم با یکی از سال اولی های دیگه صحبت کردم گفت میتونی به استادمون بگی با ۳۰ میلیون سرارین میکنه اختیاری
بعد دیگه ۱ ساعت بعد دکتر اومد گفت اکپول ریه اونایی که دیابت دارن بعد ۳۴ هفته نمیخاد بزنن و گفت بیارین دو ساعت دیگه من سونوگرافی کنم اگر آب دور بچه بیشتر از ۲ بود من یه هفته نگه میدارم به منم گفت راضی گفتم اره
دیگه دو ساعت ان اس تی وصل بود مامانم مدارکمو اورد پیشم موند وقتی هم که میخاستم برم سونو خرما با خودم بردم رفتم
دکتر سونو کرد گفت ۲۷۰۰ هست اب دور بچه هم خیلی کمه نمیتونم نگه دارم باید خاتمه بدیم بعد گفتم میشه سزارین کنیم گفت چرا گفتم اخه خیلی معاینه میکنن و خیلی درد داره گفت اگر به خاطر کعاینه و درد میگی من میگم هر موقع لازم بود معاینه کنن برات میتونم زایمان بدون دردم هم هماهنگ کنم منم چون ورزش اینارو دوس داشتم و دوس داشتم امتحان کنم گفتم پس بگین توپم بهم بدن گفت باشه من مینویسم
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد از چند تا زور محکم ماما اومد و از بالای شکم فشار میداد تا بچه بیاد بیرون اما وقتی اون فشار میداد شکم و استخونای اون قسمت چنان دردی می‌کرد که من دیگه حالم بد می‌شد و خودم نمیتونستم زور بزنم بچه برمی‌گشت داخل به همین خاطر دکتر گفت که اصلا فشار نده تا با زور های خودش بیاد بیرون همین که ماما اون ماساژ ها رو بیخیال شد انگار زور منم برگشت خودم قشنگ فشار میدادم بچه رو به سمت پایین دکتر در اون حین امپول بی حسی رو تزریق کرد و بعد یه برش زد و من یک آن دیدم که سر بچم تو دستای دکتره و داره میادش بیرون اون لحظه انگار همه دنیا رو به من دادن همه دردام یادم رفت بدنم آروم آروم شد دیگه دردی نفهمیدم فقط چشام بچه رو میدید که نشونم دادن و بردن تمیزش کردن و ... بعد از اون نوبت جفت بود که بیاد بیرون اما انگاری که جفت چسبیده بود به رحم بهم گفتن که چند تا سرفه کن تا جفت کنده شه بعد از چند تا سرفه الکی جفت هم کنده شد اومد بیرون و بعدش دکترم بخیه ها رو زد موقع زدن بخیه ها یه کوچولو حسش میکردم ولی جوری نبود که نتونی تحمل کنی در کل بعد از به دنیا اومدن بچه همه چی قابل تحمل میشه همه چی یادت میره دنیا به چشمات روشن تر میشه
دختر من ساعت ۱۰ و ۴۵ دیقه شب به دنیا اومد و خدا رو شکر من ساعتای طولانی درد نکشیدم ، بعد از این که اومدیم بخش دیگه من خوابم پریده بود حالم عالیِ عالی بود بعد اونهمه سختی دوران بارداری و زایمان حالا دیگه راحت شده بودم دخترم کنارم بود و داشتم بهش شیر میدادم و خدا رو هزاران بار شکر میکردم به خاطر زایمان راحتی که به نظر خودم داشتم و واسه دکتر هم دعا میکردم که همیشه موفق باشه
حانیه حانیه قصد بارداری
تجربه زایمانم پارت دوم

تا ساعت ۸:۳۰_۹ من فول شدم ماما اومد گفت پاشو ورزش کن اصلا ما نداشتم حرف بزنم چه برسه اینکه ورزش کنم ماما میرفت بیرون من مینشستم وقتی میومد می‌گفت تو که نشستی میگفتم نه دارم بلند میشم ببین😂
به زور مامانمو اوردم پیشم چندتا خرماگردو و کمپوت بهم داد انرژی اومد تو بدنم
(اینم بگم آمپول فشار هم چون یکی از دانشجوها برام زد نمیدونم بلد نبود چطوری بود اصلا از سرمه نمیومد تو دستم یعنی من بدون آمپول فشار بدون بیدردی زایمان کردم )
ماما دوباره اومد گفت ورزش بسه (خودتو کشتی انقد که ورزش کردی😂😂) بشین حالت دستشویی زور بزن
یه چند دقیقه‌ای نشستم خیره به در😂 دوباره اومدن بردنم یه اتاق دیگه دکتر و ماما و یه نفر دیگه تپلی
نشستم رو تخته پاهامو ماما گرفت محکم فشار میداد تو دلم دکتر دهانه رحم رو گرفته بود با فشار باز میکرد که بعدش آمپول زدن آمپول هم درد کمی داشت چند دقیقه بعدش که سر شد برش زد که من اصلاً دردشو حس نکردم فقط صدایی که داد گوشتمو ریخت😵‍💫
اون زن تپلیه هم با جفت دستاش که مشت کرده بود افتاده بود رو دلم🥲😂 ساعت ۱۰ شب هم دختر گلم اومد تو بغلم 🥰
وااای از اون لحظههههه🌸
انگار چند ثانیه دنیا متوقف میشه انگار فقط خودم بودم و دخترم
سریع بندناف رو بریدن و دخترمو گذاشتن یه جای دیگه و دکتر و ماما شروع کردن به بخیه زدن که چون من لگنم کوچیک بود بچم ماشاالله درشت بود بخیه فوق العاده زیاد خوردم تا نزدیک ۱۱ داشتن بخیه میزدن
که درد بخیه هم بخوام بگم بخیه داخلی اصلا درد نداشت اما بخیه بیرونی انگار که بیحسی رفته بود کااامل متوجه دردش میشدم و این خیلی بد بود
مامان دلانا🧡 مامان دلانا🧡 ۷ ماهگی
زایمان_طبیعی۳

دیگه موقع بستری شدن گفتن که اپیدورال میخوای من گفتم نه ماما همراه میخوام ولی خب چون نصفه شب بود باید زنگ میزدن کسی بیاد گفتند که اپیدورال بزنی بهتره وچون از معاینه میترسی اپیدورال که بزنی چیزی نمیفهمی راحتی من بیشتر از عوارض اپیدورال میترسیدم اما خب دلو زدم به دریا گفتم باشه هیچی دیگه اومدن اپیدورال زدن. من بی حس شدم یعنی حرکت داشتم اما حسی نداشتم گفتن دیگه راحت بخواب تا موقعی که صدات بزنیم البته من خوابم نبرد اما دیگه دردی نداشتم دیگه تقریبا یکی دوساعت بعد ماما اونجا اومد ورزش اینا داد تقریبا ۹ سانت رسیدم که دردام اون حس فشار اومد سراغم و خب حقیقت یک ساعت اخر واقعا بد بود ماما اونجا هم میگفت من تا سر بچه رو نبینم به دکتر زنگ نمیزنم و میگفت ورزش داشته باش زور بزن دیگه واقعا اون درد لحظه اخر غیر قابل تحمل بود که منو بردن اتاق عمل تا دکتر رسید دو سه تا زور زدم دخترم به دنیا اومد 🥰 اما در کل از روند زایمانم راضی بودم مخصوصا بی حسی واقعا خوب بود
مامان جوجه مامان جوجه روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم سزارین

ماما سریع زنگ زد به پزشکم. گفتش با پزشک مقیم برو اتاق عمل! تمام مشکل من این بود که همه چی غیرقابل پیش بینی شد برام. استرسم هزار برابر شد. اومدن لباس تنم کردن و زنگ زدن جراح اومد و فرستادن اتاق عمل، حس شکنجه گاه رفتن داشتم. رفتم خوابیدم رو تخت اتاق عمل یهو همه ریختن سرم ترسیدم. یکی بتادین میزد یکی رگ می‌گرفت و...وای اومدن برای تزریق آمپول بی‌حسی، دست زدن به مهره‌های کمرم گفتن خیلی متورمه. یواش بهم میگفتن آمپول زدن خطرناکه‌ها، ولی زدن... بخاطر همون تورم دردش تو تمام نخاعم پیچید ولی کم کم پاهام داغ و بی‌حس شد گفتن دراز بکش. تا خوابیدم پرده کشیدن جلوم. تصورم این بود خب هیچی متوجه نمیشم و حالا همین الان که شروع نمیکنه...که یهو تیغ رو زد و من فهمیدم کاملا، و از این که می‌فهمیدم شکممو داره پاره می‌کنه چندشم میشد چون حس لمس هست ولی حس درد نیست... پرستار گفت دکتر ناخوناش سیاه شد. یهو دیدم درد بشدت بدی پیچید تو قلبم. گفتم قلبم درد می‌کنه و میسوزه نمیتونم نفس بکشم
که به هم میگفتن به آمپول بی حسی حساسیت داده و فلان ...
حالا تو اون حس مردن گفت باید شکمتو فشار بدیم بچه بیاد. که جونم بالا اومد از فشار دستاشون. ولی بچه که اومد یه حس سبکیه فوق العاده ای داشتم. آوردنش کنار صورتم اصلا انگار پرت شدم تو یه سیاره دیگه.... بعدش بردنم ریکاوری
مامان سورنا مامان سورنا ۱ ماهگی
پارت سوم
بعد معاینه ماما، خون تقریبا زیادی ازم ریخت آمپول فشار هم که زدن و دستگاه به شکمم وصل کردن تا روند زایمان شروع بشه(تمومممم تلاشتون کنین درداتون خونه شروع بشه علاوه بر اینکه دردا آمپول فشار خیلی تیز و دردناک هست مجبورین یه دستگاه هم به شکمتون وصل باشه که نوار قلب بچه هر لحظه چک بشه چون آمپول فشار ممکنه تپش قلب کند کنه...بعد بهتون اون وصل باشه مجبورین همش دراز کشیده باشین نمیتونین راه برین و ورزش کنین دردا هم وقتی راه برین خیلی قابل تحمل تر میشه ولی دراز کشیده با هر دردی طاقتتون تموم میشه🤒)
خلاصه من ساعت ۴ آمپول بهم تزریق شد و ساعت پنج رسماً دردای اصلی شروع شد نیم ساعت اول دردا می‌شد با تکنیک تنفس و اینا راحت تر گذروند نیم ساعت بعد بالاتر رفت 😩 دیگه ماما دید دردام انگاری زیاده ناله زیاد میکنم اومد معاینه کرد گفت خیلی پیشرفتت خوب بوده تو تا دو ساعت دیگه زایمان می‌کنی .گفتم خب زنگ بزنین دکتر بیهوشی بیاد گفت نه هنوز تا آمپول اپیدورال مونده 😭
نیم ساعت سوم آرزو مرگم داشتم دنبال یه آمپول بودم آمپول هوا بزنم خودم بکشم😄 دردا خیلیییییی وحشتناک بود دیگه ناله ها بلند و همراه گریه داشتم ماما دید اوضام داغونه اومد دوباره معاینه م کنه بهش گفتم کمرم داره می‌شکنه میفهمم بچه داره میاد،معاینه کرد گفت تو هفت هشت سانت بازی دیگه باید کم کم بری تخت زایمان .😐