۱۱ پاسخ

باورت میشه من جات ترسیدم نمی‌دونم شاید چون پسر من شلوغه ۳ تا بچه ی لحظه برام خیلی ترسناک به نظر رسید

الان سومی وبارداری؟

چ قشنگ خداحفظشون کنه کاش خداهم ب من یه دوقلو بده😔😉😔شما ارثی داشتین یا دارو مصرف کردین

پیشاپیش خدا قوت برا سومیت ایشالا این یکیتون رفلاکس و کولیک نداشته باشع

بله عزیزم اتفاقا کم هم نیستن بچه بدون کولیک و رفلاکس
توکل ب خدا
ان شاالله سالم و اروم باشه

خدا خودش کمک میکنه تو هم زیادسخت نگیر بالاخره بزرگ میشن، اگه میخای راحت باشی بابچه هات از آدمها دور باش تا از آب و گل دربیان وراحتترشی، هیلی خوبه باهم بزرگ میشن😍

منم سومی رو باردارم، شش ماه دیگه دارم تازایمان،خداکنه برامنم به سلامت بگذره، منم هیچ تصوری از بعدزایمان ندارم، چون دقیقا وسط مدرسه دخترم بدنیا میاد، پسرمم تااون موقع نزدیکه سه سالشه الان درگیر پوشک گرفتنشم،دقیقا دوتابچه هام رفلاکس و کولیک بودن، ازخدامیخوام سومی اینارو نداشته باشه، ان شاءالله بچه آروم باشه بدون کولیک و رفلاکس و به راحتی بگذزه برات

اره بابا ولی من سه تا بچه هام منو خیلی اذیت کردن

منم شرایط شما رو دارم ۲۹ این ماه اگه خدا بخواد سزارین میکنم خیلی استرس دارم الان خیلی بهم فشار میاد چه برسه به بعد بچه هام خیلی نا آرومن وابستگی شدیدی به من دارن

خداحفظشون کنه برات
هر بچه ی مدل والا من جفت بچه های برادرم ن کولیک تجربه کردن ن رفلاکس

اره هستن همچین بجه های آرومی هم.دوقلو دارید.الانم باردارید؟

سوال های مرتبط

مامان عَفان و حَمدان مامان عَفان و حَمدان ۲ سالگی
امروز ۲۲ اردیبهشت روز دوقلو ها و چند قلو هاست
خواستم اینجا به اشتراک بزارم تا یادگاری بمونه 😍

یادمه روزی که فهمیدم دوقلو باردارم چقدر گریه کردم 😅🤦🏻‍♀️ آخه هیچوقت فکرشو نمیکردم با اینکه تو فامیل زیاد داریم ولی برای خودم انگار هیچوقت انتظارشو نداشتم
هم خوشحال بودم هم میترسیدم راستش بیشتر میترسیدم چون شنیده بودم که همه میگن خیلی سخته و واقعا هم سخت بود هم زمان حاملگی ماه های آخر فقط روز شماری میکردم که زودتر زایمان کنم چون اصلا نه میتونستم بخوابم نه بشینم نه راه برم هیچی واقعا سخت بود و در نهایت ۳۶ هفته به دنیا اومدن 😍❤
ماه های اول خیلی سخت بود همزمان با هم گریه میکردن شیر میخواستن باهم دستشویی میکردن و...
بالاخره کم کم عادت کردم هنوزم سخته ها باهم بهونه میگیرن ولی انگار دیگه برام راحت تر شده بالاخره دوسال گذشته و خداروشکر که خدا این دوتا فرشته رو بهم داد و منو لایق مادری دونست ❤

دوقلو فرزندپروری گهواره شیرمادر شیرخشک بارداری زایمان سزارین نی نی بچه
مامان ویانا🧚‍♀️ مامان ویانا🧚‍♀️ ۲ سالگی
امروز یه سری تاپیک ب چشمم خورد ک خیلی ناراحتم کرد
عزیزم شما اگ خیلی پولداری خب خدا بیشترش کنه واست اگ بچت آرومه اگ شوهرت خیلی خوبه خداراشکر خوش بحالت
ولی نمیتونی بیای به بقیه گیر بدی یا بقیه را مسخره کنی ک چرا از مادرشوهرخواهرشوهرت بد میگی چرا میگی شوهرت بده و.... میخام بگم خیلی ها لحظه ناراحتیشون اینقدر واسشون سنگین اینقدر اون لحظه حالشون بده ک فقط میخان این حس بد خفشون نکنه میان اینجادرد و دل مینویسن شما باز نکن شما نخون مجبورت کردن؟
وقتی یکی میاد میگه بچم اذیت میکنه اون لحظه نوشتنش اینجا خودشو خالی میکنه باعث میشه کمتر سر بچه اش داد بزنه و...
چرا اینقدر بی رحمین
عزیزم اگ کسی از سفر و رستوران واین چیزاش نمیذاره نه اینکه نمیره چرا اتفاقا ممکن اینکارا اینقدر روتین باشه واسش ک حتی عکسم نگیرن ک بخاد منتشر کنه یه سری اومدن اینجا دم و دقیقه عکس از خودشون خونشون کاراشون میزارن و به به چه چه میکنن ک ما چقد خوشگلیم چقد خوبیم بقیه بد یه سری هم دامن میزنن ب اینکار
یاد بگیریم به هم احترام بزاریم شما حق نداری کسی دیگ را قضاوت یا منع کنی
یه پلتفرم ک کسی کسی را نمیشناسه شاید دلش میخاد دردودل کنه خالی بشه و همین خالی شدن میتونه از کلی پیامد بدتر جلوگیری کنه....
بی رحم نباشید

#فرزندپروری
#مادر
#کودک
#نوزاد
#زایمان
#انتی
#انومالی
#غربالگری
#فرزندپروری
#مادر
#کودک
#نوزاد
#زایمان
#انتی
#انومالی
#غربالگری
مامان 🌸m.m🌸 مامان 🌸m.m🌸 ۲ سالگی
خیلی وقتا تو دلم میگم خوش به حال اونایی که عمرشون گذشت و نه داغ فرزند و عزیز دیدن نه اذیتی از این بابت💔🫠
احساس میکنن اونا بنده های برگزیده خدا بودن🫠🫠🫠
خیلی تو خودمون داشتیم از بزرگترا ۴تا فرزند ۵ تا ،۶تا همه سالم ماشالله هیچ از دست رفته ای نداشتن شاید سر بچه هاشون یه مقدارایی اذیت شدن ولی خیلی کوتاه و گذرا بوده بزرگ شدن پیر شدن بچه هاشون مثل پروانه دورشون خیلی بهشون حسرت میخورم گاهی وقتا میگم من هیجوقت شاید مثل اینا نشم پیرشم ولی سنگ صبوری نداشته باشم کسی نباشه بیاد زنگ خونمو بزنه حالمو بپرسه نگاه میکنم زنگ میزنن بچه هاشونو دورشون جمع میکنن با وجود گرونی و همه جی میگن همینی که هست و باهم بخوریم گاهی وقتا بچه ها تعدادشون به خاطر بچه هاشونو شوهراشون تعدادشون بالایه از مادرپدرشون خجالت میکشن که اذیت نشن بر میدارن غذا میپزن میارن خونه مادر پدرشون تا بلکه فقط دورهم باشن همیشه اخر هفته ها بین طن و شورا بحث که خونه کدوم طرفی برن ولی من خیلی میترسم میترسم از اون روزی که برام اینجوری نباشه من تو خونواده شلوغی بزرگ شدم دورم همیشه پر بوده کلا انگار جونم به جون آدما وصله از اینکه حایی برم آدم نبینم حرصی میشم اعصابم بهم میریزه ولی احساس میکنم خدا همین ضعفو نقطه گذاری کرده🫠🫠🫠
خانما شماتم مثل من فک میکنین؟ فک میکنین خدا همیشه دنبال نقطه ضعفا میره؟؟ من حتی از خوشحالی کردن ام دیگه میترسم همش مگیم نرمال باشم تا خدا اونو هدف نگیره واسه یه جیزی حساس نباشم تا خدا اونو هدف نگیره نمیدونم چرا دیدم به خدا اینجوری شده ولی واقعا نشسته رو مغزم مخصوصا بعد بچم احساس میکنم یکی از طرف ترس وارد میشه یکی از طرف شادی زیاد همش میترسم💔