۸ پاسخ

شکر خدا. ولی عزیزم‌ درسته سنت کمه ولی وقتی مادر میشی ینی مسئولیت داری بهتره حتما یکسری اطلاعاتت رو بالا ببری. تا تصمیمت نشه تصمیم مامان و مادرشوهر...
تو ابن زمونه دیگه به بچه اب جوش و نبات و عرق نعنا و فلان و فلان نمیدن... خطر داره والا..
اطلاعاتت رو بالا ببر گلم.
ببخشید برا خودت‌گفتم.
اگر دلت خواست دوره بیماریهای شایع کودکان دکتر صدیقه طهرانچی رو بخر..
حتما هر ماه بچه رو ویزیت دکتر ببر.
بچه کوچیک نباز به ویزیت مرتب داره...
❤️ امیدوارم از دوران مادری لذت ببری..❤️
راستی بچه رو جاهای شلوغ نبر تا جون بگیره بخصوص بعد واکسنها ک بکم بدن بچه ضعیف میشه..

خداروشکر عزیزم خدا برات ببخشه و یک جین دیگه بچه های سالم بهت بده انشاءالله.نویسندگیت عالیه ها مثل یک رمان بود عالی نوشتی.خدا بهت صبر بده برا بچه اولین درک میکنم که داغ اون هیچ وقت سرد نمیشه.رضات برات حفظ کنه امام رضا . انشاءالله عاقبت بخیر بشه زیر سایتون.

واقعا سخت بوده شکر ک الان خوبین براتون خوشحال شدم🌸♥️

رفتی حرم امام رضا برا دختر منم دعا کن
تیروئید داره خیلی غصه میخورم
هر روز قرص میخوره

خداروشکر که سالمه
خداحفظش کنه برات عزیزم

ان شالله همیشه سالم باشه و خدا برای هم حفظتون کنه...پسر منم۱۴ روز ان ای سیو بود با عفونت شدید ریه چند روزم تو بخش نوزادان..
خیلی روز و شب‌های سختی رو گذروندم..خیلی خیلی سخت بود درکت میکنم..اهل بیت به فریادم رسیدن

چون خیلی طولانی شد اخراشو خلاصه کردم دیگه سرتونو درد نیارم

بمیرم برات چقدر درد. کشیدی. الهی خدا و اهل بیت گل پسرتو برات نگه دارن و. دوماد شدنشو ببینی. ذوق کنی

سوال های مرتبط

مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۳ ماهگی
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
وقتی بهم‌گفت کلی ناراحت شدم چون فکر میکردم حداقل دیگه یک ماهگیش توخونس،یکم بعد دکتر صدام کرد گفت اگه شما ایمان داری که بچت اکسیژن نمیخواد من ترخیص کنم من دوباره زدم زیر گریه 😂😂😂گفتم نههه من دوست دارم زودتر برم‌خونه ولی میخوام با خیال راحت برم هرچی شما بکی گفت من که هردقیقه پیشش نیستم شما و پرستارش باید بگی اگه اکسیژن نمیخواد من ترخیص کنم منو پرستارا گفتیم تو بغل من اکسیژنش اصلا افت نمیکنه ،دکتر کفت ترخیص🩷😍😍😍😍😍😍من به پرستارا میگفتم نگرانم میگفتن نباش اگه خطر داشت میگفت با رضایت شخصی ببرش با مسئولیت خودش مرخص نمیکرد،دیگه منم زنگ زدم به شوهرم که گوسفندتو‌اماده کن پاشو بیا و ما بعد یک ماه با دختر قوی و جنگجوم بالاخره اومدیم خونه😍😍😍
دوروز بعد ترخیصش ریفلاکس داشت پرید تو گلوش و بچه داشت خفه میشد من سکته مردم بردیم دوباره بیمارستان اونشب بستری کردن تا فردا دکترش بیاد
دارو‌داد گفت خوبه و باز مرخص مردن،اهان پرستارایی که اونروز منو اونجا دیدن تعجب کرده بودن باز اینجا چکار میکنی میگفتن برو هی بچه رو‌نیار بیمارستان😂
پارت اخر پست بعد
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۳ ماهگی
پارت۸#
دیگه وقت ملاقات رسیده بود و هم اتاقی های من یکیش زایمان سزارین شده بود دوتایی دیگه هم عمل دیگه داشتن منم که بدون بچه بودم اونجا پرستاره اومد گفت بچت سردش شده باید چند ساعت زیر دستگاه باشه تا گرم بشه بدنش بعد میارن برات مادرشوهرم و مامانم اینو که شنیدن یکم آروم شدن و منم به شدت درد داشتم و میلرزیدم همسرم اومد با یه باکس گل پیشم گفت خوبی چرا میلرزی گفتم خوبم ولی درد دارم میگن برا بیحسیه که میلرزم بعد گفت بچه کو مادرشوهرم گفت بردن زیر دستگاه چون تو اتاق عمل سرد بوده بردن یکم بدنش گرم بشه باز میارن همسرم گفت شما اصلا ندیدین بچه رو اونا گفتن نه من گفتم منکه دیدم سالم بود بچم خیلیم گریه میکرد هیچکی محلش نداد کلا سیاه کبود شد بچم ،خندیدم گفتم روی بینیشم قرمز بود خیلیم کوچولو بود مادرشوهر و مامانم گفتن عیب نداره بچه سالم باشه کوچیک و ریز بودنش مهم نیست بزرگ میشه دیگه پدر شوهرم زنگ زد که من بیام بیمارستان مادرشوهرم گفت نه نیا لازم نیست الان ملاقات تموم میشه را نمی‌دن چون همه سر این بچه من حساس شده بودن بخاطر تجربه تلخ قبلی اصلا مادرشوهر م چیزی نگفت راجب بچه به پدر شوهرم
مامان کنجد مامان کنجد ۹ ماهگی
خانوما دارم دیوونه میشم دیگه
اون از شوهرم که قرار بود اسم بچه رو امیرعلی بزاریم سرخود رفته به اسم علی گرفته( بعدا ازم معذرت خواهی کرد گفت به همه میگیم امیرعلی گرفتیم شناسنامه رو و امیرعلی صداش کنن)
اینم از خانواده شوهرم که هرچقد من و شوهرم میگیم امیرعلی هست اسم پسرمون باز علی صداش میکنن
امروز با مادرشوهرم رفتیم مهمونی اونجا همه به پسرم امیرعلی میگفتن این عمدا شروع کرد به علی صدا زدن، میدونه من ناراحت میشم چقد حرص و جوش خوردم اون اوایل زایمانم سر اسم، باز عمدا علی صدا میزنه
تو ماشین هم پیش شوهرم بهش گفتم مامان اسم پسر ما امیرعلی هست چرا هی اونجا علی صداش میزدین؟ عمدا جواب نداد و خودشو زد به کری
میخواست بگه که ینی تو رو آدم حساب نمیکنیم
چون اون اوایل یه بار از شوهرم پرسیده بود شوهرم می‌گفت از اسم علی خوشم میاد (به گفته شوهرم) ولی اینم بگم از اول ازدواجمون شوهرم میگفت پسردار بشم امیرعلی میزارم، یکی دو ماه مونده به زایمان نظرش عوض شده بود یکم ، می‌گفت علی. نذر کردم و....
روز زایمان هم که اومد ملاقات گفت چرا به همه گفتی امیرعلی (اون شب مونده بود خونه مامانش) برا همین میگم نکنه مامانش رو مخش کار کرده
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۳ ماهگی
پارت۲#
خب من اومدم خونه و به مامانم گفتم دکتر اینجوری گفته میگه وزنش کمه شاید مشکل داره ،اینم بگم که من بچه اولم چون از دست دادم سر این پسرم واقعا وسواس داشتیم منو همسرم ،بعد مامانم گفت به خدا توکل کن هیچی نیست دکترا پیاز داغشو زیاد میکنن و فلان نمیخاد بری سنو انشالله که چیزی نیست یکم به خوراکت برس وزنش می‌ره بالا هنوز وقت داری،به مادرشوهرمم گفتم اونم همینجوری گفت منم گفتم باشه حتما از تغذیه منه که وزنش کمه چون حالت تهوع داشتم و چیزی نمی‌خوردم دیگه خلاصه خواهر آنقدر سرچ میکردم که هرچی برای وزن جنین خوبه رو بگیرم بخورم همش به همسرم میگفتم اینو بیار اونو بیار خیلی دیگه تلاش کردم بخورم همه چیز تا ۳۶هفته که شدم یه دفعه گفتم دیگه نمیرم پیش فقانی
میرم پیش سرور دوگانی چون زایمان اولم با ایشون بود گفتم ایندفعه هم پیش خودش برم ،رفتم بیمارستان امام حسین پیش سرور دوگانی ویزیت شدم گفتم میخام جای شما سزارین بشم و اینا همه آزمایشات و سنوگرافی هارو نشونش دادم گفتم میگن وزنش کمه شاید مشکلی باشه اگه لازمه که دوباره سنو داپلر تکرار کنم بیارم پیش شما گفت دراز بکش شکمتو ببینم ،منم چون رحم دوشاخ بودم بچه کلا یک سمت شکمم بود دراز کشیدم اومد با دستش یکم تکون داد شکمم گفت نه وزنش خوبه خب میتونم برای ۳۸هفته نامه بدم بهت صبح ساعت ۵اینجا باش برای عمل
مامان Angel Kocholo مامان Angel Kocholo ۱۱ ماهگی
پارت اول
چند روز بود دغدغم خرید لباس برا زمان ترخیص از بیمارستان بود تو پیجها و سایتها چند دست پسندیدم که خواستم خرید کنم موجودیشون تموم شده بود.
۱۵ مرداد ۱۴۰۴ روز چهارشنبه از صبح شروع کردم کابینتهارو دستمال کشیدم و خونه رو جاروبرقی کشیدم بعد ظهر هم وقت ویزیت داشتم با خودم گفتم قبل رفتن پیش دکتر میرم از سعدی شمالی شروع به گشتن میکنم یه چیزی میگیرم. هرچی گشتم لباسی که به دلم بشینه پیدا نکردم. دیگه رفتم مطب پیش دکترم معاینم کرد همه چی اوکی و عالی بود. دکتر بهم نگاه کرد گفت تویی که من میبینم حداقل تا سه روز آینده زایمان نمیکنی هیچ خبری نیست...
از مطب داشتم درمیومدم مامانم زنگ زد که میخواد لیاد خونمون یکی دو روزی بمونه پیشم، دیگه خودم رفتم دنبالش برش داشتم رفتیم خونمون یکم ظرف مونده بود نشسته بودم مامانم ظرفا رو شست منم گفتم کمرمو زیر شکمم درد میکنه ولی درد زایمان نبود از خستگی بود که کل روز رو کار کردم، خلاصه شب خوابیدیم...
صبح راءس ساعت ۸ تو جام خواستم پهلو به پهلو بشم احساس کردم تشک خیسه، پاشدم تشکو نگاه کردم دیدم آب ریخته، همینکه پاشدم بازم ازم آب اومد(احساسی داشتم نمیدونم ترس بود. تعجب بود. یا ذوق داشتم) مامانمو صدا کردم اومد گفت کیسه آبت پاره شده بچه داره بدنیا میاد زود زنگ زد همسرم بیا فرشته رو ببریم بیمارستان...
منم که هنوز ساک بیمارسانو جمع نکرده بودم حتی لباسهای نینی رو نشسته بودم. همونطور که تو تاپیکهای اونموقعم نوشته بودم میخواستیم از اتاق نینی فیلمبرداری کنیم بعد ساکمونو جمع کنم
زنگ زدم همسایمون که خیلی باهاش صمیمی هستم اومد همینجوری ساکمو بست و کلید خونمونو دادم بهش هم بیاد خونمونو مرتب کنه هم چیزی لازم داشتیم اون برامون انجام بده