خیلی فشار رومه حس میکنم افسردگی گرفتم من واسه بچه دوم برنامه ها داشتم دلم میخواس وقتی بزرگه ده سالش شد بیارم ک اذیت نشم ولی دوسال قبل ناخواسته باردار شدم البته از طرف من ناخواسته بود همسرم راضی بود خلاصه گفتم باید بندازم رفتم کورتاژ کرد ۶ هفته بود بعد باز روحیم داغون شد ک من گناه کردم اطرافیان کفتن بزار یدونه بشه ک یادت بره کاش گوش نمیکردم از وقتی این بچه رو حامله شدم بیچاره شدم با همسرم دعواهامون شروع شد از همسرم متنفر شدم پسرمم ک کلی اذیتم کرد همش لگد میزد عصبیم میکرد همسرم اون اوایل گف بنداز گفتم ن دیگه عمرا بندازم دوران بارداری یدونه دعوای بدی کردیم ده روز قهر بودیم اصلا بهم توحه نمیکرد همش میگف هوس چیه و فلان این وسط خواهرشوعرمم باردار بود همسرمش از شیر مرغ تا جون ادمیزاد میگرف واسش اونم دومین بارداریش بود سر زایمانمم کلی دعوا بود قهر بودیم وقتی رفتم اتاق عمل خلاصه الانم همه میگن دوتا بچه داری مثلا تیکه میندازن ک زود بود ۲۷ سالمه پسر اولمم ۶ سالشه خلاصع بدجوری داغونم بغض دارم هیچی اونجوری ک دلم میخواس پیش نرف کاش میذاشتم دوسال دیگه میوردم شاید اوضاع اینجوری نمیشد

۶ پاسخ

من 23سالمع سه تا دارم ماشاالا بزرگ میشن مثل اب خوردن

دقیقا مثل بارداری اولم شوهر من ۷ ماه قهر بود چقدر زجرم دادن سر اولی خیلی عذاب کشیدم شد بیش فعال بعد از ۱۰ سال بچه دومی آوردم اولی اینقدر اذیتم کرد که بچه دومی زود به دنیا آمد

اون دوتا بی گناه که موندن وسط شما
چخبره همچی رو سخت میگیری یا نیارین یا میارین به اعصاب و روانتون مسلط باشین من ۲۳ سالمه دو تا دارم دومی ناخواسته بود ولی خداروشکر

فاصله سنی بچهات که خوبه سن خودتم خوبه برا دوتا بچه من الان ۲۲ سالمه سه تا دارم بزرگه هنوز ۶ سالش نشده😑
شوهرتم که باید باهاش حرف بزنی مردا خیلی کینه ای هستن به زبون نمیارن باید ازش بپرسی ببینی مشکلش چیه از کجا دلخوره که الان اینجوری میکنه

عزیزممم🥺 چقدر سخت بوده برات😔 کم کم بهتر میشه. با اینکه می‌دونم خیلییییی سخته به نظر من تلاش کن بدون فکر کردن به گذشته و کینه ها با همسرت صحبت کنی، مطمئن باش ایشون هم الان وضعیت خوبی نداره حتی اگه ظاهرش اینو نگه، این روزا برای همه تون سخته باید هوای همو داشته باشین. حالا که این تصمیم رو گرفتی دیگه به چیزای بد فکر‌ نکن. چشم‌ به هم بزنی بزرگ میشن

ببین عزیزم خیلی چیزها دست آدم نیست منم دوتا دختر دارم که پشت سر هم هستن خیلی از دوستان واشناها مسخره کردن که چه خبره دوتا بچه اونم هم جنس آوردی که چی
خیلی وقت ها ناراحت میشم و حس بدمیگیرم ولی این دوتا بچه نعمت خدا هستن باید از بزرگ شدنشون لذت ببریم حرف مردم مهم نیست اونا جای ما زندگی نمی کنند سرشون هم برامون درد نمی کنه

سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۱۲ ماهگی
شاهان تا دوماهگی از شیر خودمم خورده
اوایل انقد زیاد بود ک پدسینه هم میذاشتم باز می‌ریخت ب لباسام بعد رفته رفته با ناراحتی ها و گریه های ک داشتم شیرم هی کم شد و خشک شد
هرچی شیرافزا و....خلاصه نشد دیگه .
شاهان ی هفته بیمارستان بود آب دورشو خورده بود وقتی دنیا اومد
تا سه روز چیزی بهش نمی‌دادن تا معدش تخلیه بشه
بعدش گفتن شیر بیار
هم شیر خشک بردم هم شیرخودمو با شیردوش همش سعی میکردم براش ببرم ک شیرخودمو بهش بدن .انقد من با شیردوش اینکاروکردم ک شدید نوک سینه هام زخم شد پماد و کرم شقاق میزدم خوب نمیشد بعد ک مرخصش کردیم سینمو میذاشتم دهنش بعد یکی دو روز دیگه دردش داشت منو می‌کشت گریه میکردم انگار چنگ مینداختن تو دلم ولی بهش شیر میدادم
ی روزش مادرشوهرم بالا سرم نشسته بود من گریه میکردم وشیر میدادم وهی تند تند با حالت خیلی بد و با لحن خیلی تند همش می‌گفت باید شیر بدی باید شیر بدی منم دیدم درکم نمیکنه گفتم اصلا دوسندارم شیر بدم (تو پنج سال ک عروسشونم از گل کمتر بهشون نگفتم بااینکه خیلی بدی ها درحقم کردن)این شد بهونشون دعوایی راه انداختن ک من چرا اینجوری باهاش حرف زدم و پدر شوهرم زنگ زد شوهرمو قشنگگگ شست گذاشت کنار برادرشوهرمم زنگ زد ب مامانم و کلی حرفو.....بازم مامانم کوتاه اومد خلاصه قهرکردن و چند ماهه بچمو ندیدن .من انقد اون موقع گریه کردم بغض کردم یعنی شبوروزم همین بود ک شیرم خشک شد اونوقت نشستن پیش همه فامیلاشون میگن ک من عمدی شیرندادم ب بچم و هی میگن اگه شیرخودتو میدادی الان بچت می‌خواسته تپل باشه و....،خدا ازشون نگذره
من خودم سر اینکه شیرم خشک شد افسردگی گرفتم حالام هی ب روم میزنن ک شیرش ندادی و من همش با خودم میگم شاید واقعا اگه شیر داشتم بچم تپلی میشد و.....
مامان فندوق مامان فندوق ۹ ماهگی
تجربه بارداری پارت ۱
من و شوهرم دختر عمو و پسر عمو هستیم ۵ سال اختلاف سنی داریم حدود ۴ سال نامزد بودیم و دوسال بود که عروسی کرده بودیم شوهرم از اول با بچه دار شدم مخالف بود و میگفت اصلا بچه نمیخوام و بار شاغل بود و ادامه تحصیل منم مخالف بود با هزار ضرب و زور رفتم لیسانسم رو گرفتم با اینکه مخالف بود و حمایت نمیکرد گذشت تا اینکه گفتم میخوام برم سر کار باز مخالفت کرد ولی با اصرار های من موفق شدم برم و مشغول شم داخل یه مجموعه چون علوم تربیتی خونده بودم سرو کارم با بچه ها بود و روحیم خوب بود به همسرم گفتم اگر با کار کرونم مخالفی پس بزار یه بچه بیارم دیگه نمیرم سرکار و تمرکزم رو میزارم روی تربیت بچم باز مخالفت کرد ولی خودم رفتم دنبال کار های قبل بارداری و چکاب و چیزای دیگه یه مدت گذشت زد و من بار دار شدم میرفتم مدرسه بهش خبر بارداریمو دادم باورش نمیشد میگفت الکی نگو و ناراحت بود و منم خیلی خورد تو ذوقم یه مدت کلا کارم بود گریه کردن و به اینده بچم فکر میکردم مراقبت های هفته های اول بارداریم رو خودم تنها میرفتم و انجام میدادم تا رسید به ان تی که گفتن چون فامل نزدیکین و سندروم دان داخل خانواده هست ریسک دارین و حتما باید فوق تخصص بررسی کنه و.....
مامان 💕رقیه💕 مامان 💕رقیه💕 ۵ ماهگی
مامان پسرکم💤💙 مامان پسرکم💤💙 ۷ ماهگی
میخام از خاطره روز زایمانم بگم براتون
روز قبل زایمان وقت دکتر داشتم رفتم گف یک هفته مونده حالا و وقتت نیس در صورتی ک من از یه هفته قبل کمر دردام شروع شده بود خلاصه اون روز دردام شروع شده بود ولی من نمیدونستم درد زایمان هنوز خفیف بود از دکتر رفتم لباس خریدم اونجا هم تو پرو درد داشتم ولی رودار رودار اهمیت نمیدادم ب خرید ادامه میدادم 😂اومدیم خونه شام خوردیم و.......خاستیم بخابیم من دردام بیشتر شد هی میخابیدم نیم ساعت دیگ با درد شدید بیدار میشدم خلاصه تا صبح ۱۰۰ بار خوابیدم بیدار شدم فکر میکردم درد زایمان شدید تر باشه چون یه هفته وقت داشتم خلاصه صبح بیدار شدم شوهرم رفت سرکار منم ب خودم گفتم از شب ک غذا گذاشتم برای ناهار قرمه سبزی الانم کاری ندارم شبم ک بیدار بودم تا صبح الان دیگ تا ظهری بخابم خلاصه دراز کشیدم دیدم ای بابا دوباره دردام شروع شد هر ۱۵ دقیقه یکبار میگرف ول میکرد دیگ زنگ زدم شوهرم گفتم چیکار کنم خیلی درد دارم گف زنگ بزن ماما همراه زنگ زدم گف این درد زایمان نیس اگ بود تو نمیتونستی اصلا حرف بزنی ولی میخای برو بیمارستان معاینه شو دیگ نزدیکای ظهر شد رفتیم بیمارستان معاینه کرد گف ۴ سانتی بستری باید بشی واااای من ک اینو شنیدم از اتاق اومدم بیرون شوهرمو دیدم زدم زیر گریه گف چیشد پس انقدر بغض داشت گلوم نمیتونستم حرف بزنم گفتم گف بستری گف ن بابا گف پس بیا بریم خونه وسایل هارو برداریم کاری داری انجام بده بیایم مامانتم سر راه بیاریم خلاصه تو راه شوهرم خیییلی خوشحال بود خب منم گریم بخاطر ذوق و استرس بود خوشحال بودم خودمم ولی ترس داشتم تو راه بارون گرف شوهرمم همش داشت دلداریم میداد ک گریه نکنم
ادامه پارت دو

#زایمان کمکی شیرخشک کولیک