خانومها من احساس میکنم همین جوری که دخترم رو خیلی دوست دارم ولی ازش بدم میاد ،،،چرا ؟چون با وجود دخترم نمیتونم خوشحال باشم ،،،همش دست و پا گیره ،،،نمیزاره به جا راحت بشینم ،،نمیزاره راحت بیرون برم ،نمیزاره راحت حموم کنم ،،،وخیلی چیز های دیگه ،،،جدیدا باهاش بد رفتاری میکنم،،،میاد پیشم گوشی رو میدم دستش میگم برو پیش من نباش ،،،اصلا براش وقت نمی‌زارم ،،،،خودمم از خودم بدم میاد ،،دخترم خیلی افسرده شده ،،،ترسو شده ،بس که دعواش میکنم ،،،،بدنم کشش نداره ،،،،چه کار کنم دوسش داشته باشم ،،براش وقت بزارم ،،،بازی کنم ،،،،یعنی دوسش دارم ،تحملش رو ندارم ،،،خسته شدم ،،،ولی دخترم داره آسیب میبینه ،,,,,چرا نمیتونم خودم رو جمع کنم ،چرا نمیتونم آرامش داشته باشم ،حوصله داشته باشم ،مهربون باشم ،،،،،مادری کنم ،،،انکاری مریض شدم سرم سنگینه ،،،همش می‌خوام گریه کنم ،،،،،،لعنت به من و مادر بودنم ،😭😭😭😭😭😭😭😭😭

تصویر
۲۵ پاسخ

افسرده شدی عزیزم . خسته شدی بیزاری از همه چیز خودت زندگیت حتی پاره تنت . فقط لازمه یه مدت بری پیش روانپزشک ‌ .. قرص بهت میده مغزت سر جاش میاد خودتو جمع و جور میکنی .. راهنماییت میکنه کدوم مشاوره بری .

خواهر حتمابا تراپیست صحبت کن

عزیزم یکی از دلایلش افسردگیه بعدم حتما ی آزمایش بده وقتی ویتامبن بدنت کم باشه اینجوری میشی

یه مسافرت برو یکم حال و هوات عوض بشه تو روحیت هم اثر خوبی داره .
از شوهرت ،کمک بگیر که بیشتر همراهیت کنه و بتونی به خودت هم برسی .
بفرستش کلاس نقاشی یا چیزی مخصوص سنش و خودت اون تایم یکم استراحت کن .

اول اینکه حتما ویتامین دی و بکمپلکس و منیزیوم و امگا. بخور از هر کدوم هفته ای سه بار یکی اینکه با روانشناس صحبت کن ببین افسردگی نگرفتی وسومی هم اینکه حتما نمازاتو اول وقت بخوان از خدا کمک بخواه و اگه میتونی زیارت عاشورا بخون

منم گاهی همینطورم‌. البته نزدیک پریودم بدتر میشم

منم‌

خب خودت خواستی دنیا بیاد اون نخواسته که پس باید تحملش داشته باشی گناه داره اون چشمش به تو امیدش تویی پناهش تویی اصلا دعواش نکن

به این فک کن تو این دنیای بی معرفت تو همه کس این فرشته ای .هر چند منم از لحاظ روحی داغونم ولی دوتا پسر شیطون دارم ورزش میفرستمشون .ماهی یکی دوبارم میبرمشون کافه

منم همینم دوتا بچه دارم کشش شونو ندارم تو شهر غریبم تنهام شوهرمم همش عصبی منم عصبی شدم حوصله بچه هارو ندارم همش دعواشون میکنم

ربطی ب افسردگی نداره بچه ی زبون نفهم بدتره از افسردگی همش رو اعصابه سعی کن دیگ بچه نیاری واقعا بچه ادمو پیر میکنه

فقط یه مدت جوشان منیزیم گروب ب سبز رنگ استفاده کن تا اعصابت بیاد سرجاش و انرژی بگیری

خسته هستی عزیزم ..منم مثل شمام . مطمئنم کسی نیست کمکتون کنه . وقتی یه مادر نمیتونه مثل قبل با دوستش بره 2 ساعت هفته ای یکبار وقت بگذرونه ...وقتی نمیتونه بره خرید راحت بدون اینکه نگران بچه باشه اخرش میشه ما .. من تو شهر غریب یکی نبود کمکم کنه . دیروز دکتر بودم .. زانوهام کمرم ...ارتروز گفت چند سالته ...گریم گرفت ...تو اوج جوونی پیر شدم ... من درکت میکنم عزیزم .

منم همینجوری هستم با دو تا بچه

گناه داره بچه آت روی اعتماد به نفسش تاثیر میزاره‌ روی گفتارش رفتارهاش تاثیر میزاره وبعد ها باید خدا تومن خرج کنی تا شاید درست بشه توروخدا این رفتار هارو نکن می‌دونم خودتم گناه داری خسته ای درک نمیشی اما بخاطر بچه آن حتما برو دکتر تا حالت خوب بشه هم به خودم کمک کنی هم به اون بی زبون

عزیزدلم به ۱۴۸۰ زنگ بزن مشاوره ی رایگان بگیر

با بچه ات پارک برو تا دوچرخه سواری کنه یاازوسایل بازی مثل تاب وسرسره استفاده کنه،باهم پیاده روی برید،خیلی ازمهدکودکهاکلاسهای تابستونه دارن میتونی ثبتنامش کنی،باهم فروشگاه بریدواسه خریدکردن

سلام،دخترت رو کلاس ورزشی یانقاشی بفرست تاچندساعت از محیط خونه دور باشه هم تو استراحت کنی هم دخترت سرگرم بشه و روابط اجتماعیش بالابره و مستقل بشه،بچه وقتی همش داخل خونه باشه هم حوصله اش سرمیره ومدام به مادرمیچسبه.خودت هم میتونی ازروانشناس کمک بگیری ،باشگاه برو یا یه هنریادبگیر.خودت و بچه رو محدود به محیط خونه نکن

دخترت چشم امیدش تویی

@maadaryar
به این ایدی تو ایتا پیام بده
بهت مشاوره میدن یه دوره خیلی خوب برای مادرا هم دارن با پشتیبانی یک ساله ـ.

منم همینم 😭😭😭😭

انگار حال منو توصیف کردی تازه من دوتا بچه دارم همیشه احساس خفگی دارم

ببین منم اینجوری بودم فلوکستین بخور با شوهرت مشکل نداری چون ما زنا حال خودمون خوب نباشه حال کسی رو نداریم

همه ی اینا که گفتی انگار از زبون من بود
منم دقیقا همین شدم😭

این احساست طبیعی قبولش کن منکرش نشو هر ادمی ظرفیتی داره ظرف ادم پر بشه بالاخره از جایی بیرون میزنه

سوال های مرتبط

مامان نیلی مامان نیلی ۵ سالگی
سلام مامانا دخترم ماه دیگه انشالله میره تو پنج سال .اما وابستگیش به من خیلی زیاده .البته خب منم خودم تو جایی که زندگی میکنم ارتباطاتم کمه از خانواده و فامیل .شوهرمم بخاطر مشغله کاریش نمیتونه زیاد وقت بزاره با بچه حق میدم بهش .منتها دخترمم ازم انتظار بیش از اندازه داره و واقعا افسرده شدم خودم هیچ تفریح و سرگرمی ندارم همش تو خونه ام اما چون دوست ندارم بچم منزوی و غیر اجتماعی بشه سعی میکنم مرتب روزی یکی دو ساعت ببرمش بیرون تابش بدم .تو خونه باهاش نقاشی میکشم و سرگرمش مسکنم همش میگه بیا نی نی بازی کنیم خلاصه که فقط با من وقت میگدرونه من هم واقعا تایم آزادی برا خودم ندارم .هر وقتم بهش میگم مامان خسته شدم نمیتونم بیام باهات بازی کنم همش میزنه زیر گریه و نق و غر وقتی هم میبرمش بیرون تو جمع که میبرمش به خودم میچسبه با هیچ بچه های بازی نمیکنه اصلا انگار بلد نیست شادی و بچگی کنه .چکار کنم خسته شدم .تورو خدا شما بگین چکار میکنید با بچه هاتون
مامان فرشته کوچولو مامان فرشته کوچولو ۴ سالگی
خونه‌ی دو تا از برادر هام نزدیک خونه‌ی مامانم هست بچههاشون همش خونه‌ی مامانم هستن ،،،ولی ما خونمون دوره ،،،به خاطر همین دیر به دیر میریم خونهی مامانم ،،ولی هر وقت که میرم پشیمون میشم ،بچه های اونها دخترم رو به هر نحوی دق میدن ،چون مامانم پشتون هست ،،بیچاره دخترم هرچی داره باید بده به اونها تا باهاش بازی کنن ،ولی اونها هیچی به دخترم نمی‌دن ،باهاش بازی نمیکنن ،همش میگن باهات قهریم ،،،دختر منم جیغ میزنه ،گریه می‌کنه آروم نمیشه ،،،اصلا نمیتونه بی خیال باشه ،،براش مهم نباشه ،،،،،امروز چون مامانم نزاشت دخترم بره با بقیه بازی کنه ،کلی جیغ زد ،مامانم هم گفت پاشو بچه‌ی جیغ جیغوت رو بردار برو ،،،،این در حالی هست که بابام امروز از بیمارستان مرخص میشه ،،،خیلی راحت من رو انداخت بیرون ,اومدم خونه دخترم رو کلی زدم که چرا جیغ میزنی ،،چرا هر وقت میریم خونه‌ی مامانم اذیت می‌کنی ،،،،هر چند مقصر. دخترم نیست ،مادرم هست که بین نوه هاش فرق میزاره ،😔😔😔😔😔خدا نبخشش
مامان مهتا خانم مامان مهتا خانم ۵ سالگی
مامانا حال روحیم خیلی خرابه بااینکه دخترم به شدت اذیت می‌کنه توخوذدن خوابیدن حتی به لحظه براخودش بازی نمیکنه دایم چسبیده به من یاباباش برا بازی و بیرون اصلا بدون من جایی نمی‌مونه حتی با باباش وحتی یه دقیقه وقت بزاخودم ندارم شوهرم خسته شده میگه بفرست مهد باید بره پیش یک میگه اونجا بازی می‌کنه خسته شدم دایم میگه بازی کنین اما من و دخترم تاحالا اصلا ازهمه جدانبودیم حتی برا یه روز چون کسی رو نداشتم دایم نوخونه بامن بود همه جا حالا می‌دونم مهتا بدون من مهد نمی‌مونه منم بدون اون تو خونه نمیتونم بمونم بااینکه به شدت خستم امافکراینکه از دو بعداز ظهر تاهفت نیست وبایدتوخونه بدون اون باشم نمیتونم تحمل کنم هیچ‌چیزی لذتی ندارن بدون اون نه ببرون نه خوردن تنهایی حتی به بستنی نمی‌دونم چه مرگمه به شوهرم میگم نمیتونم بفرستم مهد تحمل کنم دوتایی خسته ایم فقط ترخدا شعارندید سال دیگه بایدبغرستی اجباره خودم می‌دونم این حال لعنتی وچه کنم