۱۱ پاسخ

نفهمیدم چی شد

چرا همونجوری ک حرف میزنی تایپ میکنی 😂😂😂

کسی فهمید به منم توضیح بده🥴

میگن بچه زن اول شوهرشون پیش ایناس خودش نمیره پیش مامانش چون مامانش دوست پسرشو میاره خلاصه زن اول شوهرش تهدید کرده که اگه بچم و اذیت کنی دهنتو اسفالت میکنم

یه جاهم بمن بدین بفهمم چی جابه جا شد

همش شد جا که من نفهمیدم چی به چیه

دوست عزیز با لهجه مشهدی نوشتی یکم نا مفهومه

نمیفهمم چی میگی

والا فکرنکنم کسی فهمیده باشه چی گفتی

نفهمیدم بخدا

نگرفتم چی شد🙄😬

سوال های مرتبط

مامان رایان مامان رایان ۳ سالگی
سلام شب همگی بخیر
چیکارا میکنین؟
ما دومین بازی امروز رو انجام دادیم مادر و پسر نوبتی باهم و خیلی باحال بود
با حلقه ، توپ ، بالش و صندلی بازی درست کردیم
دوتا دوتا بالش هارو پیش هم گذاشتم و وسطش فاصله گذاشتم
و هر طرف بالش ها حلقه و روی یکی از حلقه ها توپ و آخر بالش یه صندلی
اینجوریه که کودک می‌ره روی بالش و توپ رو از روی حلقه بر می‌ذاره میذاری روی این یکی حلقه ای که توپ نداره ( توپ هارو جا به جا می‌کنه)
بعد وسط بالش که فاصله هست رو اون فاصله رو باید بپره روی اون یکی بالش و در آخر از زیر صندلی رد بشه دو باره از اول
که ما نوبتی انجام دادیم و اگه دو سه تا بچه باشه خیلی خوب میتونن انجام بدن و نوبت رو یاد بگیرن نبود هم که کودک با والدین می‌تونه انجام بده 😊🤗
بعد چند دور بازی دیگه رایان سیستم بازی رو عوض کرد خسته شد صلاح دید ی مدل دیگه بازی کنه 🤣😅
فک نکنین که رایان همه ی بازی هارو قشنگ با حوصله و مرتب انجام میده ن با کلی چالش انجام میده و چندبار توضیح میدم میگم توپ رو جا به جا کن یا بپر
یادش که می‌ره میگم بیا از اول انجام بده یا خودم انجام میدم یادش میدم ، خلاصه بازی با بچه ها مستلزم صبر و حوصله ی والدین هستش 🫶🤗
الآنم رایان خسته شده از بازی کابینت قابلمه رو ریخته بیرون منم دارم برای شام کوکو سیب زمینی میپزم به دستور شازده که میگه من کوکو دوس😍😆😊
مامان nia مامان nia ۲ سالگی
هشت ساله دارم با شوهرم زندگی میکنم هیچوقت قد امشب ازش ناراحت نبودم...ما اومدیم تهران سفر برای عروسی یکی از اقوام نزدیکم،از شهرستانمون تا تهران ۱۵۰۰کیلومتر راه با بچه کوچیک اومدیم ،تمام راه رو هم شوهرم نشسته پشت فرمون و بچم به شدت وابسته باباشه و بچه هم وبالش بوده(بچم اصن با من اروم نمیشه و لج میکنه)قبول دارم خستست ولی واقعا ناراحتم از رفتارش...بچمون امشب ۹خوابید۱۲شب پاشد و خب ما مهمونیم و همه خواب بودن تا ۳ـ۳/۵گریه کرد شوهرم بهم گفت تو بخواب من نمیتونستم استرس داشتم و برای شوهرم ناراحت بودم ک بچه اذیتش میکنه...فقط ی صدای نووچ دراوردم چ گفتم الهی بمیرم خیلی اذیت شدی...دیگ شروع کرده ب اینکه برا من دل نسوزون من بدم میاد به دل سوزیات احتاجی نیست بگیر بخواب اعصابمو بیشتر خورد نکن....
من چخ گناهی کردم ک بچم منو نمیخاد و با من اروم نمیشه؟؟؟؟من همه کار برا بچم کردم ولی باباشو میخاد،تقصیر من نیست ک اذیتش میکنه وگرنه من ک از خدامه بچم با من بسازه و اونو اذیت نکنه
هیچوقت شوهرم دعوام نکرده ولی از اول این سفر هربار دهن باز کردم سرم داد زده خیلی دلم شکسته خیلی...