۸ پاسخ

برگرد خونه خودت عزیزم، اونم مادره دوس داره تو خونه زندگی خودت باشی به خاطر همین اینطوری باهات رفتار میکنه

نیت بد نگذار شاید به گمانش سخت بگیره تو میچسبی به زندگیت و برمیگردب

منم میرم خونه مامان اینا همش نق میزنه یا میگه گرونی نمیشه .یا میگه جون ندارم .یا بچه ام گیرمیدن چرا نزدیک تلویزیون شد .یا میشینی میگن چرا پای گوشی. باید کارکنید. ادم استرس میگیره ...
ترجیح میدم نرم .ده روزی 1بار .بنظرم سن دیگ حوصله ندارند

ازاین جورمادرا همه جاهست چون دیگه اعصاب ندارن ولی هیچ کجا خونه آدم نمیشه حتی یه نون خشک داشته باشی اما آزادی

بعضی آدما سنشون میره بالا
صبر و حوصله شون هم کم میشه
کلا از قدیم گفتن دوری ودوستی
دیگه آدم که ازدواج میکنه چه زن چه مرد
اون خونه،دیگه خونه قبلیت نمیشه
خونه ی خودت هیچی هم نداشته باشی بخوری بهتره عزیزم
همونجا بمون

برو..

داره منت میذاره سرت؟اخه چرا من باخودم میگم اگه یه روز دختر من این اتفاق براش افتاد خدای نکرده من چطور دلم بیاد این جوری کنم باش جیگر گوشه ی آدم مگه اینکه دیگه خیییلی فقیر باشم نداشته باشم.. نمیدونم

اره برو خونت

سوال های مرتبط

مامان هاکان مامان هاکان ۲ سالگی
فدزند مادر
کودک نوزاد
نوزاد نارس
گهواده بچه ها یه چیزی میگم بگید نارحت میشید جای من بودید یا نه
چون مادرشوهرم ک هروخ بیاد خونه من راحتش میزارم هرکاری دوس داره بکنه
ما یه هفتس اومدیم خونه مادرشوهرم خیلی ب خونش حساسه صب ک از خاب پا میشیم صبونه میخوریم میگ برید تو حیاط هوا خوبه راه برید بعد برید اتاق تو خیاط. تو حیاط،یه اتاق با حموم فرشم انداختن ناهارمونم از شام میمونه میاره اینجا ب من میگ بچه شلوغ میگ دنیامو بهم میریزه نیار
موقع افطار میریم میخوریم میگ ببر باز تو اتاق من نمازمو بخونم اینم گریه میکنه نمیاد نمیدونم چه اعصابم خورد میشه
واقعا نارحت میشم ب این رفتار
اون میاد خونم خلط حلقشو میرزه تو ظرفشویی چیزی نمیگم بخدا
الانم با خودش حرف میزنه میگ ۳و۵ روزم بگذره برن خونشون پسرت پدرمو در اورده انگار بچم چیکاز کرده🥲🥲 خیلی دلم شکست
شما بودید مادرشوهرتون میومد خونتون بازم احترامشو داشتید یا چیزی میگفتید دلتون خنک میشد خیلی عصبیمممممم
شوهرمم اینجا نیس طفلک سرکاره. شنبه یا یکشنبه میاد
فرزند مادر کودک نوزاد نارس
کودک نوجوان
کتاب قصه
گهواره
ریفلاکس
مامان هاکان مامان هاکان ۲ سالگی
فرزند مادر کودک نوزادنارس اسهال
یبوست. بجه ها چن روز ینی یه هفتس خونه مادرشوهرم هستم روستاست تو حیاطشون ی سوئیت حمام و حال کوچیک داره وسایلامومو اونجا گذاشتیم ینی گفته مادرشوهرم ک وونجا بزاریم از وقتی اومدم اعصابم خرابه هروز بعد صبونه ب من میگ برید اونجا تا ناهار بعد ناهار هم میگ برید بعد شام هم میگ برید وافعا علنا بی احترامی کرده. میگ بچت شلوغ میکنه خونمو بهم میریزه شوهرم اینجا نیس ۲روز دیگ میاد زنگ زدم بیاد زودتر غلط،کردم اومدم🥲🥲 امشب نشسته بودیم تلویزون نگا می‌کردیم اینا میخاستن جایی برن عید دیدنی ب من گف پاشین برید اونجا تو اتاق تا ما بیاییم من گفتن نشستیم تلویزیون میبینم گف نه از سماور میترسم بخدا دلهره دارم نمیتونم برم. منم گفتم تو خونه خودن کی نگه میداره بچمو گف نه دلهره دارم منم دست بچمو گرفتم رفتیم اتاق حیاط، خونشونو هم قفل میکنن کلیدپ با خودش میبره واقعا اعصابم خرابه الان اومدن بچمم گشنه بود
موقف رفتنی میخام بگم احترام منو نگه نداشتی ت خونت ۲هفته مهمون بودم. از این ب بعد نه بیایید نه می‌آییم نمیخام دیگ ببینمتون
یا هیچی نگم.؟؟؟؟ میترسمم اینو بگم شر بشه آخه آدمی هس ک صداشو زیاد میکنه هی بلند بلند داد میزنه میترسم بگه ۲ هفته پختم خوردید اینم دستت درد نکنه هس
ی چیزی بگید موقع رفتن بگم اعصابم خرابه باور نمی‌کنید از استرس و اعصاب خوردی ک بهم وارد کرده ۲ ساعت پیش سرم میترکههه
فرزند مادر کودک نوزاد
اسهال
یبوست مادر
بدبختی