۹ پاسخ

خوب کردی
از الان حدشون مشخص کن
بری پرروتر میشن

کار درستی کردی دیگه هم بهش فکر نکن

کار خوبی کردی تا بفهمه نوه با نوه فرقی نداره و‌دخالتم نکنه

چون پسرم جوابشو داد گفت حیاط به این بزرگی دیلا ۱۸چرخ که نداره دور بزن من دو چرخم تو انباری نمیزارم

باید از بچت دفاع میکردی بزا هرچی میخوان بگن

بايد ياد بگيرن اولا بين دعواي ٢ تا بچه دخالت نكن بعدم بيجا ميكنن بچه رو دعوا ميكنن مگه چكارشن؟هميشه از بچه هاتون دفاع كنيد هيچكس حق نداره به بچه شما بگه بالا چشمش ابروه خوب كردي

خوب کاری می‌کنی دارن تفرقه میذارن

مامانم میگه ول کن اونا بچن میگم بچن حرمت سفره اشون نگهر می‌داشتم لازم نبود دو نفری داشت بچمو دعوا کنن بچم که کاری نکرده بود مامانم میگه نزدیک زایمانت قهر اینا نکن میگم می‌خوام همچین آدم های نباشن مگه بچه من چیکار کرده که میگن دعوا دو تا خانواده میندازه اون دختر دعوا می‌کردن میگفتن تو تویه حیاط به این بزرگی جا نمیشی

خب پامیشدی از پسرت دفاع میکردی چرا اجازه دادی دعواش کنن

سوال های مرتبط

مامان اقا محمد جان♥️ مامان اقا محمد جان♥️ ۵ ماهگی
سلام مامانا اومدم باهاتون درد و دل کنم
خواهر شوهر من دو تا بچه داره خدا شاهده سر هر دو تا بچه هاشون براش اسباب بازی ۵ شیش دست لباس خریدم اونم با عشق و ذوق
بعد الان ک من باردارم یک ماه مونده ب تولد فرزندم همسرم اومده پیشم میگه خواهرم لباسای بچه هاشو اورده گفته اگه ناراحت نمیشی برشون داریی برای پسرمون
هیچی دیگه منم قبول کردم خواهرشم از اون اتاق با دو تا پلاستیک پر اومد و شروع کرد ب باز کردن لباسا یعنی دونه ب دونشون لک زرد داشتن بعد میگفت من میشورمشون تا برات سفید بشن و الان لباس بچه خیلی گرونه و مادر شوهرم میگفت میدونی الان اینا چقدر پولشونه بعد دیگه هبچی من سکوت کردم
اون شب تا صبح خیلی حالم بد بود گفتم چقدر ما برای اینا صدمون رو گذاشتم اما لباس کهنه های بچشو ب برادر زادش میدن اصلا این مادر شوهرم نمیگه یه لباس برای نوم بگیرم
خلاصه همون شب ۸ ت فقط لباس سایز صفر خریدم ب فرداشم ۵ دست لباس سایز یک گرفتم فقط گفتم بچینم تو کمد بچم نگن پسرم لباس نداره و یه روز روزگاریی نگن لباسای بچه ی اونا رو پوشیدم
اخه مادر شوهرم میگفت لباسای پسرم رو جاریم پوشیده برای بچش فلانی پوشیده
دیگه خلاصه انقدریی حالم بده کاشکی ب همسرم نمیگفتم بده خواهرت لباسا رو بیارع
کاشکی اون شب ک خونه مادر شوهرم بودم بیشتر فکر میکردم
مامان آریا و آوا مامان آریا و آوا ۱ ماهگی
مامان پرنسا مامان پرنسا روزهای ابتدایی تولد
واییی خدا روانی شدم از دست بچه خواهر شوهرم . دیشب که رسیدن خونمون ماشاالله خواهرم شوهرم یه پسر شیش ساله داره دیوار راستو می‌ره بالا منم رو خونه حساسم شدید مثلا می‌ره کاکائو بر میداره بعد دستشو میماله همه جا من پشت سرش باید دوعم تمیز کنم دیشب شام خوردیم جمع کردیم با شوهرم یک ساعت بعد هی بچش گفت گشنمه آوردم دوباره زیر انداز انداختم نیومد بشینه رو زیر انداز 😑 یا مثلاً می‌ره تو اتاق بچه لباساشو دستمالی می‌کنه من خیلی حساسم رو این چیزا فقط حرص خوردم دیشبم انقدر بلند و کوتاه شدم کمرم گرفته بود حالا من میگم اون بچس متوجه نیست خواهر شوهرم مبشنیه یه گوه فقط یه کارای بچش میخنده یهو بچش اومد لپ تاپ شوهرمو پرت کرد زمین شوهرمم عصبانی شد سرش داد زد اینم نشست گریه کردن بعد جیغ میزدد تو خونه ها از اینایی که دوست داری سرتو بکوبی به دیوار حالا همه ی اینا به کنار من هشت از کمر درد بیدار شدم شوهرمم عادت داره فقط با شورت می‌خوابه دیگه شوهرم بیدار شد گفت چیه گفتم کمرم درد می‌کنه شروع کرد کمرمو ماساژ داد یهو این بچه درو باز کرد اومد تو ما میخکوب شدیم الان هی می‌ره به مامان باباش میگه دایی و زن دایی داشتن از اون کارا میکردن 😐( من نمی‌دونم بچه شیش ساله این چیزا رو از کجا می‌دونه )