پارت دوم
دکتر خودم داشت آماده میشد برای عمل

آقای دکتر بیهوشی هم اومد و قبلش باهام صحبت کرد که بچه چندمه و اسمش چیه😊 بعدم گفت هرکاری که برات میخوام انجام بدم و بهت میگم
من بیحسی از کمر بودم که اول تو حالت نشسته پشت کمر و با سرم شست و شو دادن بعدم بهم گفت که عضلاتتو شل کن و یه آمپول که دردش مثل آمپول معمولی بود بهم تزریق کردن بهم گفت هروقت پاهات گرم شد و گزگز کرد بهم بگو
تو چند دقیقه دکه پاهامو حس نکردم
کم کم پرده رو جلوی شکمم زدن و شروع کردن
نه دیگه چیزی میدیدم نه حس میکردم
فکر میکردم حالا حالاها قراره کارشون طول بکشه
اما حدودا ده دقیقه که گذشت یهو صدای گریه نینی اومد و خانوم دکتر گفت سلام جوجههههه
منم تا صدای گریش و شنیدم مثل ابر بهار شروع کردم به گریه 😭انقدر میلرزیدم که دکتر میگفت داری گریه میکنیییی
تا اون موقع انقدر برام واقعی نشده بود 🥺 وقتی صدای گریه‌هاشو شنیدم تازه انگار حسش کردم انقدر حس اون
لحظه قشنگ و شیرین بود برام که این چند روزه همش چشمامو میبندم و دوباره تصورش میکنم
همینجوری که داشت گریه میکرد انگار نینی و بردن که تمیز کنن و کارای اولیش و انجام بدن
بعدم آوردنش و صورتش و روی صورتم گذاشتن یه گرمای دلنشین عجیبی داشت بدنش که به نظرم قشنگترین اتفاق زندگی هر مادری میتونه همین باشه
بعد از چند دقیقه نینی و بردن و خانوم دکترم انگار داشت شروع میکرد به جمع و جور کردن 😅این قسمتش یکم دردناک بود چون فشار زیادی داشت به معدم وارد میشد و حالت تهوع بدی گرفته بودم اما زیاد طول نکشید

تصویر
۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۴ ماهگی
پارت سوم
دیگه دکتر بیهوشی همش چکم میکرد میگفت خوبی میگفتم اره که بعدش یهو یه فشاری رو شکمم احساس کردم و دیدم بچه رو آوردن کنارم یه چشماش باز بود و داشت بهم نگاه میکرد🥲🥲 دیگه شروع کردم به گریه کردن همش میگفتم سالمه؟! خوبه؟ چرا گریه نمیکنه که گفتن الان گریه میکنه که همون موقع صدا گریه اش آمد و آمدن گذاشتنش کنار صورتم نفس کشیدنش میخورد به صورتم بهترین حس دنیا بود انگار زمان برام متوقف شده بود تو این دنیا نبودم🥰🥰🥲🥲

بعدش بچه رو بردن و من بدنم شروع کرد به لرزیدن دندونام بهم میخورد سردم نبود ولی لرزش بدنم زیاد بود دیگه دکتر بهم ارام بخش زد و خوب شدم دیگه دکترم شکمم رو بخیه زد و کارش تموم شد رفت منو بردن سمت ریکاوری اونجا هنوز پاهام بی حس بود ولی یکم دل دردم داشت شروع میشد خداروشکر خون ریزی داشتم و منو ماساژ رحمی ندادن فقط یه بار پرستار آمد دستشو فشار داد رو دلم تا ببینه خون ریزی دارم یا نه که یکم درد آمد بعدش بچه رو آوردن که بهش شیر بدم ولی من که شیر نداشتم به زور هی سر سینه ام رو فشار دادن و یه قطره اغوز ازش آمد بچه بخوره😐😆
حدود یکساعت و نیم تو ریکاوری بودم بعدش امدم بیرون همسرم پشت اتاق عمل منتظرم بود حس خوبی بود که دیدمش دیگه همش بهم میگفت خوبی حالت خوبه میگفتم اره خوبم
بعدش منو بردن تو اتاقم مامانمم بچه تو بغلش بود منو گذاشتن رو تختم و آمدن لباس هامو عوض کنن اینجاش دیگه یکم سخت بود چون منو باید به پهلو راست و چپ میچرخوندن منم پاهام هنوز سنگین و بی حس خیلی فشار به دلم آمد و درد داشت
پمپ درد هم داشتم بعدش آمدن دوتا شیاف هم برام گذاشتن کم کم بی حسیم داشت میرفت و دل دردم شروع میشد ولی تحمل میکردم با پمپ درد و شیاف
مامان آریشاه مامان آریشاه ۴ ماهگی
#پارت ۳

ولی چند دقیقه بعد کاملا بی حس شد حتی اگه پاهامو قطع هم میکردن حس نداشتم در طول عمل از استرس زیاد سعی میکردم پاهامو تکون بدم ولی نمیشد این منو امیدوارتر میکرد ولی از ترسم کمتر نمیشد بالاخره دستمامو بستن و پرده گذاشتن یه خانم دیگ با بتادین داشت شکممو تمیز میکرد انقد ترسیده بودم میگفتم پاهام بی حس نشده حس دارم میفهمم پرستار میگفت عزیزم بی حس کردیم قطع نخاع که نکردیم هی میگفتم منو بیهوش کنین من طاقت ندارم میمیرم اونم قول داد که خواب اور تزریق کنه ولی نکرد در صورتی که دکتر بیهوشی برام تجویز‌کرده بود بهش گفتم من بترسم حالت تهوع میگیرم گفت بهت دارو‌ میزنم نترس بالاخره دکترم اومد و شروع کرد به انجام کار متاسفانه من از اول تا اخرش دچار حالت تهوع شدم و‌ زردآب بالا میاوردم انقد دچار وحشت شدم کبود شدم و نفسم بالا نمیومد که بهم دستگاه اکسیژن وصل کردن از ناحیه کتف دچار درد وحشتناک شدم و حس میکردم هر لحظه ممکنه بمیرم چون مجبور بودم هی ماسک و بگیرن بالا بیارم دوباره ماسک و بزارن کتفم وحشتناک اذیتم میکرد فقط‌گریه میکردم و خواهش میکردم یکمی کتفمو ماساژ بدن برام زمانی که بچه رو در اوردن حس میکردم چیزی ته دلم خالی شد اولش صدای بچه نیومد که یهو صدای بلند گریه اومد اشکام پشت هم میریخت نمیدونستم برا خودم تو اون وضع گریه کنم یا برا بچم خوشحال باشم خانم پرستاری تمیزش کرد و‌ اوردش تماس پوست به پوست مثل ماه بود برام کلی بوسیدمش بالاخره کار بخیه ام تموم شد و داشت بچمو میبرد که گفتم لطفا بزار یکبار دیگه ببوسمش نمیدونم چرا حس میکردم
مامان دخترک مامان دخترک ۱۳ ماهگی
بعد بردنم داخل و گفتم من بیهوشی نمیخوام ، اسپاینال کنید ، دیگه سوزن که زدن توی کمرم یه مقدار درد داشت اما قابل تحمل بود و بهم گفتن سریع دراز بکش ، بعدش دکتر خودم اومد و کلی باهام گفت و خندید و سر به سرم گذاشت که استرس نداشته باشم ، ماماهای اتاق عمل هم خیلی خوب بودن و مدام باهام شوخی میکردن که جو واسم سبک باشه ، لحظه ای که تیغ رو کشید روی شکمم اصلا چیزی نفهمیدم فقط میترسیدم به دکترم گفتم اگر حس کردم چی گفت حس نمیکنی نگران نباش ، چند دقیقه گذشت و یه دفعه دیدم دکترم داره میگه وای قربونت برم چه دختر پر مویی چتری زده واسمون ، و چند لحظه بعد صدای گریه دخترم اومد ، انقدر گریه کردم و دعا کردم در اون لحظه که خدا میدونه ، آوردنش گذاشتنش روی صورتم باهاش حرف زدم اروم اروم شد ، بعدم نیم ساعت بخیه زدن زمان برد و ساعت ۱ بردنم ریکاوری ، اونجا یه ماما اومد بالای سرم و یک ساعت سینه من رو با دست گرفته بود که بچه بتونه شیر بخوره ، باهام حرف میزد که دخترت خیلی خوشگله و کل اتاق عمل میان میبینمش حالا
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۴ ماهگی
مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۹ ماهگی
آخرش دکتر بیهوشی کلی دارو تو سرمم زد که دائم بیهوش میشدم و دوباره به هوش میومدم به حدی گیج بودم که تیکه تیکه زایمانمو میفهمیدم انگار میخوابیدم و فوری بیدار میشدم
از شونه به پایین بی حس بودم و انگار فلج بودم همه چیو میفهمیدم اما نمیتونستم حرکتی بکنم حتی دستام
بین این ها یهو صدای عطسه یه موجود کوچولو اومد و فوری بعدش صدای جیغش در اومد بله جوجه منم بدنیا اومد و اولین حرکتش عطسه کردن بود بعد گریه 🥲
همه چی فراموشم شد و فقط منتظر بودم بهم نشونش بدن
آوردنش کنار صورتم ، صورت و بدن بچم قرمز و دهنش باز و گریه میکرد و دستاش با هر جیغش می‌لرزید انگار میخواست از یه جای بلند بیوفته اونطوری دستاشو باز گرفته بود و گریه میکرد 🥹
با اینهمه سونو که رفته بودم و میگفتن پسره اما چون پسر داشتم امید داشتم اشتباه گفته باشن و دختر باشه میخواستم بپرسم دختره یا پسر که یه خانمه که نمیدونم چکاره بود گفت ماشا الله چه پسر توپولویی و بردش که لباس تنش کنه و قد و وزنشو بگیره
جوجه من اونطوری که سونو گفته بود نبود ولی وزنش خوب بود با وزن 3700 دنیا اومد
دکترم که با همکارش صحبت میکرد گفت خوب شد طبیعی نیاورد ببین شونه هاش پهنه ، بچه گیر میکرد و..‌.
بچمو بردن زایشگاه که به خانوادم نشونش بدن و من تو اتاق عمل بودم
دکترم کارش تموم شد و رفت ولی نمیدونم دستیارش چند دقیقه دیگه رو شکمم چکار میکرد بعدش ماساژ رحمی داد که دردی نداشت چون هنوز بی حس بودم
دستیار دکتر بیهوشی پمپ دردمو کنار سرمم وصل کرد
مامان نی نی مامان نی نی ۱ ماهگی
تجربه ی سزاریم من:😎
پارت ۲:
خلاصه راجبش خیلی خوب نشنیده بودم و حسابی میترسیدم.مامایی که اومد یه ذره عجله داشت انگار.سوند رو که زد درد نداشت فقط یه سوزش زیادی داشت که وقتی بی حسی رو بهم تزریق کردن از بین رفت.خلاصه تا ساعت حدود ۸:۳۰من تنها بودم تو اتاق فقط هرازچند گاهی پرستار یا ماما میومد و ازم سوال میپرسید و میرفت.دیگه اومدن از رو تخت بلندم کردن و نشوندنم روی ویلچر تا بریم برای زایمان.تا اون لحظه خیلی خوشحال بودم و ذره ای استرس نداشتم.دکترمم که دیدم حالم بهتر شد.ولی همین که چشمم خورد به اتاق عمل استرسم شروع شد و پاهام شروع کردن به لرزیدن.
هرکی منو میدید میگفت سردته؟🤣
نشوندنم رو تخت و دکتر بیهوشی اومد و بهم توضیحاتو داد امپولو تزریق کرد.درد خاصی نداشت واقعا.همون موقع پاهام شروع کردن به داغ شدن و دیگه حسشون نکردم.دکترم گفت سارا از الان دیگه هیچ دردی رو حس نمیکنی.
من چون سابقه ی پانیک داشتم قبل بارداری از استرسی که داشتم احساس نفس تنگی میکردم و فشار روی کمرم و معدم حس میکردم.یکی دو نفر تو اتاق عمل که گوشی دستشون بود و من هرچی از علائمم میگفتم میگفتن طبیعیه.حالت تهوع شدید گرفتم.گفتم یه چیزی بران بزنید گفت نه طبیعیه چیزی که نخوردی قبلش؟😒خیلی عصبی شده بودم انگار توجهی زیاد به من نداشتن.فقط همه ی حواسمو جمع کردم که صدای دخترمو بشنوم.
وقتی صداشو شنیدم یکم اروم شدم.منتظر بودم که بچرو بیارن ببینمش انقدر طولش دادن که از استرس مردم.ولی وقتی دیدمش دیگه اروم شدم.دخترمم بیمارستانو گذاشته بود رو سرش😅...
مامان پناه🩷 مامان پناه🩷 ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین 😍 پارت ۵
دیگه دکتر شروع کرد همونطور که گفت حس میکردم ولی درد نداشت بتادین زدن و شروع کردن از استرس نگاه نمیکردم اون پرده جلومو فقط سقف و نگاه میکردم و سوره قرآن میخوندم 🥹❤️
خیلی لحظه عیبی بود فقط قدرت خدارو اون لحظه درک میکنی فقط میگی چه قدرت بزرگ و عظیمی داری خدایا شکرت
۵ دقیقه شد فکر کنم به دکتر بیهوشی گفتم دنیا اومد گفت داره میاد نگران نباش
یهو دیدم دارن شکمم و فشار میدن و تکون خوردم دو دقیقه بعدش دیدم صدای گریه😭😭😭😭😭😭 نمیتونم بگم اصلا فقط صداشو که شنیدن اشک ریختم گفتم این صدای تو بود مامان تویی که من ۹ ماه نگهت داشتم همچین صدایی داشتی 🥹❤️😭 یعنی میتونم بگم زایمان و بارداری معجزه خدای بزرگه👼❤️😍
یعنی قلبم مال خودم نبود از وقتی صداشو شنیدم بچم گریه میکرد و من فقط میگفتم جانم مامان جانم مامان گریه میکردم دوتر بیهوشی بالا سرم قفل کرده بوددبیچاره😂
بعد ده دیقه آوردنش یعنی وقتی اومد چسبید به صورتم گفتم خدایا شکرت دیگه به چیزی فکر نکردم ضربان قلبم تو دستگاه اومد پایین اخه قبلش زیاد بود و هی کنترل میکردن 🩷🦢
ادامه تاپیک بعدی
مامان رامان 🫐🧸🍭 مامان رامان 🫐🧸🍭 ۱ ماهگی
پارت سوم

کم کم به سمت ریکاوری رفتیم و اونجا نینی و آوردن که بهش شیر بدم گذاشتنش روی بدنم و اونم شروع کرد به شیر خوردن انگار اونجا یه بار دیگه دنیا برام عوض شد🥹
خانوم پرستار مهربون ریکاوری هم داشت تموم تلاش شو میکرد که همه نینی ها شیر مامانشونو بخورن بین نینی‌ها میچرخید و جابجاشون میکرد😀(به نظرم این اولین بار خیلی روی کیفیت شیر خوردن نوزادا تاثیر میزاره)
همزمان داشتن حس پاهامو چک میکردن که برگرده یکم اذیت کننده بود اینکه میخواستی پاهاتو تکون بدی اما نمبتونستی اصن انگار پایی وجود نداشت یکم لج درار بود 😀 بعد از دو ساعت از ریکاوری بردنم به سمت بخش….
تو مسیر بابای نینی و مامانارو دیدیم که یه قسمتی که برام خیلی جذاب بود این بود که اول اومدن منو ببینن 😀 من افسردگی نگیرم
البته همسرم قبلش عکس و فیلماشو که تو اتاق عمل گرفته بودن دیده بود
وارد اتاق که شدیم اومدن برای اماده سازی من که برام پد و سرجی فیکس پوشوندن و سرم و پمپ درد و وصل کردن
اینم بگم که داشتن پمپ درد خیلی برام خوب بود دردامو خیلی خیلی کم میکرد و به حس گیج و منکی باحالی داشتم
مامان دایار مامان دایار ۲ ماهگی
پارت۳

ما هم حرکت کردیم بیمارستان گفتن ساعت ۵صبح زنگ میزنیم دکتر باید ۲ساعت از تشکیل پرونده بگذره توی اون تایم برام تشکیل پرونده دادن nst وصل کردن انژیوکت و سرم تزریق کردن خیلی زود تایم گذشت زنگ زدن دکتر ۱۰ دقیقه‌ایی اومد دیگه آماده شدم برا عمل وصل کردن سوند اصلا درد نداشت فقط یه حس بدی داشت که بعدش عادی شد
راهی اتاق عمل شدم یه لرز عجیبی داشتم که دلیلش نمیدونم چون اصلا استرس نداشتم سردمم نبود نمیدونم برای سُرم بود یا جو اتاق عمل🫢😐
بعدم امپول که میخواستن برام تزریق کنن سعی کردم ریلکس‌ترین باشم و خدایی دردم نداشت فقط اون لحظه که سوزن میزنن ناخودآگاه ادم یه تکون میخوره بعدم که کامل از کمر به پایین سر شدم و عمل شروع شد و بعد چند دقیقه صدای گریه پسرم قشنگترین صدای روی زمین بود برام🥹
حدود ۵دقیقه بعد هم عمل تموم شد ماساژ اول خود دکتر داده و ۳تا دیگه هم پرستاران که دوتاشون متوجه نشدم چون بی حس بودم اخری اما یه درد قابل تحمل بود که لحظه‌ایی هم بود زود دردش تموم شد
فقط چندبار اول که بلند شدم سخت بود و بدنم اگه زیاد راه میرفتم خالی میکرد.
در کل خیلی‌خیلی راضی بودم و برگردم عقب هم انتخابم سزارین خواهد بود😍
در کل خداروشکر زایمان خوبی داشتم زود بلند شدم بخیه‌هام عالی بود.
انشالله مامان‌های باردار زایمان راحت و خوبی داشته باشن.
مامان نینی جان💫 مامان نینی جان💫 ۱۵ ماهگی
تجربه من از زایمان سزارین
روز سوم فروردین برای سونوگرافی به بیمارستان رفتم که گفتن آب دور جنین 8.5به دکتر شیفت زنگ زدن و گفت باید عمل بشم چون بچه هم بریچ بود اومدم خونه یه دوش گرفتم و وسایلام جمع کردم و ساعت 3بستری شدم اول nstگرفتن بعد سوند وصل کردن و انژوکت زدن موقع وصل کردن سوند و بعدش خیلی احساس سوزش داشتم بعد رفتم اتاق عمل امپول بی حسی تو نخاعم زدن اصلا درد نداشت بعدش کم کم پاهام سنگین شد و یه پرده جلوی سرم کشیدن پنج دقیقه طول نکشید که صدای گریه بچم شنیدم و دیدمش اشکام جاری شد🥹پسر سفید قند عسلم هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر عزیز باشه،خداروشکر کردم بعدش شروع کردن به کندن جفت و بخیه و ...با اینکه بی حس بودم اما کندن جفت کامل احساس کردم رحمم میکشیدن بیرون، بعد از بیرون آوردن بچه خیلی از قبلش بیشتر طول کشید حدود یک ربع فقط بخیه و کارای بیرون‌اوردن جفت انجام دادن ،یکم بالا اوردم بعد که تموم شد نیم ساعتی توی ریکاوری بودم درخواست پمپ درد کردم ،بعدم که بلندم کردن و رو تخت خوابوندن با اینکه موقع عمل زیاد اه و ناله کردم و حرف زدم ولی سردرد نگرفتم،کم کم دردام شروع میشد پمپ درد خیلی خوب بود هر بار که اذیت بودم فشار میدادم
مامان رامان 🫐🧸🍭 مامان رامان 🫐🧸🍭 ۱ ماهگی
تجربه سزارین پارت اول
اول از شب قبلش بگم که انقدر پر از استرس و نگرانی بودم که فقط نیم ساعت تونستم بخوابم
بقیش و داشتم به ذوق نینی و نگرانی‌هام فکر میکردم،یه حس عجیب متناقض که هم نگرانی هم ذوق زده
اصن یه روز اخر خیلی خیلی طولانی گذشت برام انگار تموم نمیشد
شبش هم انقدر فکر میکردم به ناشتایی اخرم ساعت ۱۱ شام چلو گوشت خوردم اما برنج خیلی کم از ساعت ۱۲ هم دیگه آب هم نخوردم

صبح قرار بود که ساعت ۵ صبح بیمارستان باشم و ساعت ۷ دکترم بیاد برای عمل
با بابای نینی و مامان و مادر شوهرم سه‌تایی رفتیم به سمت بیمارستان
تا رسیدیم باهاشون خداحافظی کردم و رفتم که برای عمل کارای اولیه‌ش انجام بشه،یسری اطلاعات و مدارک و آزمایشامو گرفتن،لباس اتاق عمل و بهم دادن که بپوشم
بعدم همونجا ازم فشار و نوار قلب و nst گرفتن
بعد اومدن که بهم سوند وصل کنن که به نظرم بدترین قسمت زایمانم همین بود 😄هم درد داشت هم حس بد
بعد هم مصاحبه‌ی قبل اتاق عمل و خانوم فیلمبردار ازم گرفت (عکاسی اتاق عمل داشتم چون ) که مثلا باهاش صحبت کنم که آینده فیلمو میبینه 😍ولی انقدر استرسم زیاد بود که نفهمیدم چی گفتم😄
دیگه کم کم داشتم به اون لحظه‌ی طلایی نزدیک میشدم
با همون تخت منو بردن تو اتاق عمل