تجربه ی سزاریم من:😎
پارت ۲:
خلاصه راجبش خیلی خوب نشنیده بودم و حسابی میترسیدم.مامایی که اومد یه ذره عجله داشت انگار.سوند رو که زد درد نداشت فقط یه سوزش زیادی داشت که وقتی بی حسی رو بهم تزریق کردن از بین رفت.خلاصه تا ساعت حدود ۸:۳۰من تنها بودم تو اتاق فقط هرازچند گاهی پرستار یا ماما میومد و ازم سوال میپرسید و میرفت.دیگه اومدن از رو تخت بلندم کردن و نشوندنم روی ویلچر تا بریم برای زایمان.تا اون لحظه خیلی خوشحال بودم و ذره ای استرس نداشتم.دکترمم که دیدم حالم بهتر شد.ولی همین که چشمم خورد به اتاق عمل استرسم شروع شد و پاهام شروع کردن به لرزیدن.
هرکی منو میدید میگفت سردته؟🤣
نشوندنم رو تخت و دکتر بیهوشی اومد و بهم توضیحاتو داد امپولو تزریق کرد.درد خاصی نداشت واقعا.همون موقع پاهام شروع کردن به داغ شدن و دیگه حسشون نکردم.دکترم گفت سارا از الان دیگه هیچ دردی رو حس نمیکنی.
من چون سابقه ی پانیک داشتم قبل بارداری از استرسی که داشتم احساس نفس تنگی میکردم و فشار روی کمرم و معدم حس میکردم.یکی دو نفر تو اتاق عمل که گوشی دستشون بود و من هرچی از علائمم میگفتم میگفتن طبیعیه.حالت تهوع شدید گرفتم.گفتم یه چیزی بران بزنید گفت نه طبیعیه چیزی که نخوردی قبلش؟😒خیلی عصبی شده بودم انگار توجهی زیاد به من نداشتن.فقط همه ی حواسمو جمع کردم که صدای دخترمو بشنوم.
وقتی صداشو شنیدم یکم اروم شدم.منتظر بودم که بچرو بیارن ببینمش انقدر طولش دادن که از استرس مردم.ولی وقتی دیدمش دیگه اروم شدم.دخترمم بیمارستانو گذاشته بود رو سرش😅...

۴ پاسخ

از پانیک نبوده سیسی نفس همه تنگ میشه 😂

وای باورت میشه تا آمپول بی حسی رو زد من بیهوش شدم کل بدنم بی حس شده بود از نوک پا تا حتی پوست صورتم سیلی میزدن بهوش شم نمی‌فهمیدم دردشو محکم میزدم چون کلم تموم میخورد از شدت ضربات سیلیشون
نفس نمی‌تونستم بکشم صدامم در نمیومد که بگم نفس نمیتونم بکشم
کلمه نفس رو لب میزدم با ریلکسی میگفتن نفس؟ طبیعیه 😕😕🙄
بابا من دارم خفه میشم طبیعیه ؟
دیگه بین خواب و بیداری صدای گریه بچم رو شنیدم میزدن به صورتم خانوم بچت بدنیا اومد دیگه یه جا کامل بهوش اومدم لوله اکسیژن گذاشته بودن دهنم از بالای اون لامپه پارگی شکمم منعکس میشد می‌دیدم داره شکمم رو میدوزه
خیلی بد بود

همه اون حس خفگی و فشار روی قفسه سینرو یرای یه تایم کوتاهی دارن

ببیخشید یه سوال پسرم 20 روزشه گرمیش نمیاد پاین رو 20 هسته چکار کنم

سوال های مرتبط

مامان نویان 👶🏻 مامان نویان 👶🏻 ۴ ماهگی
سلام دوستان
منم میخوام بعد تقریبا ۵۰ روز تجربه خودم از سزارین رو بگم براتون
۱۲ اردیبهشت روز زایمانم بود ، ساعت ۷ و نیم رسیدیم بیمارستان ،تا کارهای پذیرش و آزمایشات اولیه از من گرفته بشه ساعت حدودا ۹ شد که به من گفتن روی تخت دراز بکش برای وصل کردن سوند
،بر عکس چیزهایی که شنیده بودم از سوند ،اصلا درد نداشت برای من و خیلی راحت بود ،بعد دکترم اومد بالای سرم و کلی بهم دلگرمی داد که عمل راحتیه و دردناک ترین چیزی که حس کردی همین آنژیوکتی که به دستت زدن ،دکتر من خانم میترا بحرینی بود و واقعا عالی بود ،من از روز اول تحت نظرشون بودم و از همه چیز راضی ترینم،بعد سوند من چون فیلم اتاق عمل هم میخواستم ،فیلمبردارم اومد و ازم خواست از حس و حالم بگم برای نی نی ،بعد اون دیگه اومدن دنبالم و منو با همون تخت دو تا آقا بردن تو اتاق عمل ،دکتر بی حسی اومد و امپول رو به کمرم زد ،اونم درد نداشت واقعا ،ولی من پر از حس استرس و اشتیاق و ذوق دیدن پسرم بودم ،یه حس عجیبی داشتم اون لحظه که قابل توصیف نیست فقط باید تجربه کرد،قلبم تند میزد و همه وجودم قلب بود که بالاخره روز دیدار رسید و قراره بعد ۹ ماه انتظار ببینمش🥰😍 بعد که امپول رو بهم زدن پاهام داغ شد و احساس کردم خیلی سنگینه،بعد عمل شروع شد و چند دقیقه نگذشته بود که صدای گریه پسرم رو شنیدم ،فقط اشک میریختم ،از شوق از شادی ،اولین چیزی که پرسیدم این بود که سالمه؟ گفتن هم سالمه هم زیبا😍☺️ ساعت ۱۰:۱۵ دقیقه بود پسرم به دنیا اومد و آوردن گذاشتنش رو صورتم و من فقط میگفتم خوش اومدی پسرم ،خوش اومدی ...
دکترم اون لحظه که داشتن از شکمم درش میاوردن اذان میگفت و حس خیلی خوبی میداد
ادامه پارت بعد...🤗
مامان آرِن مامان آرِن ۶ ماهگی
سوند رو که وصل کردن در همین حین ان اس تی ام ازم گرفتن و بعد گفت از تخت بیا پایین چون سوند تازه بهم وصل کرده بودن یکم سختم بود و سوزش داشتم ولی نشستم رو ویلچر و از زایشگاه بردنم اتاق عمل تو اتاق عمل گفتم من بیهوشی کامل میخوام گفتن نمیشه و فقط با بیحسی هرچی اصرار کردم گفتن نترس و من اینقد میترسیدم از بی حسی نشوندنم رو تخت و سرمو گرفتن پایین و از کمر شروع کردن بی حس کردن شاید وحشتناک نبود برای من چمن من از سوزن نمیترسم ولی حدود نیم ساعت و ۲۰ تا سوزن بی حسی تو کمرم زدن و من بی حس نمیشدم هربار سوزن میزد تو کمرم برق از پاهام میپرید و میفهمیدم یه مایعی داره تزریق میشه تو پام و کمرم ولی میگفت اینقدر ورم داری بی حسی به نخاع نمی رسه اخرش دکترم اومد گفت چرا اذیتش میکنید گفت دراز بکش و شروع کردن پارچه ها رو انداختن روم هی میگفتن پات بی حسه میگفتم نه بخدا حس دارم تو روحدا بیهوشم کنید اینقدر ترسیده بودم هی میگفتم توروخدا بیهوشم کنید ولی کادر اتاق عمل خیلی خوش اخلاق بودن هی میگفتن باشه نگران نباش الان بیهوشت میکنیم دکتر تیغو گذاشت رو پوستم گفتم خانم دکتر بخدا بی حس نیستم میفهمم گفت باشه عزیزم دست نمیزنم تا بیهوش بشی
مامان رقیه سادات مامان رقیه سادات ۱۳ ماهگی
قسمت ۸
.۱۱ونیم بیحس شدم همون لحظه که سوزنو زد به کمرم بیحس شدم و اصلا هم سوزنش درد نداشت خوابوندنم رو تخت یه چی زدن جلو صورتم و شروع کردن ۱۱ ونیم که شروع شد ۱۱و ۴۰ دقیقه صدای گریه دخترم اومد و من با ارامش ترین بودم از اون لحظه به بعد و هیچ دردی نداشتم ولی هی از حال میرفتم حین عمل که دکتر بیهوشی میگفت چی زدن به این تو زایشگاه که این هی از حال میره ولی اون لحظات انقدرررر اروم بودم بعد اون همه درد شدید که دلم میخواست بخوابم دکترم گفت بخواب .ولی نمیتونستم اب دهنمو قورت بدم اصلا حس نمیکردم گلومو .۱۲ اومدم ریکاوری بهم پمپ درد و اینا وصل کردن که خیلییییی خوب بود پمپ درد و پیشنهاد میکنم حتما درخواست بدید دردتون رو فوق العاده کم میکنه .دیگه اونجا گفتن باید بتونی پاهاتو تکون بدی تا ببریمت بخش دخترمم فقط تو اتاق عمل چند ثانیه دیدمش .شکمم رو یه بار تو ریکاوری فشار دادن که هیچ حسی نداشتم تا ساعت ۱ونیم دیگه حس پاهام برگشته بود و یکم درد داشتم که هی برام مسکن زد ۱ونیم اومد ببرنم بخش دوباره شکممو فشار داد که یکم درد داشت ولی بهم گفت شکمتو تا میتونی بده تو مثل وقتی میخوای بگی شکم ندارم تا کمتر دردت بیاد که واقعا کار ساز بود .۱ونیم دیگه رفتم بخش وتا حدود ۷ صبح ۳ بار دیگه شکممو فشار دادن که دردش خیلی قابل تحمل بود .پمپ درد و شیاف نمیزاشت درد داشته باشم.
مامان دلارام 🦋 مامان دلارام 🦋 ۳ ماهگی
سلام عزیزم تجربه من از سزارین
پنجشنبه با احساس کم شدن تکون های بچه رفتم زایشگاه (بیمارستان منتظری)یه نوار قلب از بچه گرفتن و گفتن سریع بگو وسایلتو بیارن باید بریم اتاق عمل
من قبلا خونده بودم سوند زدن خیلی درد داره و بخاطر همین میترسیدم ،خیلی چیزا درباره سزارین خونده بودم و از تجربیات خیلیا پرسیده بودم ،یکی می‌گفت سزارین بدترین عمله ،یکی می‌گفت دیگه اون آدم سابق نمیشی ،یکی می‌گفت سوزن که تو کمرت میزنن تا آخر عمر کمر درد داری
خلاصه با کلی استرس و کلی ترس منتظر شدم تا وسایلمو بیارن ،لباس اتاق عمل پوشیدم و رو به تختی دراز کشیدم تا سوند وصل کنن ،وقتی وصل کردن اونقدری که میگفتن دردناک نبود و واقعا چیز وحشتناکی نبود ،همون لحظه که سوند وصل کردن به پرستار گفتم احساس میکنم ادرارم داره می‌ریزه ،گفت نه فکر می‌کنی
بعدم نشستم رو ویلچر و رفتیم سمت اتاق عمل ،زیر لب داشتم دعا و ذکر میگفتم و کلی ترسیده بودم
ترس که نه ولی خیلی استرس داشتم ،بالاخره یه تجربه ای بود که تاحالا نداشتم چون قبل از اونم هیچ عمل جراحی نداشتم ...
مامان آلوچه خانم💗 مامان آلوچه خانم💗 روزهای ابتدایی تولد
پارت 5️⃣

به طرز عجیبی استرس نداشتم و آروم بودم. تا اون لحظه من و دکترم همدیگه رو ندیده بودیم. یهو دیدم یه خانم میانسال با لباس اتاق عمل از دور اومد سمتمون و فامیلم رو صدا زد و خودش رو معرفی کرد. خیلی مهربانانه باهام احوالپرسی کرد و بهم گفت خیلی عمل راحتیه اصلا نگران نباش. بهش گفتم من فقط از آمپول بی حسی یخورده میترسم. گفت اصلا چیز خاصی نیست. خیلی حس خوبی ازش گرفتم. چند دقیقه بعد یکی از پرسنل اتاق عمل اومد و منو برد اتاق عمل. بهم گفتن برم روی تخت دراز بکشم و لباسمو در آوردن و تند تند شروع کردن به مالیدن بتادین به شکمم. اونجا بود که یهو یه استرسی اومد سراغم. تازه فهمیدم کجا اومدم😅
یکی از پرستارها بهم گفت خودتو شل بگیر میخوایم برات سوند بزنیم. پرسیدم درد داره؟ تا اومدن جواب بدن دکتر گفت خودم براش میزنم. واقعا هم درد نداشت فقط یه سوزش خیلی کم حس کردم ‌که اصلا چیزی بود. بعد دکتر بیهوشی اومد. بهم گفت بشین و تا جایی که میتونی به جلو خم شو. با اون شکم گنده واقعا خم شدن به جلو کار سختی بود🤭
به نظرم آدم از هرچی بترسه ترسناک میشه. من فقط از این آمپول میترسیدم، یخورده هم برام دردناک بود.بهم گفتن تا بی حس نشدی سریع بدنتو روی تخت توی وضعیت مناسب قرار بده. یک دقیقه بعد احساس کردم پاهام دارن گرم میشن.
مامان اِما مامان اِما ۴ ماهگی
بالاخره بعد از ۱۲ روز وقت دارم تجربه زایمانمو بنویسم .
۱۷ ام فروردین ساعت ۶ صبح رفتم بیمارستان تا پرونده سازی کردن و دکتر اومد شد ۱۰ ونیم ، ساعت ده و نیم منو بردن اتاق عمل از آمپول بی حسی و سوند خیلی میترسیدم چون اینجا خیلی ازشون بد گفته بودن همه با سرعت شروع کردن کارامو انجام دادن خیلی عجله ای تند تند همه کارارو میکردن وقتی شروع کرد آمپول بی حسی رو بزنه تو کمرم یهو از ترس تمام بدنم شروع کرد لرزیدن که یکی از همون بچه های اتاق عمل اومد دستمو گرفت و هی باهام حرف زد که چیزی نیس و آروم باش ، برخلاف تصورم اصلا آمپولش درد نداشت
و بدنم شروع کرد گز گز کردن و حس میکردم دارم بی حس میشم بدنم گرم گرم شد تو همین حین سوند هم برام وصل کردن که اونم اصلا حس نکردم چون دیگه بی حس شده بودم تقریبا ، دکترم اومد داخل و سریع یه پرده کشیدن جلوم اما نازک بود و میدیدم چیکار میکنن فقط تنها مشکلی که داشتم هی حالت تهوع میگرفتم و نفسم میگرفت یجایی حس کردم دارم بالا میارم گفتم من دارم بالا میارم سریع سرمو چرخوندن گفت تو یقه خودت بالا بیار اشکال نداره ، منم یکم اونم آب بالا آوردم و اکسیژن برام گذاشتن ، یهو دیدم دکتر بچه رو کشید بیرون همش استرس داشتم میگفتم بچم سالم باشه ، صدای گریشم شنیدم ، بعد از چند دقیقه اومدن گذاشتنش روی صورتم 😍 دیدم یه دختر ناز و مامانی که هیچ شباهتی به خودم نداشت و کلا کپی برابر اصل باباش بود 😍😂 همه اینایی که گفتم یه ربعم نشد از لحظه اول که وارد شدم تا لحظه ای که صدای بچه رو شنیدم یه ربعم نشد، از توی اتاق عمل زنگ زده بودن و صدای بچه رو برای باباش هم گذاشته بودن .ادامه
مامان یزدان کوچولو😍 مامان یزدان کوچولو😍 ۲ ماهگی
دردام قابل تحمل بود نوارقلب هم اوکی بود مامای زایشگاه اومد و کیسه ابم رو پاره کرد حدودا ساعت۱۱ونیم بود که من۴سانت شدم و زنگ زدن ماماهمراهم اومد و چن تا خرما بهم داد خوردم و شروع کردیم به ورزش کردن تا جایی که دیگه من دردام شدید شد و پاهام جون نداشت چون از صبح زیاد فعالیت داشتم خسته بودم که ماما همراهم پیشنهاد داد توپ بیاره و روی توپ ورزش کنم
به توصیه ماماهمراهم نشستم روی توپ و گفت وقتی درد دارم روی توپ بالا پایین بشم وقتی درد ندارم به صورت دورانی توپ رو زیرم حرکت بدم
۳بار که دردم شدید شد روی توپ بالا پایین شدم که دیدم یه فشار خیلی خیلی زیادی داره بهم میاد دیگه سخت بود این قسمتش برام که سریع رفتم روی تخت معاینه ام کردن گفتن فول شدم و زنگ زدن که دکترم بیاد
دکتر که اومد رفتم سرویس خودمو کامل شستم و منو بردن روی تخت زایمان و ماما همراهم گفت هروقت گفتم زور بزن تا سر بچه بیاد
۴بار زور زدم که با زور پنجم حس کردم یه چیزی سر خورد و اومد بیرون بعدشم بچه رو گذاشتن روی سینه ام و صدای گریه اش بود که بلند شد
و ساعت۱و۴۰دقیقه شنبه۳۰خرداد پسرم به دنیا اومد
مامان ایلیا مامان ایلیا ۱۲ ماهگی
تجربه سزارین اول: من بیمارستان بوعلی همدان عمل شدم و حدود یکسال تحت نظر دکتر عظیمی بودم که خودشم عملم کرد هزینه بیمارستان حدود ۴۲ ۴۳ تومنی شد و ۶ تومنم دکتر به عنوان دستمزد گرفت. من صبح ساعت ۶ رفتم بیمارستان که یخورده زود و خود پرسنل هم نیومده بودن ولی از شش ونیم چنتا دیگه مامان هم برای عمل اومدن که من چون زودتر از همه رفته بودم نوبتمم برای عمل زودتر شد. اول رفتم بخش زایمان اونجا مدارک و تحویل دادم و سرم برام وصل کردن و سوند.هیچی از وصل کردن سوند نفهمیدم و اصلا درد نداشت ولی بعدش حس خوبی نداشت و احساس میکردم ادرارم میریزه که دوبار پرستار اومد چک کرد و تاکید کرد هیچ مشکلی نداره و فقط بخاطره شستشو فکر میکنم سوند شله . من از اتاق عمل هیچ ترسی نداشتم و ساعت نه رفتم اتاق عمل اونجا با دکترم صحبت کردم ولی از لحظه ای که آمپول بی حسی و بهم زدن و پرده رو کشیدن جلو چشمم استرس تمام وجودمو گرفت و به دکترم میگفتم من میترسم اونام همش باهام صحبت کردن و گفتن نفس عمیق بکش که بهترشدم همون پنج دقیقه اول کوچولو به دنیا اومد و بهم نشونش دادن که همه استرسم رفت ولی چون رو سینم احساس سنگینی میکردم و از استرس خیلی صحبت کردم و سرمو تکون داده بودم تهوع گرفتم و تو اتاق عمل مقدار کمی بالا اوردم که به اون وحشتناکی که فکر میکردم نبود و تو اتاق عمل همه چیز برای هراتفاقی مهیا بود بعد نیم ساعت بخیه زدن تموم شد و انتقالم دادن ریکاوری اونجا بچه رو اوردن بهش شیر دادم البته من بی حس بودم و همه کارارو پرستار کرد بهم گفتن تا یازده تو ریکاوری میمونم ولی فقط یه ربع موندم و انتقالم دادن اتاقی که بهم داده بودن ، عصر باوجودپمپ درد احساس درد کردم ک برام شیاف گذاشتن و بهتر شدم
مامان جوجه ی من🐣🩷 مامان جوجه ی من🐣🩷 ۱۲ ماهگی
مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۶ ماهگی
پارت دوم ساعت۹:۳۰ شده بود که دکترم آمد و آمدن منو آماده کنن برا اتاق عمل پرستار آمد سوند رو وصل کرد من خیلی استرس دردش رو داشتم ولی دردش برا من که خیلییی کم بود و اصلا اذیت نشدم فقط یه حس سوزش داری که بعد چند دقیقه رفع میشه فقط من همش میگفتم الان در میاد کنده میشه میگفتن نه خیالت راحت در نمیاد🤣🤣 دیگه منو بردن سمت اتاق عمل یهو استرس گرفتم و بغض داشتم یکم ریز ریز شروع کردم به گریه کردن و زیر لب فقط دعا میکردم بچم سالم باشه

وارد اتاق عمل شدم اونجا هم پرسنلش خیلی اخلاق خوبی داشتن و همش باهات حرف میزدن که استرس نگیری دکتر بیهوشی آمد بهش گفتم من میخوام بی حسی از کمر شم گفتن باشه مشکلی نیست دیگه دکترم آمد بالا سرم منو نشستم رو تخت و امادم کردند برا بی حسی از کمر چند بار سوزن رو بهم زدن یه درد کمی داشت دفعه آخر دیگه درست تو نخاعم زدن سوزن رو یه لحظه پریدم بالا و احساس سوزش داشتم دیگه کم کم پاهام شروع شد به گزگز شدن و سنگین شدن ولی هنوز میتونستم پاهامو تکون بدم بهم گفتن بخواب من فقط میگفتم تزوخدا تا بی حس کامل نشدم منو عمل نکنین من میتونم هنوز پاهامو تکون بدم بهم گفتن نگران نباش تا تست ازت نگیریم که عمل نمیکنیم😅😅😅 دیگه ماسک اکسیژن هم برام گذاشتن و جلوم پارچه انداختن من حس میکردم که دارند شکمم رو برش میدن ولی دردی نبود از بالا سرم همش تو نور بالا سرم نگاه میکرذم بیینم چیزی معلومه یا نه ولی چیزی نمیدیدم🤣🤣 دیگه دکتر
مامان 💙ماهور💙 مامان 💙ماهور💙 ۲ ماهگی
تجربه من از زایمان سزارین با دکتر نسرین آهنگری در بیمارستان جوادالائمه
#پارت۲
ساعت ۹ صبح منو بردن اتاق عمل و یک ماما از زایشگاه همراهم اومد. تو اتاق عمل دکتر بیهوشی خیلی خوش اخلاق بود و در کل همه پرسنل اتاق عمل خیلی خوب بودن. دکترم اومد و خیلی زود عمل رو شروع کرد و واقعا اگر بگم سه سوت عمل تموم شد دروغ نگفتم. لحظه ای که صورت پسرم رو به صورتم چسپوندن قشنگ ترین حس دنیا بود. توی اتاق ریکاوری خیلی شدید احساس خارش داشتم که بهم آمپول زدن تو سرمم. پسرم رو مامایی که همراهم بود آورد و بهش شیر دادم. تا ساعت ۱۱ تو ریکاوری بودم. ولی تو این مدت به خانواده ام نگفتن که عمل تموم شده گفتن ما به هیچ همراهی نمیگیم . ساعت ۱۱ منو بردن بخش که اتاق خصوصی گرفته بودیم. و واقعا اتاقش خوب بود. اتاقش ۲ تا تخت بیمار داشت و یک صندلی تخت شو برای همراهی. که مادرم راحت از تخت بیمار استفاده میکرد. تا عصر طول کشید که اثر بیحسی از پاهام بره تا ساعت ۶ اجازه نداشتم چیزی بخورم. بعد اون گفتن مایعات بخورم. گفتن تا وقتی شکمم کار نکرده نمیتونم غذا بخورم. شبش کلی شربت ملین خوردم. و صبحش هم همینطور...