سوال های مرتبط

مامان کیاشا مامان کیاشا ۱ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۳
توی این قسمت میخوام از بیمارستان بگم
من بیمارستان رضوی بودم و در کل نظرم اینکه بیمارستان کاملا شانسیه یعنی بستگی به ماما و پرستارای اون شیفت داره که اخلاقشون چجوریه
مثلا من بلوک زایمان که بستری بودم یک مامایی بود که خیلی خوش اخلاق نبود یعنی بداخلاق هم نبود اما تو بخش و اتاق عمل همه کادر عالی بودن
رسیدگی شون عالی بود بیمارستان از لحاظ تمیزی و بهداشت درجه یک
من اتاق خصوصی گرفتم که اتاق خصوصی های بیمارستان یکم کوچیکه
دقت داشته باشین اگر میخواین برین رضوی حتما النگوهاتون رو در بیارین چون به هیچ عنوان تو اتاق عمل روی النگو رو چسب نمیزنن و برش میزنن اما بقیه بیمارستانا اوکیه
برای نی نی هم سرهمی نمی برن تو اتاق عمل باید حتما کلاه و شلوار و لباس آستین دار ببرین
توی بیمارستان در همه بخش ها آبجوش و قند و بطری آب دارن اما چایی خودتون باید ببرین
بیمارستان بهتون پوشک و حوله و لباس و سرجی فیکس میده
در کل من خیلی از بیمارستان راضی بودم
مامان رامان 🫐🧸🍭 مامان رامان 🫐🧸🍭 ۳ ماهگی
پارت سوم

کم کم به سمت ریکاوری رفتیم و اونجا نینی و آوردن که بهش شیر بدم گذاشتنش روی بدنم و اونم شروع کرد به شیر خوردن انگار اونجا یه بار دیگه دنیا برام عوض شد🥹
خانوم پرستار مهربون ریکاوری هم داشت تموم تلاش شو میکرد که همه نینی ها شیر مامانشونو بخورن بین نینی‌ها میچرخید و جابجاشون میکرد😀(به نظرم این اولین بار خیلی روی کیفیت شیر خوردن نوزادا تاثیر میزاره)
همزمان داشتن حس پاهامو چک میکردن که برگرده یکم اذیت کننده بود اینکه میخواستی پاهاتو تکون بدی اما نمبتونستی اصن انگار پایی وجود نداشت یکم لج درار بود 😀 بعد از دو ساعت از ریکاوری بردنم به سمت بخش….
تو مسیر بابای نینی و مامانارو دیدیم که یه قسمتی که برام خیلی جذاب بود این بود که اول اومدن منو ببینن 😀 من افسردگی نگیرم
البته همسرم قبلش عکس و فیلماشو که تو اتاق عمل گرفته بودن دیده بود
وارد اتاق که شدیم اومدن برای اماده سازی من که برام پد و سرجی فیکس پوشوندن و سرم و پمپ درد و وصل کردن
اینم بگم که داشتن پمپ درد خیلی برام خوب بود دردامو خیلی خیلی کم میکرد و به حس گیج و منکی باحالی داشتم
مامان رامان 🫐🧸🍭 مامان رامان 🫐🧸🍭 ۳ ماهگی
تجربه سزارین پارت اول
اول از شب قبلش بگم که انقدر پر از استرس و نگرانی بودم که فقط نیم ساعت تونستم بخوابم
بقیش و داشتم به ذوق نینی و نگرانی‌هام فکر میکردم،یه حس عجیب متناقض که هم نگرانی هم ذوق زده
اصن یه روز اخر خیلی خیلی طولانی گذشت برام انگار تموم نمیشد
شبش هم انقدر فکر میکردم به ناشتایی اخرم ساعت ۱۱ شام چلو گوشت خوردم اما برنج خیلی کم از ساعت ۱۲ هم دیگه آب هم نخوردم

صبح قرار بود که ساعت ۵ صبح بیمارستان باشم و ساعت ۷ دکترم بیاد برای عمل
با بابای نینی و مامان و مادر شوهرم سه‌تایی رفتیم به سمت بیمارستان
تا رسیدیم باهاشون خداحافظی کردم و رفتم که برای عمل کارای اولیه‌ش انجام بشه،یسری اطلاعات و مدارک و آزمایشامو گرفتن،لباس اتاق عمل و بهم دادن که بپوشم
بعدم همونجا ازم فشار و نوار قلب و nst گرفتن
بعد اومدن که بهم سوند وصل کنن که به نظرم بدترین قسمت زایمانم همین بود 😄هم درد داشت هم حس بد
بعد هم مصاحبه‌ی قبل اتاق عمل و خانوم فیلمبردار ازم گرفت (عکاسی اتاق عمل داشتم چون ) که مثلا باهاش صحبت کنم که آینده فیلمو میبینه 😍ولی انقدر استرسم زیاد بود که نفهمیدم چی گفتم😄
دیگه کم کم داشتم به اون لحظه‌ی طلایی نزدیک میشدم
با همون تخت منو بردن تو اتاق عمل
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۶ ماهگی
مامان 💙ماهور💙 مامان 💙ماهور💙 ۲ ماهگی
تجربه من از زایمان سزارین با دکتر نسرین آهنگری در بیمارستان جوادالائمه
#پارت۱
اول در مورد دکترم بگم که کلی در موردش تحقیق کردم و دنبال یه دکتر کمتر شناخته شده بودم چون دکترای معروف به خاطر شلوغی به نظرم خوب رسیدگی نمیکنن. از هفته ۱۴ رفتم تحت نظرش که به نظرم از همه لحاظ حواسش بهم بود دیابت داشتم و انسولین میزدم و کلی حواسش به وزنم و آزمایشام و داروهام بود. من واقعا ازش راضیم. خدا هم ازش راضی باشه. من سزارین دوم بودم. و طبق نظر خود دکتر بیمارستان جوادالائمه رو انتخاب کردم. با اینکه خود دکتر پاستور و بنت الهدی هم میرفت. قرار شد ۲۵ خرداد ساعت ۵ صبح بستری بشم و ساعت ۸ صبح عملم کنه. نامه بستری رو از قبل بهم داده بود خلاصه با وجود تجربه بدی که زایمان اولم داشتم خیلی استرس داشتم. با شوهرم و مامانم و آبجیم رفتیم بیمارستان ۵ صبح منو اول فرستادن بخش زایشگاه و شوهرم هم قسمت پذیرش کارای بستری رو انجام داد. داخل زایشگاه مامانم و آبجیم رو اصلا راه ندادن. توی زایشگاه ۳ ساعت بستری بودم نوار قلب بچه رو گرفتن سرم زدن و سوند گذاشتن برام. اینم بگم از ۹ شب به بعد چیزی نخوردم تا ۹ صبح منو بردن اتاق عمل.
مامان مهدی مامان مهدی ۱۰ ماهگی
می‌خوام یکم حرف بزنم بلکه صدای مغزم ساکت بشه
خانواده شوهرم آدم سرد و بی محبتی ان
شایدم اسمش محبت نیست ولی من بشدت فراری ام از این جور آدما از شانسم گیرم اومده
مثلا وقتی زایمان کردم با همه سختی پدر شوهرم که نیومد مادر شوهرم اومد اونم دست خالی دریغ از یه آبمیوه یا شیرینی و گل تخت بغلی کل بیمارستان شیرینی دادن ولی برای من هیچ خبری نبود
پدر شوهرم که روز سوم که بیمارستان بودم یه سر اومد اونم دست خالی بعد سه چهار روز که مرخص شدم بازم دست خالی با اینکه اولین نوه شونه فقط سه تومن داخل پاکت گذاشتن با هزار تا منت دادن
تا تقریبا یه ماه که دعوت مون نکردن بعد که دیدن خودمون نمیریم مجبوری دعوت کردن
برای اولین بار که رفتم خونشون هیچ هدیه ای به پسرم ندادن هیچ
همش هم بچه رو ازم می‌گرفتن
تو کل بارداریم فقط یه بار یه لباس دست دوم که پاره بود مادرشوهرم داد گفت برات خریدم
درحالی که مشخص بود کهنه اس پرز داده یه لباسی که برای سن بالای چهل سال بود
هیچی برای پسرم نخریدن مامانم اون همه سیسمونی داد حتی یه دست لباس نخریدن براش
نمی‌دونم شاید من حساسم اما واقعا بد برخورد می‌کنند شاید بخاطر اینکه هیچی نمیگم به روی خودم نمیارم ادامه میدن اما واقعا دیگه صبرم لبریز شده امروز که دیدم خالم برای عروسش که امروز زایمان کرده چه کارا می‌کنه بیشتر دلم گرفت
این اخلاقای سرد شوند یکمی به شوهرمم ارث دادن
از بعد زایمانم یکمی سرد شدم نسبت به شوهرم
هعیییی ...حرف زیاد دارم دلم پره اما اینجا جایش نیست..
مامان هیلدا و هانا مامان هیلدا و هانا روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین من پارت اول :
من تاریخ ۲۲ مرداد دکتر بهم نوبت سزارین داد که طبق سونو انتی‌میشدن ۳۷ هفته و ۲ روز
روز قبلش رفتم برای کارای پذیرش که ازم یه ازمایش خون و ادرار گرفتن و قرار شد صبح روز بعد ساعت ۷ بیمارستان باشم
صبح که رفتم بیمارستان دیگه ساک وسایل بهم دادن که داخلش یه دست قاشق چنگال و لیوان و دمپایی و مسواک بود
اول رفتم بخش زایشگاه .
ماما زایشگاه اول اطلاعاتم‌گرفت و پروندم تکمیل کرد و بعد ضربان قلب بچه هار چک‌کردن و فشار گرفتن و لباس بهم دادن تا عوض کنم
و بعدش اومدن برام سرم وصل کردن که بهش گفتم روی دستم وصل کن‌که راحت تر باشه بعدا برای جا به جایی گفت نه توی خود دست راحت تری امکان تکون خوردنشم کم تر و خوب درد هم نداشت موقع وصل کردنش
بعد میخواستن سوند وصل کنن که بهش گفتم‌نمیشه تو اتاق عمل وصل کنین گفت نه ولی خودت شل بگیری اصلا درد نمیاد
فقط موقع وصل کردنش یه سوزش خیلی کم احساس کردم و خوب بعد که روی ویلچر نشوندن که ببرنم اتاق عمل یه حس بدی داشتم