سوال های مرتبط

مامان رامان 🫐🧸🍭 مامان رامان 🫐🧸🍭 ۲ ماهگی
پارت سوم

کم کم به سمت ریکاوری رفتیم و اونجا نینی و آوردن که بهش شیر بدم گذاشتنش روی بدنم و اونم شروع کرد به شیر خوردن انگار اونجا یه بار دیگه دنیا برام عوض شد🥹
خانوم پرستار مهربون ریکاوری هم داشت تموم تلاش شو میکرد که همه نینی ها شیر مامانشونو بخورن بین نینی‌ها میچرخید و جابجاشون میکرد😀(به نظرم این اولین بار خیلی روی کیفیت شیر خوردن نوزادا تاثیر میزاره)
همزمان داشتن حس پاهامو چک میکردن که برگرده یکم اذیت کننده بود اینکه میخواستی پاهاتو تکون بدی اما نمبتونستی اصن انگار پایی وجود نداشت یکم لج درار بود 😀 بعد از دو ساعت از ریکاوری بردنم به سمت بخش….
تو مسیر بابای نینی و مامانارو دیدیم که یه قسمتی که برام خیلی جذاب بود این بود که اول اومدن منو ببینن 😀 من افسردگی نگیرم
البته همسرم قبلش عکس و فیلماشو که تو اتاق عمل گرفته بودن دیده بود
وارد اتاق که شدیم اومدن برای اماده سازی من که برام پد و سرجی فیکس پوشوندن و سرم و پمپ درد و وصل کردن
اینم بگم که داشتن پمپ درد خیلی برام خوب بود دردامو خیلی خیلی کم میکرد و به حس گیج و منکی باحالی داشتم
مامان رامان 🫐🧸🍭 مامان رامان 🫐🧸🍭 ۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت اول
اول از شب قبلش بگم که انقدر پر از استرس و نگرانی بودم که فقط نیم ساعت تونستم بخوابم
بقیش و داشتم به ذوق نینی و نگرانی‌هام فکر میکردم،یه حس عجیب متناقض که هم نگرانی هم ذوق زده
اصن یه روز اخر خیلی خیلی طولانی گذشت برام انگار تموم نمیشد
شبش هم انقدر فکر میکردم به ناشتایی اخرم ساعت ۱۱ شام چلو گوشت خوردم اما برنج خیلی کم از ساعت ۱۲ هم دیگه آب هم نخوردم

صبح قرار بود که ساعت ۵ صبح بیمارستان باشم و ساعت ۷ دکترم بیاد برای عمل
با بابای نینی و مامان و مادر شوهرم سه‌تایی رفتیم به سمت بیمارستان
تا رسیدیم باهاشون خداحافظی کردم و رفتم که برای عمل کارای اولیه‌ش انجام بشه،یسری اطلاعات و مدارک و آزمایشامو گرفتن،لباس اتاق عمل و بهم دادن که بپوشم
بعدم همونجا ازم فشار و نوار قلب و nst گرفتن
بعد اومدن که بهم سوند وصل کنن که به نظرم بدترین قسمت زایمانم همین بود 😄هم درد داشت هم حس بد
بعد هم مصاحبه‌ی قبل اتاق عمل و خانوم فیلمبردار ازم گرفت (عکاسی اتاق عمل داشتم چون ) که مثلا باهاش صحبت کنم که آینده فیلمو میبینه 😍ولی انقدر استرسم زیاد بود که نفهمیدم چی گفتم😄
دیگه کم کم داشتم به اون لحظه‌ی طلایی نزدیک میشدم
با همون تخت منو بردن تو اتاق عمل
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۵ ماهگی
مامان مهدی مامان مهدی ۹ ماهگی
می‌خوام یکم حرف بزنم بلکه صدای مغزم ساکت بشه
خانواده شوهرم آدم سرد و بی محبتی ان
شایدم اسمش محبت نیست ولی من بشدت فراری ام از این جور آدما از شانسم گیرم اومده
مثلا وقتی زایمان کردم با همه سختی پدر شوهرم که نیومد مادر شوهرم اومد اونم دست خالی دریغ از یه آبمیوه یا شیرینی و گل تخت بغلی کل بیمارستان شیرینی دادن ولی برای من هیچ خبری نبود
پدر شوهرم که روز سوم که بیمارستان بودم یه سر اومد اونم دست خالی بعد سه چهار روز که مرخص شدم بازم دست خالی با اینکه اولین نوه شونه فقط سه تومن داخل پاکت گذاشتن با هزار تا منت دادن
تا تقریبا یه ماه که دعوت مون نکردن بعد که دیدن خودمون نمیریم مجبوری دعوت کردن
برای اولین بار که رفتم خونشون هیچ هدیه ای به پسرم ندادن هیچ
همش هم بچه رو ازم می‌گرفتن
تو کل بارداریم فقط یه بار یه لباس دست دوم که پاره بود مادرشوهرم داد گفت برات خریدم
درحالی که مشخص بود کهنه اس پرز داده یه لباسی که برای سن بالای چهل سال بود
هیچی برای پسرم نخریدن مامانم اون همه سیسمونی داد حتی یه دست لباس نخریدن براش
نمی‌دونم شاید من حساسم اما واقعا بد برخورد می‌کنند شاید بخاطر اینکه هیچی نمیگم به روی خودم نمیارم ادامه میدن اما واقعا دیگه صبرم لبریز شده امروز که دیدم خالم برای عروسش که امروز زایمان کرده چه کارا می‌کنه بیشتر دلم گرفت
این اخلاقای سرد شوند یکمی به شوهرمم ارث دادن
از بعد زایمانم یکمی سرد شدم نسبت به شوهرم
هعیییی ...حرف زیاد دارم دلم پره اما اینجا جایش نیست..