۲ پاسخ

ای جانم..
انشالله بزودی زود دلت شاد بشهو انتظارت تموم

هعی💔

سوال های مرتبط

دوفرشته آسمونی دوفرشته آسمونی قصد بارداری
هر روز که می‌گذرد، می‌گویند “فراموش می‌شود نبودش، داغش سرد می‌شود”. اما برای من، هر طلوع، داغ دلم را تازه‌تر می‌کند. در این تقویم بی‌رحم، روزها نه که بگذرد، که هر کدام زخمی تازه بر دل می‌نشاند.
می‌بینم تمام آنان را که همسفر بارداری‌ام بودند، اکنون یکی یکی فرزندانشان را در آغوش می‌کشند. از ته قلب برایشان شادم، دعای خیر بدرقه‌شان می‌کنم تا در سلامت کامل، عطر وجود فرزندشان را استشمام کنند.
اما، من هم انسانم، دلم می‌شکند… چه کسی می‌تواند خرده بگیرد بر مادری که می‌خواهد عطر تن پاره تنش را در آغوش بکشد؟ دلم می‌خواست، آری، دلم می‌خواست من هم کودکم را در آغوش می‌کشیدم. اگر بود، امروز یک ماه و هفت روز از آمدنش به این دنیا می‌گذشت. یک ماه و هفت روز پر از لحظه‌های ناب، پر از عطر حضورش، پر از شوق مادری.
امروز، خبر زایمان دختردایی‌ام را شنیدم. اولین کلامم شکر بود، شکر برای سلامتی او و فرزندش. اما بلافاصله بعد از آن، داغ دلم تازه شد، زخم کهنه‌ام سرباز کرد.

آه، بمیرم برای تو، فرزند از دست رفته‌ام… آیا می‌شود من هم دوباره طعم مقدس مادری را بچشم؟ آیا دوباره آغوشم پر می‌شود از گرمای وجود کودکی؟ در این لحظه، امیدی به بغل گرفتن فرزندم ندارم…💔
شیرین شیرین قصد بارداری
روز مادر امسال برای من رنگ دیگری دارد…
من مادری هستم که ضربان کوچکی را در وجودم حس کردم، مادری که برای مدت کوتاهی دنیا را با چشمان دیگری دید، مادری که هر چند آغوشش خالی مانده، اما قلبش سرشار از عشقی است که هیچ‌وقت از بین نمی‌رود.
من مادر شدم… حتی اگر زمان بودنش کوتاه بود.
حتی اگر امروز در آغوشم نیست، یادش در رگ‌هایم جریان دارد، در رویاهایم می‌درخشد و در سکوت شب‌هایم آرام می‌گیرد.
روز مادر، روز همه‌ی زن‌هایی است که طعم شیرین مادر بودن را برای لحظه‌ای چشیده‌اند. روز مادر، روز دل‌هایی است که به عشق یک فرشته کوچک می‌تپد؛ چه آن فرشته روی زمین باشد، چه در آغوش آسمان.
امروز به خودم یادآوری می‌کنم که مادری فقط به داشتن کودک در آغوش نیست؛
مادری یعنی عشقی که آغاز شده و هرگز تمام نمی‌شود.
و من این عشق را تا همیشه در وجودم حمل می‌کنم.
روز مادر بر تمام مادران آسمانی و زمینی مبارک.
بر من…
و بر هر زنی که قلبش برای کودکی تپیده است. 💛
مامانم💔 مامانم💔 قصد بارداری
نامه‌ای برای فرزند آینده‌ام

عزیزِ دلم،

نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانی چند سالت است، اما بدان قبل از اینکه به دنیا بیایی،

قبل از اینکه حتی صدایت را بشنوم،

تو تمامِ قلبِ من بودی.

آمدنت آسان نبود.

من و بابایت راه‌های زیادی رفتیم،

داروهای زیادی خوردیم،

روزها و شب‌هایی را گذراندیم که نتیجه‌ای نداشت

جز خستگی…

جز انتظار.

من برای آمدنت خیلی گریه کردم.

گریه‌هایی که کسی ندید،

گریه‌هایی که شب‌ها بی‌صدا بود

و صبح‌ها با لبخند پنهان می‌شد.

آن‌قدر دلتنگت بودم که انگار نبودنت،

جای خالی بزرگی در زندگی‌ام گذاشته بود.

بابایت…

او هم خیلی منتظرت بود.

شاید کمتر حرف می‌زد،

اما هر بار که سکوت می‌کرد

می‌شد فهمید چقدر دلش می‌خواهد تو را بغل کند،

دستت را بگیرد

و صدایش کنی «بابا».

در این راه، حرف‌های زیادی شنیدیم.

بعضی‌ها از روی ناآگاهی،

بعضی‌ها از روی عجله،

بعضی‌ها حتی بدون قصد بد…

اما هر سؤالِ «کی بچه‌دار می‌شین؟»

دلِ ما را تکه‌تکه می‌کرد.

من لبخند می‌زدم

اما بغضم را قورت می‌دادم.

روزهایی بود که خیلی تنها بودم.

نه چون کسی کنارم نبود،

بلکه چون تو نبودی.

عزیزم،

اگر این نامه را می‌خوانی

بدان که تو منتظر مانده‌ترین آدمِ زندگی ما هستی.

آمدنت آرزو نبود،

نیازِ قلب ما بود.

هیچ‌وقت فکر نکن دیر آمدی.

تو درست همان وقتی خواهی آمد

که دنیا طاقتِ عشقِ ما به تو را داشته باشد.

با تمامِ جان،

مامانت 🤍


بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری
مامان شازده پسر👶👶 مامان شازده پسر👶👶 هفته بیست‌ویکم بارداری
این روزها زندگی من خلاصه شده در مشت های پر از قرص و درد آمپول هایی که هر روز مهمان تنم میشوند هر کدام از این قرص ها قصه ای دارند قصه ای از دردهایی که میخاهم فراموششان کنم از امید هایی که میخاهم زنده نگهشون دارم آمپول ها هم هرچند تلخ و ناخوشایند باشد اما نشانی های هستن که از تلاش که برای بهبودی و برای رسیدن به آن آرزوی شیرین میکنم
گاهی درمیان این همه دارو احساس میکنم دیگر بدنم دیگر توان ندارد خسته میشوم از این همه درد و انتظار اما بعد تصویری از آن لبخند شیرین از آن آغوش گرم که در انتظارش هستم در ذهنم جرقه میزند و همین تصویر به من قدرت می دهد که دوباره بلند بشوم و قرص بعدی را بخورم و برای آمپول دیگری آماده بشوم میدانم که این روزها میگذرد میدانم که این درد ها همیشگی نیستن من برای هدف بزرگتری تلاش میکنم برای آینده ای که میدانم ارزش این همه سختی را خواهد داشت این قرص ها و آمپول ها بخشی کوچکی از مسیری هستن که باید طی کنم تا به آن آرامش و شادی ابدی برسم🙂🙂🙃
آرزو آرزو قصد بارداری
حسرت مادر شدن

گاهی نیمه‌شب، وقتی صدای گریه بچه همسایه از دیوار اتاقم می‌آید، به جای عصبانیت، دلم می‌خواهد دستم را از پشت پنجره دراز کنم تا شاید بتوانم او را آرام کنم. دست‌های من که هیچ وقت بچه‌ای را تکان نداده‌اند، مسیر بغل کردن را خوب بلدند.

ماه‌هاست توی ذهنم اسم می‌گذارم. برای دختری که شبیه خودم باشد یا پسری با چشم‌های پدرش. کمد لباس‌هایم را باز می‌کنم و فکر می‌کنم این قفسه‌ها می‌توانست پر از لباس‌های کوچک باشد. دست‌هایم را روی شکمم می‌گذارم و گرمیِ تپشِ هیچ قلبی را حس نمی‌کنم.

همه می‌گویند: "هنوز وقت داری." اما آنها نمی‌دانند که من هر ماه، با هر تأخیرِ چند روزه قاعدگی، دلم پر می‌کشد و با هر شروع دوبارهٔ خونریزی، یک رویا آب می‌شود توی دستانم.

دوست دارم بدانم حس کفش خریدنی برای یک نوپا چه حسی
دارد. بدانم وقتی یک کودک سه ساله از خواب بیدار می‌شود و با چشم‌های باز می‌گوید "مامان"، آن لحظه چقدر آسمان به آدم نزدیک می‌شود.
آیدا آیدا قصد بارداری
چهار روز… فقط چهار روز سهم من از مادر بودنت شد..
چهار روزی که به جای اینکه تو را در آغوشم بگیرم، پشت شیشه‌های NICU چشم به دستگاه‌ها و نفس‌های کوچکت دوخته بودم.
۳۲ هفته تمام منتظر آمدنت بودم…
با هزار آرزو، با هزار خیال از روزهایی که بزرگ شدنت را می‌دیدم.
اما وقتی آمدی، آن‌قدر کوچک بودی که دنیا برایت سخت بود…
پسرم، من صدای گریه‌هایت را آن‌طور که باید نشنیدم،
آن‌طور که باید در آغوشم نگرفتم،
اما هر لحظه از آن چهار روز، قلبم کنار تو بود.
تو جنگیدی… با همان قلب کوچک و نفس‌های کوچکت جنگیدی.
و من هر روز پشت آن شیشه دعا کردم که بمانی… که برگردی به آغوشم…
اما رفتنت چیزی از مادر بودنم کم نمی‌کند.
تو فرزند منی؛
پسری که فقط چهار روز در این دنیا بود،
اما تا آخر عمر در تمام وجود من زندگی می‌کند.
خاطره‌ی آن چهار روز، بوی تو، انتظار پشت درِ NICU و عشقی که به تو داشتم…
همه‌ی چیزی است که از تو برای همیشه با خودم نگه می‌دارم.
بخواب آرامِ جانِ مادر…
کوتاه بودنت، اما عمیق‌تر از تمام سال‌های دنیا در قلبم ماندگار شد؛
تو فقط چهار روز مهمان این جهان بودی، اما تا همیشه در قلب مادرت خانه داری.
#بارداری#پوشک#فرزند
مامان پناه🩷👧 مامان پناه🩷👧 هفته سی‌وششم بارداری
”پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه می‌کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی‌دانم عزیزم، نمی‌دانم!
پسرک نزد پدرش رفت و گفت: چرا مامان همیشه گریه می‌کند؟ او چه می‌خواهد؟
پدرش تنها پاسخی که به ذهنش رسید این بود: همه‌ی زن‌ها گریه می‌کنند بی هیچ دلیلی!
پسرک از اینکه زن‌ها خیلی راحت به گریه می‌افتند، متعجب بود.
یک بار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می‌کند.
از خدا پرسید: خدایا چرا زن‌ها این همه گریه می‌کنند؟
خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه‌ای آفریده‌ام؛
به شانه‌های او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند.
به بدنش قدرتی داده‌ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند.
به دستانش قدرتی داده‌ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد.
به او احساسی داده‌ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد؛ حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.
به او قلبی داده‌ام تا همسرش را دوست بدارد و از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده‌ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد.
این اشک را منحصراً برای او خلق کرده‌ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند