پارت 14

بعد از حرف زدن با مامانش گفت گوشیو بده ب من..
منی ک فقط جیغ میزدم و نمیتونستم حرف بزنممم..
ی چیزیو جا گذاشتم بگم..
اونجا فقط من میدونستم ک باردارم و شوهرم🥲💔
یعنی بعد این ماجراهایی ک افتاد هیچی ب هیچکس نگفتم
اونجا شوهرم ب مامانش گفت ک من باردارم
اونجا بود ک همه شوکه شدن از بارداریم..
با مادرشوهرم رفتیم بهداشت برای تشکیل پرونده باردرای..
وقتی رفتیم اونجا و دکتره هم تاریخ آخرین پریودی و اینارو حساب کرد گفت تو چرا انقدرررر دیر اومدی الان نزدیک سه ماهته ک بارداری🥲❤️‍🩹
سریع سونو ان تی نوشت برام...
وقتی رفتم سونو پیش خودم فکر میکردم بچه ی کاریش هست
اصلا فکر میکردم بچه تو شکمم مرده:/
بعد از رفتن شوهرم اصلا ب فکر بچه ی تو شکمم نبودم..
رفتم داخل..
دراز کشیدم..
دکتره بهم گفت چقد کوچولویی توو..
تو خودته هنوز بچه ای اونوقت بچه داری..
بهم گفت اون رو ب رو رو نگاه کن اونم کوچولویه شما.. 🥺
وای خدایا ک قلبم اونجا وایستاد
دستاشو دیدم پاهاشو دیدم..
صدااای قلبش 🫠🫠🫠🥲🥲
صدای قلبش اشکم رو در آورد
بم گف 12 هفتته و خداروشکرم بچه سالمه
بعد از اینکه از اونجا اومدیم
ی آدم دیگ شدم
همش با بچه ی تو شکمم حرف میزدم
اون تنها کسی بود ک باهاش درد و دل میکردم🥲💔
پارت بعدی...

۲۲ پاسخ

عزیزم درخواستم قبول کن منم زندگینامتو بخونم

عزیزم ادامه اشو بنویس

شوهرت دلارا رو دیده؟

گلم پارت15

من تو شوکم هنوز
منتظرم بقیه شو بزاری چیشد بلخره

عزیزم منم بهت درخواست دادم میخام بقیه داستانت رو بخونم

عزیزم چقدر سخت بود تا اینجا

15.....؟؟

عزیزم ادامش؟

عزیزم.... اشکم در اومد
درخواست دادم قبول کن

آخه تو سنی نداری برای کشیدن اینهمه مصیبت تو خیلی قوی هستی خیلییییی

عزیزم درخواستم و قبول کن منم بقیه شو بخونم

😢😢😢😢😢

ااهی بگردم عزیزم خدا برات حفظش کنه❤️

اجازه میدن با بچه بری ملاقات خصوصی

قلبم میدونم سختع ولی تحمل کن فقط به خاطر دلارا

......

درخواست دادم لطفا قبول کن

اشک چشمام اومد ناخودآگاه چقدر سخت بود 😔شوهرت الان دخترت ندیده یعنی

میشه زود تر بزاری

اشکم در اومد دختر ...

عزیزم خدا برات نگهش داره

سوال های مرتبط

مامان هدیه امام حسین مامان هدیه امام حسین ۱۵ ماهگی
دیشب رفتیم خونه مادر شوهرم اینا وقتی بچم ب دنیا اومده من جاریم رو دیدم اومد پیش بچم، تاا دیشب ک همو دیدیم بعد ۶ ماه، از حسودی میخواست بترکه، ماشاالله وزن پسرم نرمال هست خوبه،حالا دیگه نمیگم ک چند کیلو هست... هییی میگفت چه ریزه چه ریزه کمبود وزن داره، بچه من هم ماه بچه تو ک بود دوبرابر وزن بچه تو بود (در صورتی ک واااقعا خداییش همچین چیزی نبود اتفاقااا اون بچه هاش خییییلی لاغر بودن و هستن ...)، بعد میگفت شییییر خشکش میدیییی وااااییی چرا شیر خودت ندادی... فقط داشتم دیگه از دستش سکته میکردم... همشم یجوری نگای من و بچم میکرد.... خیلیی حسوده
اومده بود تو اتاق منو پسرمم تو اتاق داشتم بچمو میخوابوندم هرچی اسپری و ادکلن بود رو خودش خالی کرد گفتم نزن برای پسرم بده گفت وااای حساس فقط تو ی بچه ای داااری...
بخدا من آدمی هستم ک ن حسودم نه عقده ای قلبم مثل کف دستم صاف هست ولی تا دلم بخواد دورم از این آدما ریخته.... نمیدونم واقعا باید چی بهش بگم اگر بار دیگه دیدمش چه جوابی بهش بدم😔وقتی هم پسرم ب دنیا اومده بود ماشالله ۳کیلو هفتصد بود اون موقع هم ک اومده بود دیدنش میگفن وااای چ ریزه... 😅در صورتی ک بچه های خودش شااااید فوقش ۲کیلو و نیم بودن.... خدااییش این عقده ای و حسووود نیست؟؟؟
هوووف خواستم یه درد و دلی کرده باشممم... 😊
مامان مامان توت فرنگی🍓 مامان مامان توت فرنگی🍓 ۱۶ ماهگی
من آروم در گوش همسرم گفتم ببین اجازه نده روغن زیتون بریزه تو گوش بچه این فقط سه ماه و نیمشه و خطرناکه همسرم گف باشه … دایی ش روغن و گرم کرد و آورد بریزه تو گوش بچه و همسرم گف دایی این بچه اول ماست و ما زیادی وسواسیم خودمونم میدونیم ک زیاد وسواس بودن خوب نیس ولی خب طول میکشع چون تجربه اولمونه دایی شم اصرار اصرار و گوش بچه رو گرفته بود داشت کله بچه رو کج می‌کرد که بریزه تو گوشش تا اینکه مادرشوهرم ب شوهرم گف چیکار داری بزار بریزه 🫠🫠🫠و چون مادرشوهرم گف همسرم کوتاه اومد و دیگ هیچی نگف من دیدم اینجوری شد آروم ب مادرشوهرم گفتم لطفا شما دخالت نکنید 🙏🏼آقا اینو من نگفتمممم انگار فوش ناموس بهش دادم 😐😐😐یهو دراز کشید وسط خونه گف حالم بده فشارم رف بالا این به من حرف زد 😐😐😐بعد همسرم گف ب مادرم چی گفتی ؟ حالا بچه هم گریه می‌کرد من بچه رو گرفتم بغلم دیدم تو جفت گوشاش روغن ریخته و کار از کار گذشته 🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️خلاصه مادرشوهرم کولی بازی دروورد بعدشم که اومدیم تهران پدرشوهرمو پر کرد اونم اومد توپید ب من …و از همون موقع باهاشون رفت و آمد نمیکنم ولی هفته ای یه بار بچه رو میدم همسرم ببره الان بنظرتون کار من اشتباه بوده ؟🥺🥺❤️❤️