۲ پاسخ

چه قشنگن😚😍دیدی چ زود گذشت🥲ما چقد اذیت شدیم

سلام فداتشم ابجی نیاز ندارین براتون ختم کل قران چله نادعلی . حجرات برای سلامتی جنین زیارت عاشورا حدیث کسا بخونم چهت هر نیتی خواستی میخوم به نیتتون هدیخ به روح اموات هم خواستی نماز روزه قضا هم میخونم خیلی و دست بالم خالیه اجرت با سید فاطمه زهرا همیشه تو زندکیت باشه

سوال های مرتبط

مامان نفس ملوسک💛 مامان نفس ملوسک💛 ۱ سالگی
نفسِ عزیزم…
یازده ماه از آمدنت گذشته، یازده ماهی که هر کدامش برای من یک عمر عشق و آرامش بود.
امروز قلبم پر از احساس‌های شیرین و عجیب است…
چون این آخرین ماهگرد توست، آخرین باری که برای عددهای یک‌رقمی و دو‌رقمیِ ماه‌های رشدت ذوق می‌کنم و بعد از این، دخترم یک‌ساله می‌شود و صفحه‌ی تازه‌ای از زندگی‌ات ورق می‌خورد.
نفسِ قشنگ من…
انگار همین دیروز بود که برای اولین بار در آغوشم آمدی و من زیر گوش خودم زمزمه کردم: «از امروز زندگی‌ام کامل شد.»
اما حالا می‌بینم که در یک چشم‌به‌هم‌زدن بزرگ شدی، خندیدی، یاد گرفتی، قدم برداشتی، صدا زدی و هر روز چیزی به من اضافه کردی…
یازده ماه است که تو، معنای همه‌ی خستگی‌ها را عوض کرده‌ای.
یازده ماه است که خانه‌مان با وجود تو گرم‌تر و روشن‌تر شده…
یازده ماه است که نفس کشیدن تو، بهترین موسیقی دنیا شده.
امروز، که آخرین ماهگردت را جشن می‌گیرم، قلبم میان دو احساس گیر کرده؛
از یک طرف خوشحالم که بزرگ می‌شوی، شکوفه می‌زنی، دنیا را می‌شناسی…
و از طرف دیگر دلم می‌گیرد که این روزهای ناب، این لحظه‌های کوچک و پرارزش، این ماهگردها… یک‌یکی تمام می‌شوند.
اما می‌دانم این پایان نیست…
این فقط پایان جشن‌های ماهگرد است، نه پایان عشق، نه پایان رشد تو.
از این به بعد، جشن‌هایم بزرگ‌تر می‌شود… جشن یک‌سالگی‌ات، دو‌سالگی‌ات، اولین قدمت، اولین کلمه‌ات، اولین آرزوست نفس جانِ مادر…
تو آخرین ماهگردت را تمام کردی، اما برای من، تو همیشه دختر کوچکم می‌مانی.
هر ماه، هر سال، هر لحظه‌ات برایم ویژه است.
چه یازده‌ماهه باشی و چه یازده‌ساله…
تو همیشه دلیل آرامش منی.
خدا نگهدار تمام ثانیه‌هایی باشد که پیش رو داری، و من همیشه، همیشه، کنار تو می‌مانم…
با عشقی که هیچ پایانی ندارد 🤍✨
مامان فندق🫂 مامان فندق🫂 ۱۳ ماهگی
"پسرم، نور چشمم، قهرمان کوچک من!

امروز که روز جهانی پسر نام گرفته، دلم لبریز از عشقی است که در این نزدیک به ۱۲ ماه، با تمام وجودم به تو هدیه کردم. از همان لحظه‌ای که اولین بار صدای گریه‌هایت را شنیدم و تو را در آغوش گرفتم، دنیایم رنگ دیگری گرفت. روزهایم با خنده‌هایت روشن شد و شب‌هایم با آرامش نفس‌هایت به سر رسید.

۱۱ ماه و ۲۶ روز از با تو بودن می‌گذرد؛ روزهایی پر از شگفتی، یادگیری و عشق بی‌حد. هر روز بزرگ‌تر شدنت را می‌بینم و قلبم از شوق و غرور می‌تپد. تو به من یاد دادی که عشق واقعی چیست، صبر یعنی چه و چگونه می‌توان در کوچکترین لحظه‌ها، بزرگترین شادی‌ها را یافت.

بودنت در زندگی من، بزرگترین هدیه خداوند است. از اینکه تو را دارم، از اینکه می‌توانم مادر تو باشم، بی‌نهایت سپاسگزارم. امیدوارم همیشه سالم، شاد و در پناه عشق باشی، عزیزترینم. دوستت دارم بیشتر از آنچه که کلمات بتوانند بیان کنند."❤️



فرزندپروری شیرخشک پوشک تب ببلاک نان استامینوفن رفلاکس سویق شیشه شیر
مامان 🌹رز مامان 🌹رز ۱۲ ماهگی
امروز دیدم دختر کوچولویی به اسم آیما آسمانی شد
نتونستم اینجا فعالیتی کنم ببخشید تو کانال هم چیزی نزاشتم
برای آیما…
برای تمام مادرهایی که یک روز، قلبشان را در آغوش گرفتند و بعد… با دست‌های خالی به خانه برگشتند.

هیچ واژه‌ای برای مرگِ یک کودک ساخته نشده.
انگار زبان، وسط این غم کم می‌آورد.
چطور می‌شود توضیح داد مادری را که هنوز بوی شیر روی لباسش مانده،
اما آغوشش ناگهان خالی شده است؟

امشب به آیما فکر می‌کنم؛
به قلب کوچکش که جنگید…
و به مادری که احتمالاً هنوز باورش نمی‌شود دنیا می‌تواند بدون نفس‌های دخترش ادامه پیدا کند.

می‌گویند زمان درد را کم می‌کند،
اما بعضی دردها کم نمی‌شوند؛
فقط آدم یاد می‌گیرد با یک تکه‌ی خاموش از خودش زندگی کند.

اگر مادری این متن را می‌خواند که فرزندش را از دست داده،
می‌خواهم بداند:
کودکتان فقط از این دنیا رفته،
نه از مادریِ شما.
شما هنوز مادر اویید.
تا آخرین تپش قلبتان.

و برای همه‌ی کودکانی که خیلی زود رفتند…
باشد که جایی دور از رنج،
در روشن‌ترین جای بهشت،
دوباره بخندند. 🌙
#فرزند پروری شیر خشک شیر خشک نوزاد نوزاد
مامان نینی مامان نینی ۱ سالگی
کاش شنبه از راه نرسد

خدارا چه دیدی... شاید اصلاً شنبه را ندیدم.
یادت که نرفته؟
سوم آبان.
تولد دردانه کوچکمان.

سال گذشته گمانم این بود که دردی که یک مادر برای بارداری و زایمان متحمل می‌شود، سخت‌ترین درد دنیاست. اما گذشت و به من ثابت شد که آن درد، حتی سر سوزنی هم به تلخی و دردناکی فراق تو نیست. آن دردها در کنار تو حس نمی‌شد.

الحق که چه شیرین بود، روزهایی که تازه پسرکمان به دنیا آمده بود. من و تو، چقدر به اولین تولدش فکر کرده بودیم که چطور برگزارش کنیم. اینک باید بگویم که شوقی در من نیست. فقط بغض است.

تولد تک‌پسرمان از راه می‌رسد و تو و من، دیگر در جهانی واحد نیستیم. برایش تولد می‌گیرم. با آه‌هایم بادکنک باد می‌کنم و با چشمانی اشک‌بار، تفنگی را که دوست داشتی برایش بخری، می‌خرم. قول نمی‌دهم، اما سعی می‌کنم بغضم را پشت چهره‌ای خندان پنهان کنم و چند ساعتی گریه نکنم. شاید عکسی از او گرفتم و در کنارش نشستم و طرف دیگرش را خالی گذاشتم و بعد ساعتی تلاش کردم عکس تو را به هر نحوی، با هر ابزاری، کنارش ویرایش کنم و آرزوی یک عکس سه‌نفره را به کمک تکنولوژی بسازم.

بقیش رو پایین مینویسم