پارت پنجم

وقتی بردنم تو اتاق دیدم مادرشوهرم و خواهرمم اونجان با دختر کوچولوم که زودترراز من برده بودنش تو اتاق
من که به تخت اتاق منتقل کردن همه رو از اتاق بیرون کردن، شکمم و دوباره فشار دادن، لباسامو عوض کردن بعد رفتن، تمامشون با مهربونی برات کار انجام میدادن از زایشگاه تا لحظه مرخص شدنم عالی بودن
دردام داشت شروع میشد که بهم پمپ دردمو وصل کردن و واقعا قابل تحمل کرده بود دردا رو، تا ساعت 10 شب اجازه نداشتم چیزی بخورم بعدم فقط با مایعات این لابه لا پرستارا مدام سرمیزدن فشارمو چک میکردن و پرستار بچه هم مدام به بچه سر میزد، تا ساعت دوازده یکی از خدمات اومد از تخت بلندم کرد برد من و سرویس کمکم کردخودمو یکم تمیزکنم لباس زیر بپوشم و برگردم تو تختم بعدم بهم شیاف داد تا شکمم کار کنه، مدامم سرمیزد که راه برو یا شکمت کار کرد خبر بده
فردا دکترم که اومد بهش گفتم حالم خیلی خوبه و اونم با خوشحالی میگفت با خودم گفتم بیام بهت سر بزنم الان ناراحتی و میگی کاش طبیعی آورده بودم گفتم اتفاقا خیلی راضیم و دعاتون کردم، بهم اجازه مرخص شدن داد، بلافاصله پرستار اومد زخمم و تمیز کرد و پانسمان ضدآب زد و بعدم همسرم اومد کارای ترخیصم و انجام داد
اینم تجربه من فک کنم خیلی کامل گفتم
😃

۶ پاسخ

چه به خوبی تموم شد
من هم شرایط مالی نداشتم که سزارین بشم
از طبیعی هم به شدت میترسیدم
از دردش نمیترسیدم ها . از این که تیغ بندازن پاره کنن پایینو خیلیی میترسیدم
۱۲ساعت زایمان طبیعیم طول کشید ولی نشد زایمان کنم . ضربان قلب بچه اومد پایین و منو بردن برای سزارین
با این که این همه ساعت درد کشیده بودم ولی انقدر خوشحال بودم برای سزارین که نگم .
بعد میترسیدم خودمو خوشحال نشون بدم دوباره ببرنم طبیعی. صدام در نمیمد 😅😅😅

پارت سوم نیس

چرا خودتون سزارین اختیاری انتخاب نکردین از اول که اینهمه استرس نکشید؟

دوتا تجربت خوندم عزیزم
چقدر خوب دیگ سر دومی راحت بودی
بدم کوچولوت مبارک🎉🥳
ممنون که تجربه هات گفتی😍❤️

چرا پارت سومتو پاک کردی نفهمیدم چطور شد سزارین شدی

قدمش خیر باشه انشالله ❤️ پمپ درد تاثیر داره ؟ چرا بعضیا میگن شیاف بهتره و پمپ درد فایده نداشته براشون؟

سوال های مرتبط

مامان کیانا مامان کیانا ۱ ماهگی
پارت چهارم

دکترم که داشت میرفت از اتاق بیرون با خنده بهم نگاه کرد گفت بریم انگار دنیا رو بهم داده بودن گفتم بریم
بعد رفتن دکتر اومدن بهم سوند وصل کردن یکم سوزش داشت و احساس دستشویی داشتم مدام، چون قرص فشار بهم داده بودن یکمم انقباض گرفته بودم و می‌ترسیدم که زیاد شه، مدام میپرسیدم کی نوبت من میشه، ساعت 9 ونیم من و بردن برای عمل رو تخت نشستم که بی حس کنن کمرم و دردش مثل بقیه آمپولا بود فقط باید خودتو شل کنی، بعد آمپول دراز م کردن سعی کردم انگشتامو تکون بدم اما نمیشد
یهو یه حالت تهوع بد گرفتم داشتم بالا میاوردم و نفسمم به سختی در میومد به پرستاری که کنارم بود گفتم اونم برام دارو تزریق کرد و حالم بهتر شد، فقط یکم نفسم بد میومد که بخاطر دارو بود
عمل و دکتر شروع کرد و مدامم باهام حرف میزد گفت سرش خیلی خیلی بالا بوده و اگه طبیعی زایمان میکردم دو روز درگیر بودم و آب دورش خیلی زیاد بوده
یهو صدای گریه دخترمو شنیدم با گریه اش گریه کردن و مدام قربونش میرفتم، تمیرش که کردن اومدن تماس پوستی دادن و بلافاصله ساکت شد بهترین حس دنیا بود، سر زایمان قبلیم انقدر حالم بد بود که حتی خوشحال نبودم از به دنیا اومدنش
ولی این بار بهترین حس و تجربه کردم
دیگه بخیه هامو زدن و بردنم ریکاوری، یکم لرز تو شونه و دستام داشتم که بهم آرامبخش زدن، میومدن هراز گاهی ماساژ شکمی میدادن که بخاطر بی حسی دردی نداشت، بعدم دخترمو اوردن و با کمک پرستار شیرش دادم، بعد دوساعت بردنم تو بخش قبل خارج شدنم از ریکاوری شکممو محکم فشار دادن که خداروشکر بی حس بودم هنوز، بعدم بردنم
وقتی رسیدم تو بخش همسرم اومد دستمو گرفت حس عالی بود که میدیدمش چون فکر میکردم الان که برم تو بخش تا ملاقات نمیتونم ببینمش
سه فرشته 🩷🩵 سه فرشته 🩷🩵 قصد بارداری
بعد رفتم زایشگاه تا تاریخ سونو رو نگا کردن دیدن ۳۵ هفته ۴روزم گفتند برگرد برو گفتم درد دارم دهانه رحمم بازه گفتند تا دوهفته دیگه میتونی نگه داری خلاصه خیلی اذیتم کردن تا بستری کردنم دکترم زنگ زد بهشون دعوا کرد گفت مریضم زایمان میکنه
بعد منو بردن او اتاق گفتند که باید باشی با دردای خودت پیش بری ساعت ۱۲ بود اومدن آمپول ریه زدن بعد خلاصه منم کم وبیش درد داشتم همینجوری ادامه داشت تا ساعت پنج ونیم دکترم اومد گفتم که من امروز زایمان میکنم یا نه گفت بعداز مطب میام کیسه آبتو پاره میکنم تا زایمان کنی
خلاصه دکترم ساعت ۱۰شب اومد کیسه آبم پاره کرد همچنان کم درد داشتم از ۱۱دردام وحشتناک شروع شد دکتر اومد معاینه کرد گفت ۵سانتی
البته هیچ آمپول فشاری بهم نزدن اینا دردای خودم بود
دکتر معاینه کرد رفت ساعت ۱۲ اومد واقعا دیگه نمیتونستم تحمل کنم دردارو دکترم با فوت کردن که بهم یاد داد عالی بود به محض اینکه دردام شروع می‌شد با فوت کنترل می‌کردم تا یه ربع به یک احساس مدفوع داشتم دکترم گفت سر بچه دیده میشه تا کاراشونو کردن بایه زور عالی
ساعت ۱شب به دنیا اومد پسرم
بعد دیگه دکتر شروع کرد به بخیه زدن ترمیم هم کردم
۳۵ هفته ۵روزم بود پسرمم با وزن ۲۸۰۰
مامان قندکوچولو🥹🐣🌱 مامان قندکوچولو🥹🐣🌱 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی🤰🏻
پارت4
داشتم میرفتم تو سالن بودم که پرستار صدام زد ظرف ادرار داد گفت ادرار کن بیارش دیگ منم کارمو انجام دادم ظرفو دادم دیگ از پرستار پرسیدم کدوم اتاق برم گفت از خدمه بپرس هیچکی نبود من ازش بپرسم هی منتظر بودم خدمه بیاد هیچکی نیومد خودم رفتم تو یکی از اتاقا ولی روپوش هیچی رو تخت نبود اعصابم خراب بود رفتم گفتم این چه وضعشه من دوساعته سر پام یکی نیس بیاد کار منو راه بندازه دیگ یکی از پرستارا اومد منو برد تو اتاق رو تخت رو پوش گذاشت تختو تنظیم کرد منو برد رو تخت دیگ ماما اومد گفت همینی که 33هفته بود کوش دیگ پرستارا گفتن اتاق یکه دیگ اومد بهش گفتم من میخوام اپیدورال دریافت کنم گفت الان دکتر میاد به دکتر بگو گفتم باشه دیگ اومد معاینه کرد 4سانت بودم دیگ رفت دکتر اومد بهش گفتم من اپیدورال میخوام گفت اپیدورال نداریم گفت بچه قبلیت دریافت کردیم گفتم نه بهم گفتن برا بچه ی اول نمیزنیم گفت کی گفته میزنن دیگ خلاصه اپیدورال داشتن خودشون نزدن گفت گاز اتونتکس هس ولی تو چون 33هفته ای شاید ضرر داشته باشه...
مامان هیرمان مامان هیرمان ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم
حدود ساعت ۹بود که دیگه دردام به صورت منظم هر یه ربع بود تا اینکه پسر خواهر شوهرم همراه نامزدش اومدن پیشم تا قیافه منو دیدن گفتم چت شده منم خیلی عادی گفتم خوبم یه کم درد دارم هی بهم گفتن پاشو بریم بیمارستان و من اهمیت ندادم تا اینکه نامزد پسر خواهر شوهرم فشارم رو گرفت رو ۱۵بود به بیمارستان زنگ زد گفت باید حتما بیاریدش چک بشه با اصرار اونا من آماده شدم که بریم بیمارستان از ساعت ۹دیگه دردام هر ده دقیقه یکبار شده بود همون موقع به مامانم و همسرم زنگ زدم همسرم حرکت کرد مامانم هم با ابجیم حرکت کردن ما هم رفتیم به سمت بیمارستان دنا
تو مسیر یه کم ترافیک بود من دیگه تو ماشین دردام شد هر دو دقیقه و دردام تازه شدید شد تا قبل از اون خیلی دردام کم بود و قابل تحمل ولی از ۹/۳۰ به بعد دردام شدید شد تا رسیدیم بیمارستان حدود ساعت ۱۰بود منو سریع بردن اتاق تریاژ تا معاینه کرد گفت ۹ سانت هستی همون موقع زنگ زدن به دکترم . منو خوابوندن شروع کردن لباسمو عوض کردن سرم بهم وصل کردن . دستگاه بهم وصل کردن و نوار قلب بچه رو چک میکردن یه یه ربع که گذشت دکترم هم اومد بالای سرم و از دیدنش خیلی خوشحال شدم بعد از دکتر هم مامانم و همسرم اومدن بالای سرم خیلی قوت قلب گرفتم . دستم تو دست همسرم مامانم صورتمو نوازش میکرد یه پرستار پایین پام بود و موقع دردا بهم میگفت فقط زور بزن دکتر هم پایین پام ایستاده بود و هی باهام حرف میزد یه نیم ساعتی که تو این وضعیت بودم دکتر اعلام کرد که سر بچه اومد تو لگن و همسرم منو برد تو اتاق زایشگاه منو خوابوند و خودش رفت چون دیگه اونجا اجازه ورود نداشت
مامان السا و کارن 💙 مامان السا و کارن 💙 ۶ ماهگی
و بعدش دکتر اومد اتاق عمل صدام کردن و عجله ای کارای بستریمو کردن و فرستادنم اتاق عمل ... خودمم که شوکه بودم کلا رسیدم اتاق عمل نشستم روی تخت عمل با خودم میگفتم وای من اینجا چیکار میکنم ؟داره چه اتفاقی میفته؟ اوردن بیحسی زدن منم ناهار خورده بودم حالم بد شد حالت تهوع دست داد بهم شروع کردن بریدن شکمم و درآوردن بچه... واقعا دکترمم خیلی تبحر داشت و سریع عمل کرد .. منم گلاب به روتون کلی استفراغ کردم ، بعد یهو صدای گریه بچه رو شنیدم و اعلام کردن ساعت تولد ۲۰:۲۰ گوشی هم داده بودیم فیلم بگیرن و بعدش که کاراشو کردن پوشک بستن همونجوری لخت اوردن گذاشتن رو صورتم و دوباره فیلم گرفتن و بعد اونم بردن ریکاوری و یه خانوم خوش اخلاق اونجا بود بچه رو انداخت سینه ام و کمک کرد شیر بدم بهش و یه کم بعدش بردنم همون سوئیتی که گرفته بودیم... طبق معمول شوهرم در این لحظه حساس نبود مادرشوهرم و مامانم و دخترم بودن
بعدم شوهرم اومد دیدمون
فقط یه اشتباهی که کردم این بود که پمپ درد خواستم ولی شیاف خیلی بهتر اثر میکنه به من اخر شب دیدم نشد دیگه گفتم شوهرم یواشکی شیاف خرید اورد استفاده کردم و ساعت ۵ صبحم گفتن مایعات بخور و کمک کردن راه برم
همین دیگه من اذیت زیادی نشدم‌ انشاالله همه به راحتی زایمان کنن و دامن چشم انتظارا هم سبز شه ❤️❤️❤️
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۳ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد